کاوه برای من فقط یک فرزند نبود؛ او تکیه گاه خانواده و خدمتگزار مردم بود

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه، پدران شهدا، گنجینههای ناگفتهای از خاطرات، دلتنگیها و افتخارهای این سرزمین هستند؛ مردانی که فرزندان خود را در دامان ایمان و غیرت پرورش دادند و در نهایت آنان را در راه دفاع از اسلام و ایران تقدیم کردند. «علی بهروجه» پدر شهید «کاوه بهروجه»، یکی از همین پدران صبور و سربلند است که از روزهای کودکی فرزندش تا لحظه شهادت او را به یاد میآورد. او از جوانی مؤمن، مردمدار، ورزشکار و مسئولیتپذیر سخن میگوید که خدمت به مردم را عبادت میدانست و دفاع از وطن را وظیفهای الهی. آنچه در ادامه میخوانید، روایت پدری است که هنوز داغ فرزند بر دل دارد، اما از اینکه امانتی پاک را در راه خدا تقدیم کرده، به خود میبالد.
من «علی بهروجه»، پدر شهید کاوه بهروجه هستم. هر وقت نام کاوه را میشنوم، همه سالهای زندگیاش مانند فیلمی از برابر چشمانم عبور میکند؛ از روزی که برای نخستین بار صدای گریهاش در خانه پیچید تا روزی که پیکر مطهرش بر دوش مردم قدرشناس تشییع شد. گفتن از کاوه برای من آسان نیست، اما احساس میکنم پدری که خداوند چنین امانتی را به او سپرده، وظیفه دارد از ویژگیها و سیره زندگی فرزندش سخن بگوید تا نسل جوان بداند شهدا چگونه زندگی کردند و چگونه به این جایگاه رسیدند.
کاوه در دهم اسفندماه سال ۱۳۷۶ در شهرستان ثلاث باباجانی به دنیا آمد. دومین فرزند خانواده بود و از همان روزهای نخست، نور خاصی در چهرهاش دیده میشد. کودکی آرام، دوستداشتنی و مهربان بود. من کشاورز بودم و با دست رنج حلال زندگی خانواده را اداره میکردم. مادرش نیز زنی مؤمن و قرآندوست بود و فرزندانمان را با محبت اهلبیت (ع) و آموزههای دینی تربیت میکرد. کاوه در چنین محیطی رشد کرد و از همان کودکی احترام به بزرگترها، صداقت، درستکاری و ایمان را آموخت.
کودکی آرام، اما سرشار از مسئولیت پذیری
از همان سالهای نخست زندگی، روحیه متفاوتی داشت. وقتی کودکان همسن او سرگرم بازی بودند، او در کنار بازی و نشاط کودکانه، مسئولیتپذیری را نیز یاد گرفته بود. هر کاری که به او سپرده میشد با دقت انجام میداد. هیچگاه یادم نمیرود اگر وسیلهای در خانه خراب میشد یا کاری بر زمین میماند، پیش از آنکه از او بخواهیم، خودش برای انجام آن پیشقدم میشد.
دوران ابتدایی را در دبستان یاسر شهرستان جوانرود گذراند. معلمانش همواره از اخلاق، ادب و فعالیتهای فرهنگی او تعریف میکردند. بعدها که بزرگتر شد، مسئولان مدرسه بسیاری از برنامهها را به او میسپردند. در اجرای نمایش، تهیه نشریه دیواری، برنامههای فرهنگی و سرود حضوری فعال داشت. صدای خوبی داشت و تکخوان گروه سرود مدرسه بود. هر بار که روی صحنه میرفت، با اعتماد به نفس و شور خاصی برنامه اجرا میکرد.
تحصیلات متوسطه را در مدرسه نمونه دولتی به پایان رساند و موفق به اخذ مدرک دیپلم شد. اما آنچه بیش از درس خواندن برای او اهمیت داشت، تربیت اخلاقی و رشد معنوی بود. همیشه کتاب مطالعه میکرد و علاقه داشت درباره مسائل دینی، تاریخی و اجتماعی بیشتر بداند. گاهی دفترچهای در دست داشت و مطالبی درباره خودسازی، مبارزه با نفس، ولایت فقیه و مسئولیت انسان در برابر جامعه یادداشت میکرد. وقتی آن نوشتهها را میخواندم، تعجب میکردم که چگونه جوانی در آن سن چنین نگاه عمیق و پختهای به زندگی دارد.
کاوه بسیار منظم بود. لباسهایش همیشه مرتب بود و به آراستگی اهمیت میداد. با این حال هرگز گرفتار تجملات نشد. وقار خاصی داشت و با همه افراد، از کوچک و بزرگ، با احترام رفتار میکرد. هیچگاه ندیدم صدایش را روی کسی بلند کند یا باعث ناراحتی فردی شود.
به ورزش علاقه فراوانی داشت؛ بهویژه والیبال. اغلب دوستانش را جمع میکرد و مسابقات دوستانه برگزار میکردند. ورزش برای او فقط سرگرمی نبود، بلکه راهی برای حفظ نشاط، سلامت و تقویت روحیه همکاری بود. در کنار ورزش، به فعالیتهای فرهنگی مسجد نیز اهمیت میداد. هر جا کاری برای مسجد انجام میشد، کاوه حضور داشت. از برنامههای فرهنگی گرفته تا کمک در برگزاری مراسم مذهبی.
خدمت به مردم؛ از کمکهای پنهانی تا کار جهادی
یکی از ویژگیهایی که همیشه در وجود او پررنگ بود، ارتباط عمیقش با خداوند بود. نماز اول وقت برایش اهمیت زیادی داشت. بارها دیده بودم که هر کاری را رها میکرد تا نماز را در وقت فضیلت بخواند. معتقد بود اگر انسان رابطه خود را با خدا اصلاح کند، بسیاری از مشکلات زندگی حل خواهد شد.
پس از پایان تحصیلات، تصمیم گرفت وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شود. وقتی این تصمیم را گرفت، خوشحال شدم؛ زیرا میدانستم خدمت در این مسیر با روحیات او سازگار است. او عاشق خدمت به مردم و دفاع از کشور بود. پس از ورود به سپاه، با جدیت دورههای آموزشی را پشت سر گذاشت و همواره تلاش میکرد وظایفش را به بهترین شکل انجام دهد.
بعدها متوجه شدیم که بخشی از حقوق خود را به نیازمندان اختصاص میداد. حتی مادرش تعریف میکرد روزی به او گفته بود چند کودک یتیم را تحت حمایت دارد و هر ماه مبلغی برای آنان واریز میکند. این کار را بدون اطلاع دیگران انجام میداد و هیچگاه دوست نداشت کسی از آن باخبر شود. وقتی این موضوع را فهمیدم، بیش از پیش به بزرگی روح فرزندم پی بردم.
او همیشه به فکر دیگران بود. اگر میدید کسی مشکلی دارد، تا جایی که میتوانست کمک میکرد. هیچگاه سهمی برای خودش قائل نمیشد. گاهی به او میگفتم: «پسرم، کمی هم به خودت فکر کن.»، اما لبخند میزد و میگفت: «اگر بتوانیم دل کسی را شاد کنیم، خداوند خودش جبران میکند.»
کاوه مدتی نیز در حرفه مکانیکی فعالیت کرد و مهارت خوبی در این کار به دست آورد. اصولاً جوانی نبود که وقتش را هدر بدهد. هر فرصتی را برای یادگیری و کسب تجربه مغتنم میشمرد. باور داشت انسان باید هر روز از روز قبل بهتر باشد.
آرزوی دیدار رهبر انقلاب؛ رویایی ناتمام
از آرزوهای بزرگ او دیدار با رهبر معظم انقلاب بود. برای این دیدار بارها تلاش کرد و در برنامههای مختلف شرکت نمود. هر بار نیز با شوق فراوان منتظر فراهم شدن شرایط بود، اما تقدیر به گونهای رقم خورد که این دیدار در دنیا نصیبش نشد. آخرین بار با حسرت به مادرش گفته بود: «نشد که بشود... دیدار تا قیامت.» امروز هر وقت این جمله را به یاد میآورم، بغض گلویم را میگیرد.
پس از شهادتش، همرزمان و فرماندهانش مطالبی درباره او گفتند که برای ما تازگی داشت. همه از صداقت، پاکی، اخلاص و مسئولیتپذیری او سخن میگفتند. میگفتند هر مأموریتی به او سپرده میشد، با دقت و تعهد انجام میداد. اهل بهانهجویی نبود و هیچگاه از زیر بار مسئولیت شانه خالی نمیکرد.
یکی از سختترین روزهای زندگی من، روزی بود که خبر شهادتش را شنیدم. هیچ پدری آمادگی شنیدن چنین خبری را ندارد. اما وقتی به زندگی کاوه فکر میکنم، احساس میکنم خداوند بهترین سرنوشت را برای او رقم زد. او راهی را انتخاب کرد که همیشه آرزویش را داشت؛ راه خدمت، ایثار و دفاع از مردم.
چند شب پس از شهادتش خوابی دیدم که هرگز از خاطرم نمیرود. در خواب احساس میکردم خانه حال و هوای مراسم فاتحه دارد و ما مشغول آماده کردن وسایل پذیرایی هستیم. ناگهان کسی گفت: «کاوه دم در ایستاده است.»
با عجله به سمت در رفتم. در حیاط باز بود و کاوه کنار در ایستاده بود. همان لبخند همیشگی روی لبهایش بود. با نگاهش انگار میخواست چیزی بگوید. احساس کردم آمده است تا خداحافظی کند. من فقط نگاهش میکردم و توان حرف زدن نداشتم. دلم نمیخواست برود، اما آرام آرام از نظرم دور شد.
از خواب که بیدار شدم هنوز تا اذان صبح زمان باقی مانده بود. برخاستم و دو رکعت نماز شکر خواندم. چند روز بود که از شدت دلتنگی آرام و قرار نداشتم. دیدن او در خواب، هرچند کوتاه، مرهمی بر دل زخمخوردهام شد. احساس کردم آمده بود تا به من بگوید نگران نباشم و بداند که در آرامش است.
امروز هر جا نام کاوه برده میشود، به خود میبالم که خداوند چنین فرزندی را به من عطا کرد. البته دلتنگی هیچگاه تمام نمیشود. هنوز هم گاهی در خواب میبینمش. هنوز هم وقتی به اتاقش نگاه میکنم، خاطراتش در ذهنم زنده میشود. اما ایمان دارم که شهدا زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میخورند.
اگر امروز فرصتی داشتم تا فقط یک جمله به فرزندم بگویم، میگفتم: «پسرم، خیلی دلم برایت تنگ شده است. کاش میتوانستم یک بار دیگر تو را در آغوش بگیرم و لبخندت را ببینم.»
کاوه برای من فقط یک فرزند نبود؛ او تکیهگاه خانواده، امید خانه و خدمتگزار مردم بود. زندگی او نشان داد که بزرگی به سن و سال نیست، بلکه به ایمان، اخلاص و خدمت صادقانه به بندگان خداست.
سرانجام این پاسدار جوان و مؤمن در پانزدهم اسفندماه سال ۱۴۰۴، در جریان حمله رژیم صهیونیستی و آمریکا به جوانرود، هنگام دفاع از وطن به فیض عظیم شهادت نائل آمد. پیکر مطهرش با حضور باشکوه مردم تشییع و در گلزار شهدای شهرستان جوانرود آرام گرفت.
امروز هر بار که بر مزارش حاضر میشوم، به جای آنکه تنها از فقدان فرزندم بگویم، خداوند را شکر میکنم که امانتی چنین پاک و سربلند به من عطا کرد؛ امانتی که با عزت زندگی کرد و با افتخار به دیدار معبود شتافت.
انتهای پیام/