«بیست ثانیه آخر»
به گزارش نوید شاهد ایلام؛ ساعت یک و نیم ظهر بود که تماسها شروع شد: عباس کجاست؟ عباس خوبه؟ از عباس خبر داری؟ من دلهرهام دوچندان شد میگفتم ساعتی پیش ۲۰ ثانیه با او صحبت کردم اما..
بیش از صد روز از یک واقعه تلخ میگذرد صد روز از یک جنایت که داغی سنگین بر دلها گذاشته صد روز از دلتنگی همسران و فرزندانی که حالا با جای خالی تکیه گاهشان زندگی میکنند صد روز تنهایی مادران و پدرانی که چشم انتظار بازگشت فرزندانشان بودند صد روز از حمله ظالمانهی رژیم صهیونیستی و آمریکا به کشورمان ایران که منجر به پرکشیدن فرزندان ایران جان شد.

امروز به خانهی یکی از مرزبانان رفتم مردی که او و دیگر سربازان مرز را امن نگه داشتند تا ما در خانه هایمان امنیت داشته باشیم.
همسری با دو فرزند به استقبالم آمدند همان طور که وارد منزلشان میشدم در دلم به خودم گفتم این زن و زنانی، چون او نماد واقعی صبر و استقامت ند در نگاه همسر شهید با وجود اندوهی که در عمق چشمانش موج میزد استقامتی ستودنی دیده میشد او شروع کرد با مهربانی از ایثار و شجاعت همسرش برایم گفت.
خانم معصومه نظری همسر شهید عباس نصری کلامش را با جملهای شروع کرد که هم نالهی دل بود و هم فخر جان: شهادت زیباست… هرچند این دلتنگی بی امان گاهی از توان تحمل ما فراتر میرود.
او از روزهای نخستین آشنایی شان گفت از آن دوران ساده در دهلران که در آن دو قلب که هر دو متولد فروردین با اختلاف چند روز از هم به هم پیوند خوردند.
آنها (پسر عمه دختر دایی) بودند در بیست و سوم خرداد سال ۹۳ پیمان زندگی بستند خانم نظری گفت: اوایل نمیدانستم که ازدواج با یک مرزبان یعنی پیمان بستن با سختی و انتظار.
معصومه گفت: درست یک روز پس از عقد با عباس به مرز رفت، اما بعد از هجده روز وقتی با چهرهای سوخته از آفتاب و پیشانیای که نشان از سختی برجکهای بی برق و بسیار گرم داشت بازگشت.
خانم نظری با نگرانی ادامه داد: هر تابستان که دمای هوای دهلران بالا میرفت دلهرهی من هم بالا میرفت میترسیدم دوباره از شدت سوزش آفتاب پوست و صورت عباس بسوزد.
اما زندگی میان این سختیها شیرینیهایی هم داشت با آمدن امیرعلی لبخند و خوشحالی مان دوچندان شد و چند سال پس از آن با تولد یاس خانوادهی کوچکمان کاملتر شد.
عباس مردی بود که مرز را با عشق میشناخت با سربازانش چنان برخورد میکرد که گویی برادران کوچک او هستند مهربان و دلسوز، اما در عین حال در امور نظامی چنان دقیق و منظم که هیچ گونه مماشاتی با مسئولیت هایش نداشت او حتی در زمانی که شیفت نبود از حال همکارانش در سر خدمت میپرسید.
زندگی آنها زندگی عملیاتی بود (یعنی عباس ۱۸ روز در مرز و ۱۲ روز در خانه بود) زندگیای که سخت میگذشت عباس میان روزها، هفتهها و ماهها در پاسگاه در حال خدمت بود او از هنگ مرزی دهلران به چیلات رفت و سرانجام به موسیان رسید همسر شهید گفت: وقتی قرار شد به موسیان برود مخالف بودم میدانستم مسیر چقدر دور است و دوری او چقدر طولانی خواهد بود.
آخرین روزهای حضور او در هنگ دوشنبهی بیست و هفتم بهمن بود پنجشنبهی اول ماه رمضان وقتی مأموریت موسیان فرا رسید عباس پس از افطار به دهلران برگشت او به همسرش گفت که امروز سرهنگ مرتضی شکری (شهید) را به خانه رسانده است در مسیر از عباس پرسیده میخواهی در هنگ مرزی بمانی؟
معصومه فقط سکوت کرد او میگفت: ته دلم یک جورهایی میلرزید، اما چیزی نگفتم، اما عباس به شهید شکری گفته بود میخواهم به موسیان بروم، چون رفتنی باید برود.
در چشمان معصومه وقتی از مرزبانی عباس میگفت دریایی از کلمات ناگفته موج میزد وقتی از آن مسئولیت پذیری بی حدش میپرسیدم لبخندی تلخ بر لبانش مینشست و میگفت: او مرز را یک امانت میدانست حتی خودکاری که در جیبش بود با هزینه خودش خریده بود او به بیت المال حساس بود همواره میگفت: مبادا حتی یک ریال از پول حق مردم بر سفرهی ما بیاید.
اما آن روزهای پایانی روزهای سختی بود جمعهی اول اسفند بود که عباس از همکارانش حلالیت طلبید میخواست به موسیان برود از آن زمان دلهره مثل سایهای دنبالم میآمد ماه رمضان بود و عباس با آن روح بیقرار سحری و افطار کم میخورد انگار که جسمش را برای چیزی بزرگتر آماده میکرد این اواخر در وقت سحر یاس از شدت دلتنگی بیدار میشد پدر بعد از نماز قبل از اینکه که سر خدمت برود یاس صورت پدر را بوسه باران میکرد و عباس خداحافظی میکرد و راهی مرز میشد.
روز سرنوشت ساز از راه رسید و خانم نظری گفت: روز دوازده اسفند برایم روزی فراموش نشدنی است قبل از آن به روستای بیشه دراز سفر کردیم که عباس رفتارش طور دیگری بود ساکت بود روز بعد عباس به مرز رفت صبح سه شنبه ۱۲ اسفند در مراسم تشییع شهید مرتضی شکری بودیم ساعت ده صبح که پیامی از جانب عباس رسید: مرز هستم… ممکنه آنتن نده ناراحت نشی.
من هم به او پاسخ دادم: خدا به همراهت… و در دل میخواستم تمام دنیا را برایش بنویسم، اما فقط یک جملهی کوتاه از من به او رسید و درست در همان لحظه وقتی پیام به دستش رسید نخستین انفجار دلهره آور در مرز سکوت شهر را شکست.
ساعت یازده و پنجاه و دو دقیقه بود دلهرهای که در سینهام مینشست حالا به تپشی وحشتناک بدل شده بود بارها تماس گرفتم، اما تنها پاسخ صدای اپراتور بود که میگفت مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد قلبم از این سکوت فرو میریخت باز هم تماس گرفتم باز هم سکوت تا اینکه ساعت دوازده و سی وپنج دقیقه بالاخره موفق شدم…، اما تنها بیست ثانیه! بیست ثانیهی کوتاه که آخرین تماس من با او بود حالش را پرسیدم میخواستم بیشتر حرف بزنم، اما باز نشد.
بعد از آن ساعتی نگذشته بود که انگار جهان برای من کاملا متوقف شد ساعت یک و نیم ظهر بود که مدام تماس پشت تماس عباس کجاست؟ عباس خوبه؟ از عباس خبر داری؟ من دلهرهام دوچندان شد میگفتم ساعتی پیش ۲۰ ثانیه با او صحبت کردم، اما از دلهره و تماسهای بقیه ترسم بیشتر و بیشتر شد شروع کردم به تماس گرفتن با همکارانش در ابتدا تماسها مشغول بودند بعد یکی از آنها برداشت صدای گریه میآمد فرزند یکی از آنها با صدایی لرزان گفت: پدرم زخمی شده… الان بیمارستان است.
با پاهایی که دیگر توان ایستادن نداشتند نمیدانم چطور خودم را به بیمارستان رساندم میان آن همه شیون و چهرههای پریشان دنبال عباس میگشتم یک نفر میگفت زخمی شده دیگری میگفت الان میارنش، اون یکی میگفت الان میاد این حرفها ادامه داشت تا اینکه بعد از دقایقی که نمیدانم چطور گذشت خبر شهادت عباس را به من دادند.
در آن لحظه دنیا دور سرم چرخید تمام آن زندگی مشترک تمام آن لحظهها تمام آن خاطرات جلوی چشمم آمد و احساس کردم تنهاترین آدم روی زمین هستم.
در بخش دیگری از صحبت هایمان وقتی از دلتنگی بی امانش پرسیدم بغضش را در لبخند مادرانه اش پنهان کرد و بخشی از دلنوشتهای را که داشت برایم خواند:
آقا و مولای من، من این هدیه را با افتخار به شما دادم تا قطرهای از دریای بیکران ظهور باشد اما…، اما چه کنم که دل است و تنگ میشود؟ این اشکهایی که میبینید اشک نارضایتی نیست اشک دلی است که بی قرار دیدار یار است.
در پایان میتوان گفت عباس از جان عزیزش از همسر، فرزندان و تمام دنیا گذشت تا به مقصدی بالاتر برسد همان گونه که رهبر شهیدمان بر این ایثار همسران تأکید فرمودند حتی در همان بیست ثانیه پایانی وقتی صدای عباس آخرین بار به گوش معصومه رسید هیچوقت از ذهنش پاک نمیشود همان صدایی که ستون خانه و تکیه گاه فرزندانشان بود همان صدایی که امنیت را برای مردم تضمین میکرد همان صدایی که به رعایت حجاب، نماز اول وقت، خواندن قرآن، نیکی به پدر و مادر، بیت المال و هر آنچه خوبی است توصیه میکرد به سوی خالق شتافت آری حقیقت این است که امنیت هرگز رایگان نیست ما آرامش زندگی مان را مدیون شهدا هستیم.

شایان ذکر است شهید عباس نصری (متولد ۱۳۷۰/۱/۱۶ روستای بیشه دراز دهلران) است یکی از ۵۶ نفر شهید استان ایلام در جنگ رمضان که تمام زندگی اش را صرف مرزبانی و مرزداری از تمام آرمانهای انقلاب اسلامی کرده بود روز سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۴ در حالی که روزه دار بودند و با لبی تشنه در پاسگاه مرزی بیات موسیان طی حملهی ناجوانمردانهی آمریکا و اسرائیل همراه ۳ تن از همکارانش به شهادت رسید. روحشان شاد و یادشان گرامی.
نویسنده: مریم بالوی فیلی
انتهای پیام/