آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۱۹۲۹
۰۹:۰۸

۱۴۰۵/۰۳/۲۰
برگی از خاطرات؛

فقط اشک ریختم

«خبر را کامل گوش کردم رئیس جمهور محبوب و مردمی‌مان محمدعلی رجایی و نخست وزیرش محمدجواد باهنر و چند نفر دیگر به شهادت رسیده بودند. فقط اشک ریختم و اشک ریختم اشک ریختم ...» ادامه این خاطره از همسر شهید «محمدعلی برجی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.


فقط اشک ریختم

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، شهید محمدعلی برجی، سوم فروردین سال ۱۳۳۲ در روستای ناصرآباد از توابع شهر قزوین به دنیا آمد، پدرش یوسف (فوت۱۳۴۸) کشاورز بود و مادرش رقیه نام داشت، تا اول راهنمایی درس خواند، سال ۱۳۵۱ ازدواج کرد و صاحب چهار پسر و دو دختر شد. این شهید بزرگوار به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت، سوم دی سال ۱۳۶۵ با سمت معاون فرمانده گروهان در خرمشهر بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد و مزار مطهرش در گلزار شهدای شهر زادگاهش واقع است.

مریم رحیمی همسر شهید محمدعلی برجی روایت می‌کند: در هوای گرم و آزاردهنده اوایل شهریور ماه و با آن حال نزار خودم، هر روز بچه را کول گرفته و تا قزوین می‌رفتم و می‌آمدم. آن روز‌ها هر جا که پا می‌گذاشتی غم و اندوه از در و دیوار‌های شهر‌ها و روستا‌ها می‌بارید. روزی نبود که خبر شهادت کسی را در نیاورند. یا خبر ترور اشخاص انقلابی و سقوط هواپیمایی‌های ایرانی را ندهند.

یک روز تازه مجید را از درمانگاه آورده بودم. بچه از زور خستگی و بی‌حالی به خواب عمیقی فرو رفته بود. خودم هم مهدی را شیر می‌دادم و در افکار غم آلودم غرق بودم. رادیو روشن بود، اما حوصله گوش کردن را نداشتم. ناگهان جمله‌ای من را به خودم آورد: انفجار در دفتر نخست‌وزیری. خبر را کامل گوش کردم رئیس جمهور محبوب و مردمی‌مان محمدعلی رجایی و نخست وزیرش محمدجواد باهنر و چند نفر دیگر به شهادت رسیده بودند. فقط اشک ریختم و اشک ریختم اشک ریختم.

خدایا سایه جنگ بیگانه بر سر این مردم کم بود که این گروهک‌های بی‌دین و از خدا بی خبر هم از داخل بر پیکره این انقلاب خنجر می‌زنند. روز را در بین آه و گریه و لعن و نفرین به جان منافقین به شب رساندم تلویزیون را روشن کردم تا تصاویر این فاجعه را ببینم چیز زیادی نشان نداد. ساختمان مخروبه و کمی از زخمی‌ها و ...

بعد از پایان اخبار تصاویر حضور تعدادی از مسئولین و مردم که برای عرض تسلیت خدمت حضرت امام خمینی بودند را نشان می‌داد. ایشان با همان وقار و صلابت همیشگی‌شان فرمودند انا لله و انا الیه راجعون؛ و همین یک جمله کافی بود تا بغض مردم ترکیده و سیل اشک‌شان جاری شود سپس فرمودند اگر رجایی و باهنر نیستند خدا که هست ... با شنیدن سخنان امام، همچون آبی که بر آتش ریخته باشند، آرام شدم. بعد از آن به تاسی از ایشان در همه سختی‌های روزگار با خودم تکرار می‌کردم خدا که هست.


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه