آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۱۲۴۳
۰۸:۴۱

۱۴۰۵/۰۳/۱۳
برگی از خاطرات؛

پول، اسلحه، نارنجک

«رئیس قطار خیلی مطمئن و آرام از تک تک مسافران بلیط می‌خواست و اگر باری دست‌شان می‌دید از محتوای بار آنها می‌پرسید تا به ما دو نفر رسید. نگاه بی‌رمقی به ساک رنگ و رو رفته و لباس‌های ما انداخت و پرسید آقایان چه چیزی همراه دارید؟ خیلی خونسرد جواب دادیم پول، اسلحه، نارنجک ...» ادامه این خاطره را از زبان رزمنده دفاع مقدس «دکتر پرویز لطفی» در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.


پول، اسلحه، نارنجک

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، رزمنده دکتر پرویز لطفی روایت می‌کند: یک روز ماندم تا ماموریت جایگزین برای من تعیین شد. ماموریتی داخل و قرار شد که من به نوسود اعزام شوم. میکائیل باقری رئیس کارگزینی وقت سپاه بود. نوسود از دست منافقین آزاد شده بود و نیرو‌های ما در آنجا مستقر بودند. قرار بود مبلغ دو میلیون تومان را به عنوان مساعده به آنها پرداخت کنیم. دو میلیون تومان برای آن سال مبلغ زیادی محسوب می‌شد و قرار بود مبلغ به صورت فیزیکی و دستی پرداخت شود. دو میلیون حواله بانک ملی به من دادند و من یک میلیون تومان از این مبلغ را به حساب بانک ملی سردشت واریز کردم. یک میلیون را هم نقدی گرفتم و داخل کیف گذاشتم و برگشتم.

روز پنجشنبه بود که نامه من را جهت ماموریت به نوسود صادر کردند. نامه محرمانه بود و قرار بود که راننده و ماشینی در اختیار من قرار بگیرد که گویا رابطه خوبی با من نداشتند و ندادند. فقط یک امریه سرپایی به من داده و من ماندم و یک حواله واریز یک میلیون تومانی به حساب بانک ملی سردشت و یک کیف پر از پول و اسکناس.

من و کریمی رفتیم ایستگاه راه‌آهن با همان امریه قطار سرپایی وارد قطار شدیم و به سمت آذربایجان غربی حرکت کردیم. هم اسلحه داریم هم نارنجک. لباس بسیجی هم تن‌مان است. نارنجک و اسلحه را دیگر حمایل خودمان نمی‌توانستیم بکنیم طبیعتا همه اقلام را داخل یک کیف ارتشی بلند قرار دادیم و دل به سفر بستیم.

رئیس قطار خیلی مطمئن و آرام از تک تک مسافران بلیط می‌خواست و اگر باری دست‌شان می‌دید از محتوای بار آنها می‌پرسید تا به ما دو نفر رسید. نگاه بی‌رمقی به ساک رنگ و رو رفته و لباس‌های ما انداخت و پرسید آقایان چه چیزی همراه دارید؟ خیلی خونسرد جواب دادیم پول، اسلحه، نارنجک.

چشم‌هایش گرد شد، ترس برش داشت و با بهت گفت چطور وارد قطار شدید؟ گفتیم کاری نداشت سوار شدیم. الان هم با کسی کاری نداریم و فقط قصد سفر داریم. نگاهش به لباس بسیجی ما دوخته شد و زیر لب کلمات مبهمی رو بریده بریده زمزمه کرد: آخه... نمی‌شود... گفتیم حالا دیگر گذشته است. ما رزمنده‌اییم و عازم نوسود کاری به کار ما نداشته باش داریم می‌رویم حقوق رزمنده‌ها را بدهیم.

رفت و سریع یک کوپه خالی پیدا کرد و برگشت. گفت بروید داخل این کوپه در را هم از پشت ببندید و تا به مسیرتان نرسیدید در را باز نکنید. ما هم گفتیم خدا پدرت را بیامرزد با همان کیف پر از پول، اسلحه و نارنجک وارد کوپه شدیم و و آخرین ایستگاه خوابیدیم.

 


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه