آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۹۴۹۸
۱۱:۱۰

۱۴۰۵/۰۲/۲۱
گفت‌‎وگو با پدر شهید بیژن شکوهی؛

معلمی که پدر شهید است؛ «همیشه یک دستش روی سینه بود»

حاج بیژن شکوهی، پدر شهید شهروز شکوهی، در روایت زندگی فرزندش از جوانی آرام، مؤدب و مردم‌دار می‌گوید که به گفته همسایه‌ها «انگار فقط یک دست داشت»، چون همیشه هنگام سلام و احترام یک دستش را روی سینه می‌گذاشت. شهروز که در ۱۸ سالگی به خدمت سپاه رفت، پس از دوره‌ای موفق در آموزش نظامی و مربی‌گری تاکتیک، سرانجام در ۲۴ فروردین ۱۳۷۱ بر اثر اصابت خمپاره در پادگان به شهادت رسید.


به گزارش نوید شاهد البرز؛ حاج بیژن شکوهی، پدر شهید شهروز شکوهی، از جمله مردانی است که عمر خود را هم‌زمان در دو مسیر سپری کرده است؛ یکی در راه تعلیم و تربیت نسل جوان این سرزمین و دیگری در مسیر صبر و ایثار. او که سال‌ها به عنوان معلم در مدرسه‌های کرج خدمت کرده، نه‌تنها شاگردان بسیاری را درس زندگی آموخته، بلکه در میدان عمل نیز معنای واقعی فداکاری را با تقدیم فرزندش در راه وطن به تصویر کشیده است. روایت او از شهید شهروز شکوهی، فقط خاطرات یک پدر داغدار نیست؛ حکایت مردی فرهنگی است که با همه اندوهِ فقدان، به انتخاب و سرنوشت فرزندش در مسیر دفاع از دین و میهن افتخار می‌کند.

معلمی که پدر شهید است؛ «همیشه یک دستش روی سینه بود»

حاج بیژن شکوهی، پدر شهید، مردی فرهنگی و معلم که سال‌ها عمر خود را صرف تعلیم و تربیت فرزندان این سرزمین کرده است، با وجود سنگینی گوش، با آرامش و صبر، از خاطرات پسر شهیدش، شهروز، برایمان می‌گوید. این مصاحبه، روایتی است صمیمی از زبان پدری که هم درس زندگی داده و هم داغ فرزند را با افتخار شهادت در دل دارد.

معرفی و اصالت: از گرمسار تا کرج

حاج بیژن شکوهی، فرزند جعفر، پدر شهروز شکوهی هستم. الان هفتاد و شش سال و چهار ماهم است. اصالتاً گرمساری هستم و از سال 1336 به کرج آمدم. اینجا کار فرهنگی می‌کردم و معلم بودم. در مقاطع ابتدایی و راهنمایی تدریس می‌کردم. خدا حفظتان کند.

تولد شهروز: خاطرات بیمارستان و حس خوب پدرانه

خداوند شش فرزند به من عطا کرد؛ یک دختر و پنج پسر. شهروز پنجمین فرزندم بود. شهروز متولد بیستم شهریور 1351 در کرج، خیابان [نام خیابان ذکر نشده است] به دنیا آمد. آن روز من در بیمارستان همراه مادرش بودم. حالم خیلی خوب بود و از آمدنش بسیار خوشحال بودم.

کودکی آرام و سر به زیر: مدارا با دیگران

شهروز خیلی آرام بود، خیلی سر به زیر بود. در کوچه و خیابان حتی اگر اذیتش هم می‌کردند، جواب نمی‌داد و با مردم مدارا می‌کرد. همسایه‌ها می‌گفتند چطور بچه‌های دیگر اذیتش می‌کنند و او هیچی نمی‌گوید؟ فقط می‌آمد خانه و می‌گفت که بچه‌ها اذیت می‌کنند و من مدارا می‌کنم.

تلاش یک معلم فرهنگی

وضع مالی ما فرهنگی و معلمی بود و با همان حقوق می‌گذراندیم. در جمهوری اسلامی با وام توانستیم خانه بخریم. قبل از آن مستأجر بودیم تا سال 1359 که خانه را خریدیم و سال 1360 در اینجا ساکن شدیم.

مسیر تحصیلی شهروز: از مدرسه دانش تا انصاری

شهروز دوره ابتدایی را در مدرسه دانش در خیابان پدیدار و سپس در مدرسه شهیدی گذراند. بعد از اینکه به جهانشهر آمدیم، در مدرسه جهانشهر درس خواند. دوره دبیرستان را در مدرسه شهید انصاری در خیابان مطهری تا سال سوم دبیرستان خواند و بعد به سربازی رفت. در قرعه کشی شرکت کرد و در سپاه افتاد؛ در استان آذربایجان غربی.

دانش‌آموزی خوب اما ضعیف در زبان: عامل ناتمام ماندن دیپلم

شهروز درس‌خوان بود و درسش خوب بود. فقط در یکی از درس‌ها ضعیف بود و بقیه درس‌هایش خوب بودند. درس زبانش ضعیف بود و همان باعث شد که دیپلم نگیرد و بعد به سربازی رفت.

فعالیت‌های فنی و هنری: نقاشی ساختمان با برادر

شهروز به کارهای نقاشی و این چیزها علاقه داشت. نقاشی ساختمان را با برادرش همکاری می‌کرد و در کارهای فنی دوست داشت پیش برادرش برود. درآمدی از این کار نداشت، بلکه به عنوان یادگیری و آموزش فعالیت می‌کرد.

اخلاق نیکو و دوستان فراوان: احترام به مردم زبانزد بود

اخلاقش خیلی خوب بود، خیلی سازگار بود. دوستان فراوانی داشت که ما تعجب می‌کردیم. به خصوص بعد از شهادتش دیدیم چقدر دوست داشته و چقدر مردم دوستش داشتند. تمام همسایه‌ها خیلی از او راضی بودند و بعد از این اتفاق خیلی متأسف شدند. دوستانش هم بچه‌های خیلی خوبی بودند و اغلب همسایه ما بودند. بچه‌های درس‌خوان و مودبی بودند.

نقطه‌عطف اخلاقی: یک دست همیشه به سینه برای احترام

من همراهی شهروز با مردم و احترامی که به آنها می‌گذاشت را بیشتر از هر چیز دوست داشتم. اصلاً به نظر می‌آمد که او فقط یک دست دارد، چون همیشه یک دستش به سینه بود برای احترام به دوستان. این را همسایه‌ها به ما گفتند.

پرهیز از حق‌الناس و بیت‌المال: دست‌دهنده و اهل کمک

من ندیدم که شهروز به حق‌الناس یا بیت‌المال تجاوزی کرده باشد. خیلی دست‌دهنده بود و دوست داشت همکاری کند و همراهی کند با مردمی که احتیاج دارند و کمک می‌خواهند. بارها دیدم خانم‌هایی که خریدی کرده‌اند را کمک می‌کند. همه کارهایی که می‌کرد، خیلی پسندیده بود.

اهل نماز و روزه: اتاقی پر از نور عبادت

بله، شهروز اهل نماز و روزه بود. این اتاقی که بود، اتاق او بود و مرتب سرش به کار نمازش و روزه‌اش بود. خیلی رعایت این مسائل را می‌کرد. حتی برای سربازی رفتن هم عجله داشت، با اینکه می‌توانست سال‌های دیگر برود.

اولین نماز و مهربانی با خانواده: سن سیزده چهارده سالگی

حدود سیزده یا چهارده سالش بود که اولین بار نماز خواند. خیلی دوست داشت با مادرش و مادربزرگش همکاری کند. پشت سر آنها می‌ایستاد برای نماز خواندن. گاهی هم با من. با من یک مقدار روی در وایسی داشت، ولی با آنها خودمانی‌تر بود. با برادرهایش هم خیلی مهربان بود و همراهی می‌کرد.

مسجدی فعال: پایگاه شهید نیری و هیئت‌ها

بله، شهروز اهل مسجد رفتن بود. اینجا مرتب توی مسجد می‌رفت و در پایگاه شهید نیری مرتب با دوستانش آنجا بود. در کارهای برنامه‌های مسجد و هیئت‌هایی که بود، شرکت می‌کرد.

اعزام به سربازی: بهمن 1369 و جدیت در وظیفه

سال 1369، بهمن همان سال، شهروز به خدمت سربازی اعزام شد. درسش را رها کرد و به سربازی رفت. چون خودش ذوق داشت و خوشحال بود، ما هم خوشحال بودیم. از زیر آینه و قرآن ردش کردیم و رفت.

مرخصی‌های تشویقی: افتادگی بیشتر و سر زدن به فامیل

او در کار سربازی‌اش آنقدر خوب وظیفه‌اش را انجام می‌داد که در سال 1370، اول اسفند، برای مرخصی به مدت پانزده روز آمد. پانزدهم اسفند رفت. قرار بود شب عید به مرخصی نیاید، چون مرخصی‌اش را آمده بود. اما در همین مدت پانزده روز که قبل از ایام عید مانده بود، آنقدر مورد توجه بود و خدمتش خوب بود که باز برای ایام عید به او مرخصی دادند و تا هفتم فروردین اینجا در مرخصی بود. در مرخصی اولش هم گفت که آمده‌ام کمک کنم به مادرم برای ایام عید و تمیز کردن خانه. اصلاً عجیب بود. یک مرخصی تشویقی به او دادند به خاطر خدمت خوبش که ایام عید سال 1371 آمد به مدت هفت روز مرخصی و رفت.

احساس درونی شهروز: الهامی از وداع

در آن مرخصی که می‌آمد، احساس کردیم که یک سری از اخلاق‌هایش بهتر شده است. خیلی افتاده‌تر شده بود، خیلی مهربان‌تر شده بود و سعی می‌کرد همش در خانه باشد و با خانواده باشد. خیلی دوست داشت که به فامیل‌ها سر بزند و فامیل‌ها را ببیند. اصلاً مثل اینکه الهام شده بود که شاید دیگر نتواند دیگران را ببیند. واقعاً اینطور بود.

دوره آموزشی و ممتاز شدن: مربی تاکتیک در ارومیه و سردشت

دوره آموزشی‌اش را در استان آذربایجان غربی، در ارومیه و سردشت گذراند. در دوران آموزشی مقام اول را کسب کرده بود و ممتاز شده بود. مربی تاکتیک شده بود و در پادگان تاکتیک آموزش می‌داد.

نحوه شهادت: خمپاره در پادگان، پرده دیافراگم پاره

اینطور که تعریف کردند و امام جماعت پادگان برای دفنش و ختمش آمده بود، تعریف می‌کرد که خدمتش خیلی خوب بود و خیلی از او راضی بودند. خمپاره‌ای در پادگان زده می‌شود و این دوستش که بچه ماکو بود، هر دوشان شهید می‌شوند. خمپاره به روی سینه‌اش خورده بود و پرده دیافراگمش را پاره کرده بود و به بیمارستان نرسیده بود.

خبر تلخ: از شایعه زخمی شدن تا تأیید شهادت

یکی از دوستانش آمد و گفت که من دوستی را دیدم که در ارومیه بوده، در پادگان سردشت بوده، سرباز بوده، او به من گفته که فلانی پاش تیر خورده، شهروز پاش تیر خورده و بردنش بیمارستان. شب دیروقت بود، ساعت یازده شب بود. با پدرش آمد خانه ما و گفت. بعد ما ساعت یک بعد از نصف شب با دو سه تا از دوستان و مادرش رفتیم به طرف سردشت. فرداش ساعت حدود چهار بعد از ظهر بود که رسیدیم سردشت.

                                                             لحظه تلخ حقیقت: خدا رحمتش کند

رفتیم پادگان، استقبالی کردند و گفتند که ما او را فرستادیم بیمارستان. از بیمارستان سردشت بپرسید. رفتیم بیمارستان سردشت، گفتند که شما به مرکز سپاه مراجعه کنید. رفتیم آنجا، گفتند که ما پرونده را همراه با جنازه شهروز را فرستادیم کرج.

قبل از اینکه… اینجا دوستش گفت پاش تیر خورده. ما در راه می‌رفتیم، قبل از سردشت، عده‌ای سرباز کنار جاده ایستاده بودند. برای پرسیدن آدرس پادگان ایستادیم. گفتیم برای شهروز آمدیم. یکی از بچه‌ها گفت: “خدا رحمتش کند.” آنجا بود که ما فهمیدیم شهروز را از دست دادیم. بقیه بچه‌ها او را دعوا کردند که چرا اینطور حرف زدی، این پدرش بود، این مادرش بود. آن بنده خدا هم نمی‌دانست. بعد رفتیم پادگان و آنها هم به صف ایستاده بودند، افسر و اینها همه ناراحت بودند. بعد گفتند بروید بیمارستان.

بازگشت به کرج و تشییع در بهشت سکینه

بعد رفتیم سپاه، سپاه گفت پرونده را با جنازه فرستادیم کرج. ما ناچار چون شب نمی‌توانستیم بیاییم از سردشت، جاده‌ها بسته بود. شب ماندیم سردشت. فرداش آمدیم و غروبش بود که رسیدیم کرج. بعد گفتند که جنازه را آوردند کرج، بهشت سکینه است که به آنجا مراجعه کردیم. فرداش تشییع جنازه شد و دفنش کردیم.

آرامگاه ابدی در امامزاده محمد کرج

بله، در امامزاده محمد کرج دفنش کردیم. هر چند وقت یکبار، تا آنجایی که حال داریم، می‌رویم. دلمان تنگ می‌شود برای رفع دلتنگی، برای دیدن قبرش.

 بیست و چهارم فروردین 1371، این اتفاق در پادگان سپاه افتاد. خیلی ممنونم از شما.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه