آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۰۴۹۸
۱۸:۰۴

۱۴۰۵/۰۲/۳۱

پرواز در لحظه‌یِ وضو؛ روایتی از دلتنگی‌های همسر شهید «حبیب زراموشی»

پرواز در لحظه‌یِ وضو؛ روایتی از دلتنگی‌های همسر شهید «حبیب زراموشی»
تاریخ، گاهی در یک لحظه، در یک نگاه و یا در یک وداعِ ناتمام ورق می‌خورد. شهید «حبیب زراموشی»، سرگردِ رشیدِ نیروی انتظامی، کسی بود که عمری را در راه امنیت و خدمت گذراند و سرانجام ۱۱ اسفند ۱۴۰۴، در حالی که برای اقامه نماز ظهر وضو می‌گرفت، در پاسگاه شهر «سرابله» به دیدار معبود شتافت. فائزه عبداله‌زاده، همسر صبور و داغدار این شهید، در گفت‌وگویی صمیمانه، ناگفته‌هایی از زندگی عاشقانه و لحظاتِ جان‌سوزِ وداع با همسرش را روایت کرده است.  


 
 به گزارش نوید شاهد ایلام ؛. شهید «حبیب زراموشی»، سرگردِ رشیدِ نیروی انتظامی، ۱۱ اسفند ۱۴۰۴، در حالی که برای اقامه نماز ظهر وضو می‌گرفت، بر اثر حمله ددمنشانه رژیم صهیونیستی آمریکایی در پاسگاه شهر «سرابله» به دیدار معبود شتافت. او در این روایت، از مردی می‌گوید که در هیاهوی روزمره‌ی دنیا، «تندیس صبر و آینه‌ی مهربانی» بود؛ افسری متعهد از کارکنان فراجا که سال‌ها در آبدانان و سرابله در لباس نیروی انتظامی خدمت کرد.  آن‌چه در ادامه می‌آید، روایتی است از زبان همسر شهید؛ روایتی از ایمان، نجابت، عشق به خانواده و دلتنگیِ دو کودکی که هنوز هم چشم‌انتظارِ پدری هستند که با وضو، راهِ آسمان را در پیش گرفت.
 
پرواز در لحظه‌یِ وضو؛ روایتی از دلتنگی‌های همسر شهید «حبیب زراموشی»

میراثِ مهربانی و نجابت

فائزه خانم  با توصیف ویژگی‌های اخلاقی شهید اذعان داشت: «حبیب تندیسِ صبر و مهربانی بود. او در تمام این سال‌ها حتی یک‌بار هم با حرفی، رفتاری مرا آزار نداد. رفتار او با مردم، سربازان و همکارانش زبانزد بود. علاقه و ارادتش به مادر، در میان تمام ویژگی‌هایش می‌درخشید. خاطرم هست زمانی که پای مادرش شکسته بود و در گچ قرار داشت، حبیب برای اینکه مادر کوچک‌ترین زحمتی نکشد، او را مانند طفلی خردسال بر دوش می‌گرفت، کول می‌کرد و با صبر و طمأنینه‌ای وصف‌ناپذیر به همه جا می‌برد. او با چنان عشقی به مادرش خدمت می‌کرد که گویی در حالِ عبادتِ خداوند است؛ پرستاری‌اش از مادر، درسِ بزرگی از انسانیت و قدرشناسی بود که همواره در ذهنم حک شده است.

سحری که با عطر نماز شب عطرآگین شد

همسر شهید تأکید کرد: «من و حبیب در تمام سال‌های زندگی‌مان، هم‌پای هم روزه می‌گرفتیم. آن سحرِ آخر، من در حال خواندن نماز شب بودم دو ماهی بود به این فریضه روی آورده بودم، به همسرم گفتم برود و غذا را هم بزند که ته نگیرد.بعد از اتمام نماز سرِ ظرف غذایی که روی اجاق بود، شوخی کردیم و خندیدیم؛ خنده‌هایی که حالا در حافظه‌ام قاب شده‌اند. اما بعد از سحر، خوابی هولناک دیدم؛ دریایی طوفانی و آسمانی سیاه که مرا از خواب پراند. آن لحظه بود که فهمیدم حبیب دیگر در خانه نیست و اضطرابی سنگین تمام وجودم را گرفت.»

انگشتری که نشان از آسمانی شدن داشت

عبداله زاده با یادآوری آخرین لحظات حضور همسر در خانه، اذعان داشت: «شب قبل از شهادت، حبیب انگشتری در دست داشت که ناگهان آن را از دست درآورد. با لبخندی عجیب و نگاهی که گویی از آینده خبر می‌داد، گفت: یک روز تو و یک روز رامتین این را دست کنید. من که از زیورآلات گریزان بودم، با تعجب گفتم این چه حرفی است؟ انگشتر زیبنده دست خودت است! او با آرامشی وصف‌ناپذیر پاسخ داد: نه، بپوشش؛ از این به بعد کمی آرام‌ترت می‌کند.

بغض‌های معصومانه در انتظارِ جوجه‌های طلایی

فائزه خانم با صدایی لرزان از بی‌قراری فرزندان گفت: «روز قبل از شهادت، حبیب برای بچه‌ها جوجه خریده بود. وقتی گربه آن‌ها را کشت، دخترم نارین، چنان بی‌تابی کرد که حبیب با مهربانی قول داد فردایش برایش بخرد. حالا نارینِ کوچک، هر روز چشم به در دارد و سراغ جوجه‌هایی را می‌گیرد که قرار بود پدرش برایش بیاورد، اما افسوس که قول پدر در میان آتش و خونِ پاسگاه گم شد.»

فریادی که از دلم برخاست

همسر شهید درباره لحظه انفجار پاسگاه گفت: «ساعت یازده و نیم ظهر بود که راهی خانه خواهرم شدیم. دلم بی‌قرار بود و مدام می‌خواستم از حبیب خبر بگیرم، اما گوشی به دستم نمی‌رسید. ناگهان صدای انفجاری مهیب لرزه‌ای بر اندامم انداخت. بی‌اختیار جیغ زدم و به خواهرم گفتم: فاطمه! پاسگاه را زدند، حبیبم رفت. همان لحظه، گویی قلبم گواهی می‌داد که دیگر او را نخواهم دید. ساعاتی بعد، خبر شهادتش تأیید شد و دنیا بر سرم آوار شد.»

میراثِ مهربانی و نجابت؛ جلوه‌ای از انسانیتِ خالص

همسر شهید با چشمانی که فروغِ عشق را در خود داشت، در توصیف اخلاق و رفتار همسر شهیدش اذعان داشت: «حبیب فقط یک همسر خوب نبود؛ او تندیسِ صبر، مهربانی و انسانیت بود. در تمام این سال‌هایی که در کنار هم زندگی کردیم، حتی به اندازه یک چشم‌برهم‌زدن مرا نیازرد. نه در کلام، نه در رفتار. اگر روزی خسته از راه می‌رسید، لبخندش را گم نمی‌کرد. هیچ‌گاه ندیدم که با تندی با کسی حرف بزند یا دل کسی را بشکند. صداقت و پاکی در تک‌تکِ نگاه‌هایش موج می‌زد.»

هیچوقت کسی را از خود نرنجاند

همسر شهید زراموشی در ادامه باز هم از خصوصیات اخلاقی شهید گفت: او در محیط کار و اجتماع نیز همان‌قدر بزرگ‌منش بود که در خانه؛ رفتارش با سربازان، همکاران و حتی غریبه‌ها چنان با احترام و گشاده‌رویی همراه بود که پس از شهادتش، بسیاری از اطرافیان با اشک از وقار و متانتِ او سخن می‌گفتند. حبیبِ من، عاشقِ خدمت به خلق بود و هیچ‌گاه از کمک به نیازمندان دریغ نمی‌کرد.

همسر شهید با اشاره به منش والای همسرش در محیط کار افزود: «رفتار حبیب با مردم، سربازان، دوستان و همکارانش زبانزد خاص و عام بود. او هیچ‌وقت خودش را بالاتر از دیگران نمی‌دید. سربازان پاسگاه او را نه به چشم یک افسر نگهبان، که به چشم یک برادر بزرگتر می‌دیدند. همیشه حال آن‌ها را می‌پرسید، در مشکلاتشان شریک می‌شد و اگر کسی نیاز داشت، پیش از آن‌که درخواست کند، خودش به دادش می‌رسید. فرماندهانش به او اعتماد داشتند و همکارانش به او عشق می‌ورزیدند. یک بار یکی از همکارانش گفت: «حبیب کسی است که اگر دنیا را به او بدهند، یک کلمه حرف زشت از او نمی‌شنوی.»

 

او نماد آراستگی بود 

عبداله‌زاده در حالی که اشک‌ها امانش را بریده بودند باز هم از همسرش گفت: «او در هر جمعی که حضور داشت، نماد آراستگی بود؛ همیشه خوش‌لباس، مرتب و معطر بود. معتقد بود یک مأمور قانون باید با ظاهری آراسته و بویی خوش با مردم مواجه شود تا حسِ امنیت و احترام را منتقل کند. اما فراتر از این‌ها، نقش او در زندگی ما به‌ویژه در تربیت فرزندانمان، بی‌بدیل بود. حبیب نسبت به آینده تحصیلی و اخلاقی پسرمان رامتین، دغدغه‌ای عمیق داشت؛ و همیشه به تربیت صحیح او اهمیت می داد.»

قاب‌های خالی و چشمانی که هرگز سیر نمی‌شوند

عبداله‌زاده از دنیایِ سکوت‌آلود فرزندانش گفت: «وقتی حبیب رفت، انگار سقف خانه‌ی ما هم با او فروریخت. رامتینِ نه ساله‌ام که تا دیروز بازیگوشی‌هایش فضای خانه را پر می‌کرد، حالا به کوهی از سکوت تبدیل شده است. او دیگر آن کودکِ سابق نیست؛ انگار در همان لحظه‌ی شنیدنِ خبر، بزرگ شد و دردی را در جانش پنهان کرد که منِ مادر هم قادر به التیامش نیستم. رامتین ساعت‌ها به عکس پدرش خیره می‌شود، با آن صحبت می‌کند، اما صدایی نمی‌شنود. او هنوز هم گاهی در میانه‌ی شب، وقتی صدای باز شدنِ درب ورودی را می‌شنود، با کورسویی از امید به سمت در می‌دود و وقتی می‌بیند خبری از پدر نیست، سرش را پایین می‌اندازد و به اتاقش برمی‌گردد. او نبودنِ پدر را باور نکرده است؛ برای او، حبیب هنوز یک مأموریتِ طولانی دارد که دیر یا زود تمام می‌شود و برمی‌گردد.»

همسر شهید در مورد دختر کوچکش گفت: «نارینِ سه ساله‌ام، این فرشته‌ی معصوم، بی‌پناهی‌اش را با بهانه‌گیری‌های شبانه فریاد می‌زند. هر صبح که چشمانش را باز می‌کند، پیش از آن‌که لبخند بزند، نام پدر را صدا می‌زند. می‌گوید: “مامان! بابا دیشب نیامد؟ چرا درِ حیاط را برایش باز نکردی؟ قلبم از این پرسش‌ها هزار تکه می‌شود. او هنوز تفاوتِ شهادت و سفر را نمی‌فهمد؛ او فقط دلتنگِ آغوشی است که شب‌ها او را در میانِ بازوانش می‌گرفت و تا صبح، امنیتِ خواب‌هایش را تضمین می‌کرد. حالا او هر شب با ترس از خواب می‌پرد، دستانِ کوچکش را در هوا تکان می‌دهد و با گریه‌ای که تمامِ وجودم را آتش می‌زند، پدر را صدا می‌کند.»

حسرت وداع آخر بر دلم ماند

عبداله‌زاده با نگاهی پر از اندوه، از لحظاتِ تلخِ وداعِ ناتمام اذعان داشت: «بزرگترین حسرتِ من، همان لحظه‌ای است که تابوتش را آوردند. ده روز تمام منتظر بودم، ده روز با خیالاتم برایش حرف زدم، اما وقتی پیکرش را آوردند، اجازه ندادند برای آخرین بار چهره‌اش را ببینم. من ماندم و فرزندانی که هر روزِشان با حسرتِ لمسِ دستانِ پدر آغاز می‌شود. کاش می‌شد به نارین بگویم که پدرش حالا هم‌آغوشِ ستاره‌هاست، اما او فقط پدری را می‌خواهد که قول داده بود برایش جوجه‌های طلایی بخرد جوجه‌هایی که حالا در میانِ هق‌هق‌های دخترم، به نمادی از تمامِ آرزوهایِ بربادرفته‌مان تبدیل شده‌اند.»

همسر شهید با تأکید بر عمق این فاجعه افزود: «هر بار که به چشمانِ رامتین و نارین نگاه می‌کنم، جای خالیِ پدرشان را پررنگ‌تر از همیشه می‌بینم. آن‌جا که رامتینِ کوچک، با نگاهی مردانه سعی می‌کند مرا دلداری دهد، یا آن‌جا که نارین برای بابا در دفترِ مشقِ برادرش نقاشی می‌کشد و می‌گوید بابا حبیب اینجاست، دنیا پیش چشمانم تیره می‌شود. شهادتِ حبیب برای من پایانِ یک زندگی مشترک بود، اما برای فرزندانم، آغازِ یک تنهاییِ بی‌پایان؛ تنهایی که هیچ‌کس جز خدا نمی‌داند چگونه باید تحملش کرد.»

امانت‌دارِ راهی هستم که به بهشت ختم شد.

فائزه عبداله‌زاده در پایان این گفت‌وگو، با نگاهی به قابِ عکسِ همسر شهیدش و زمزمه‌ای که گویی با خودِ او داشت، چنین گفت: «می‌گویند زمان، مرهمِ زخم‌هاست؛ اما برای من، هر روز که می‌گذرد، جای خالی حبیب عمیق‌تر می‌شود. حبیب برای من فقط یک همسر نبود؛ او رفیقِ نیمه‌راهی بود که بهترینِ مسیر را برای رفتن انتخاب کرد. شاید امروز در خانه، جای خالی‌اش با گریه‌های شبانه رامتین و بهانه‌گیری‌های نارین پر شود، اما من به این می‌بالم که همسرِ مردی بودم که در لحظه‌ی شهادتش، در حالِ تطهیرِ روح برای دیدارِ معبود بود.

نمی‌دانم چگونه به فرزندانم بگویم که پدرشان برای امنیت رفت. من اگرچه امروز تنها مانده‌ام، اما با یادِ لبخندهای او و آن انگشتری که حالا به یادگار در دست دارم، آرام می‌گیرم. حبیب رفت تا آسمانِ این سرزمین، آبی بماند. من هم به عنوان همسرِ این شهیدِ سرافراز، عهد می‌بندم که راهش را در تربیتِ فرزندانمان ادامه دهم.

حبیب جان! تو به آن‌چه خواستی رسیدی؛ تو در آخرین وضو، غسلِ شهادت کردی و در اوجِ بندگی، آسمانی شدی. من اینجا، در میانِ همین دلتنگی‌های بی‌پایان، صبوری می‌کنم تا روزی که باز به هم برسیم. از تو می‌خواهم که در آن جایگاهِ رفیع، برای دل‌هایِ ناآرامِ ما و برای این دو یادگارت، دعا کنی که تنها پناه‌مان بعد از خدا، یادِ تو و نگاهِ توست.»

کلام آخر

امروز مزار این شهید در آسمان‌آباد، میعادگاهِ عاشقان است. فائزه عبداله‌زاده، اگرچه داغدارِ همسری است که تکیه‌گاه و همدمِ روزهای سخت بود، اما با تاسی به صبرِ حضرت زینب(س)، میراث‌دارِ ایستادگی اوست. شهید حبیب زراموشی رفت، اما دعاهای آیت‌الکرسی همسرش برای سلامتی امام زمان(عج) و رهبری، در این خانه به یادگار مانده است تا شاید مرهمی باشد بر دلی که در انتظارِ وعده‌هایِ عمل‌نشده‌ پدر، هر روز بیقرارتر می‌شود.

انتهای پیام/

 

 


گزارش خطا

برچسب ها:
ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه