آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۱۸۲۹
۱۱:۱۴

۱۴۰۵/۰۳/۱۹
جانباز ۲۵ درصد:

درگیری شدید شد و شهدای بسیاری دادیم

جانباز و آزاده سرافراز محمد شفایی بیان می‌کند: «سنگر آتش گرفت و با خود گفتم اگر بخواهم فرار کنم نمی‌توانم. ده نفر آمدند و دورم را گرفتند و هرچقدر گفتم سربازم باورم نکردند و می‌گفتند شما بسیجی هستید. درگیری بسیار شدید بود و شهدای بسیاری دادیم.»


جانباز و آزاده سرافراز محمد شفائی متولد سال 1348 در روستای چبدره تکاب است. او در خانواده ای کشاورز و ساده زیست بزرگ شد. در سال 1366 به خدمت مقدس سربازی اعزام شد و پس از آموزش به خط مقدم جبهه در جزیره مجنون رفت. در یکی از حملات شدید دشمن مجروح و به اسارت نیروهای عراقی درآمد. او دو سال و سه ماه در اردوگاه تکریت با تمام شکنجه و کمبود غذا  گذراند و در نهایت در تبادل اسرا به میهن بازگشت. ایشان جانباز 25 درصد می باشد. در ادامه گفتگوی نوید شاهد آذربایجان غربی با این جانباز را می‌خوانید:

درگیری شدید شد و شهدای بسیاری دادیم


معرفی

بنده محمد شفایی متولد سال 1348 در روستای چبدره هستم.اسم پدرم محمد علی و نام مادرم توبه هست. پدرم کشاورز بود. شش برادر و یک خواهر هستیم. یکی از برادرانم توسط گروه های معاند شهید شد. من چهارمین فرزند خانواده هستم.

انقلاب

در زمان انقلاب من سن کمی داشتم و اخبار را از تلویزیون می شنیدیم. گروه های معاند در منطقه ما فعالیت می کردند و دو نفر هم از روستای ما شهید شدند.

جنگ

در سال 1366 و در زمان جنگ به خدمت سربازی رفتم و اواخر سال 1369 آمدم.سه ماه در شاهرود در ارتش جمهوری اسلامی بودم و بعد از سه ماه اهواز رفتم . در اهواز به خط مقدم در جزیره مجنون در نود و دو زرهی رفتم. ساعت سه نیم پست ما تمام شد با خودم گفتم کمی استراحت می کنیم، که عراق حمله کرد. آنهایی که توانستند را اسیر گرفتند و تعدادی هم شهید شدند. سنگر آتش گرفت و با خود گفتم اگر بخواهم فرار کنم نمی توانم. ده نفر آمدند و دورم را گرفتند و هرچقدر گفتم سربازم باورم نکردند و می گفتند شما بسیجی هستید. درگیری بسیار شدید بود و شهدای بسیاری دادیم.

اسارت

عراقی ها من را گرفتند. بسیار کتک می زدند. من را به بصره، بغداد و در نهایت تکریت بردند. همه جا می چرخاندند. آب و غذا بسیار کم می دادند، دوسال و سه ماه در تکریت در اسارت بودم. دوران خیلی بدب بود و بسیار بد گذشت .انگار در حال خودم نبودم. ترکش خورده بودم و از ناحیه کتف و دست مجروح شده بودم. با کابل اسرا را می زدند.در دوران اسارت هم خیلی شهید شدند. خبر فوت امام را در اسات که شنیدیم اصلا باور نمی کردیم و می گفتیم امکان ندارد. آتش بس که شد گفتند شما ازاد می شوید، باور نکردیم تا اینکه یک روز گفتند لباس بپوش که امروز آزاد میشوی و به ایران بازمی گردید، اصلاً باور نمی کردم. از قصر شیرین وارد ایران شدم و مفقودالاثر بودم. هیچ کس اطلاع نداشت زنده هستم. یک برادر داشتم الان فوت کرده است، سرباز سپاه بود ، سی و هشت ماه در سپاه خدمت کرد، گفته بود برادرم مفقودالاثر است، می رفت اهواز نگاه میکرد به دنبالم می گشت. خبر آزادی من را از رادیو شنیده بودند و همه خوشحال شدند. ما شش هفت نفر بودیم که اهل تکاب بودیم که با هم آزاد شدیم.


گزارش خطا

برچسب ها:
ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه