آقابزرگ آقاجاننژاد: مسئول انتظامات قرارگاه نصر بودم
به گزارش نوید شاهد البرز؛ شهید آقابزرگ آقاجاننژاد، متولد ۱۳۴۲ در نوشهر، از نوجوانی همراه با خانواده راهی تهران شد. او که در مغازهای به تعمیر کولر و لوازم برقی مشغول بود، هیچگاه دغدغه دنیا را نداشت. سال ۱۳۶۰ به سپاه پاسداران پیوست و ۱۲ اردیبهشت ۱۳۶۱ برای آخرین بار راهی جبهه شد. در عملیات بیتالمقدس، در قرارگاه نصر مشغول خدمت بود و سرانجام در سوم خرداد ۱۳۶۱ -روز فتح خرمشهر- با اصابت ترکش به شهادت رسید.
این نامه که به امضای «آقابزرگ آقاجاننژاد» رسیده، با جمله «بسم الله الرحمن الرحیم» آغاز و با خطی خوش و صمیمی خطاب به پدر و مادرش – سميع آقاجاننژاد و همسرشان – نوشته شده است. فرستنده خود را «فرزند کوچک» خانواده معرفی کرده و مینویسد: «ما هم اکنون در قسمتی از جبهه خونین شهر مستقر هستیم و مسئول انتظامات قرارگاه نصر هستم.»
نکتهٔ قابل توجه، اشاره به نحوهٔ ارسال نامه است: «هم اکنون که این نامه را می نویسم دو تن از برادران اعزام تهران هستند و نامه به دست شما می رسد.» این جمله نشاندهندهٔ محدودیت امکانات ارتباطی در آن دوران و اتکا به رزمندگان در حال مرخصی برای انتقال اخبار و احوالات است.
رزمندهٔ جوان در ادامه ابراز امیدواری کرده که تا «۲۰ تا ۳۰ روز دیگر برای مرخصی به تهران بازگردیم.» همچنین از پدر و مادر خواسته به جای او «بهاره و مهدی را روبوسی» کنند و به «رضا و رقیه و منوچر و بقیه دوستان و فامیل» سلام برسانند.
تاریخ درج شده روی نامه «جمعه شهریورماه ـ ۳۰/۲/۶۱» ثبت شده است. با توجه به مطابقت تقویم، سی ام اردیبهشت 1361 هجری شمسی است، اما از آنجا که رزمنده نوشته «شهریورماه»، احتمالاً اشتباه سهوی در ثبت ماه رخ داده یا ماه دوم (اردیبهشت) مدنظر بوده است. خرمشهر در اردیبهشت ۱۳۶۱ به طور کامل آزاد شده بود (آزادی در سوم خرداد ۶۱)، بنابراین حضور رزمندگان در «خونینشهر» در آن بازه زمانی برای پاکسازی و استقرار قرارگاهها منطقی است.
متأسفانه از سرنوشت بعدی این رزمنده اطلاع دقیقی در دست نیست و این خبر تلاشی است برای زنده نگه داشتن یاد رزمندگانی که شاید نامشان در آمارها گم شده، اما دلنوشتههایشان هنوز حرف میزند.
سالهای نوجوانی و انقلاب
با اوج گرفتن انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷، آقابزرگ نوجوانی ۱۴-۱۵ ساله بود. او همراه با خانواده در تظاهرات شرکت میکرد و پخش اعلامیههای امام خمینی را بر عهده داشت. پس از پیروزی انقلاب، مانند بسیاری از همسنوسالانش، در پایگاههای مقاومت بسیج مسجد محله فعال شد. او در مدرسه، تیراندازی با تفنگ بادی را آموخت و در کلاسهای عقیدتی-سیاسی شرکت کرد.
شروع جنگ و اعزام به جبهه
با شروع جنگ تحمیلی در شهریور ۱۳۵۹، آقابزرگ با وجود سن کم، بارها برای اعزام به جبهه داوطلب شد. اما به دلیل اینکه فرزند کوچک خانواده بود و پدر و مادر نگرانی زیادی داشتند، اولین اعزام رسمیاش به سال ۱۳۶۰ بازمیگردد. او ابتدا به منطقهٔ غرب کشور – کردستان – اعزام شد و چند ماهی در پاسگاههای مرزی خدمت کرد. تجربهٔ نخستین درگیریهای پراکنده با ضد انقلاب، او را برای حضور در جبهههای جنوب مصممتر کرد.
حضورش در خرمشهر و قرارگاه نصر
در بهار ۱۳۶۱، اندکی پس از آزادسازی خرمشهر (۳ خرداد ۱۳۶۱)، آقابزرگ برای دومین بار عازم جبهه شد. این بار، منطقهٔ مأموریتش «خونینشهر» بود؛ شهری که هنوز بوی باروت و خاکستر میداد و آوارهای جنگ در کوچه پس کوچههایش خودنمایی میکرد. او به عنوان رزمنده به «قرارگاه نصر» – از قرارگاههای مهم منطقه – منصوب شد و با سابقهٔ انضباطی و اخلاق خوبش، مسئولیت «انتظامات قرارگاه» را بر عهده گرفت.
وظیفهٔ او حفظ نظم داخلی پرسنل قرارگاه، کنترل رفت وآمد نیروها، ممانعت از ورود افراد غیرمجاز و هماهنگی با گشتهای نظامی بود. اگرچه اسم «انتظامات» ممکن است امروز کار اداری به نظر برسد، اما در آن شرایط جنگی، یعنی حضور ۲۴ ساعته در پست، هوشیاری کامل در برابر نفوذ دشمن، و گاه درگیری با بمبها و خمپارههایی که هنوز مناطق اطراف خرمشهر را هدف میگرفت.
فضای نامهاش: دلتنگی و امید
نامهٔ ۳۰ اردیبهشت ۱۳۶۱ (که خود او به اشتباه نوشته «شهریورماه») تصویری واضح از روحیات آقابزرگ به دست میدهد. او علیرغم مسئولیت حساس، همچنان فرزندی دلسوز و متواضع است. احترام عمیقش را در همان جملهٔ نخست نشان میدهد: «خدمت پدر و مادر عزیزم سلام عرض می کنم.» به کار بردن کلمهٔ «ملالتی نیست جز دوری شما» از ادبیات کلاسیک فارسی، نشان میدهد که تحصیلات خوبی داشته و با متون کهن آشنا بوده است.
جالبتوجه، یاد کردن از دو کودک به نام «بهاره و مهدی» است. احتمالاً این دو، فرزندان خواهر یا برادر بزرگترش بودهاند. آقابزرگ از پدر و مادر میخواهد که به جای او آن دو کودک را ببوسند و نوازش کنند – آرزویی که خودش در سنگر به آن دسترسی ندارد. درخواست سلام به دوستان و فامیل نیز نشان از روابط اجتماعی گسترده و گرم او دارد.
سرنوشت نامعلوم
از تاریخ نامه چنین برمیآید که آقابزرگ انتظار داشته ظرف ۲۰ تا ۳۰ روز به مرخصی بیاید. اما جنگ، پر از «اما»هاست. هیچ اطلاعی در دست نیست که آیا او سالم به آغوش خانواده بازگشت، یا در یکی از عملیاتهای بعدی – مثل رمضان، محرم، والفجر مقدماتی، خیبر یا بدر – به فیض شهادت نائل آمد. کد شناسایی ۱۰۰۴۳۵۴ و شماره پرونده ۳۷۱/۶۱ اگر در بنیاد شهید یا مرکز اسناد دفاع مقدس جستجو شوند، شاید پاسخ قطعی بدهند. اگر شهید شده باشد، او یکی از ۲۰۰ هزار شهید گمنام یا نامدار ایران است. اگر بازگشته، امروز باید در اواخر دههٔ پنجاه یا شصت سالگی باشد؛ پدر یا پدربزرگی که خاطراتش را برای نسل بعد تعریف میکند.
میراث نامه
صرفنظر از سرنوشت نهایی او، این نامه به یک سند ارزشمند تبدیل شده است. در عصر پیامک و شبکههای اجتماعی، نگاه کردن به یک کاغذ زرد و آفتابدیده با خطِّ روان «آقابزرگ» روح هر خوانندهای را نوازش میدهد. او در آن نامه، هم رزمنده است و هم کودک؛ هم مسئول انتظامات است و هم پسر کوچکی که دوست دارد به جای او، دیگران بهاره و مهدی را ببوسند.
این زندگینامه شاید ناقص باشد، اما به احترام همان یک نامه، نوشته شد تا نام آقابزرگ آقاجاننژاد، فرزند سمیع، از دیار فراموشی نجات یابد. «بسم الله الرحمن الرحیم» آغازگر راه او بود و سلام بیپایانش به خانواده، پایان این روایت.
انتهای پیام/