حمید را بهعنوان امانت سپردم؛ اگر در راه امنیت مردم شهید شده، برایم افتخار است
به گزارش نوید شاهد البرز؛ در میان روایتهای دفاع و خدمت، گاهی داستانهایی هست که سالها در سکوت ماندهاند؛ داستانهایی از پدران و مادرانی که نهتنها داغ فرزند را به دوش میکشند، بلکه سالها با پرسشها و انتظار زندگی میکنند. گفتوگوی پیشرو روایت زندگی شهید حمید ساعدی خامنه از زبان پدرش، جواد ساعدی خامنه است؛ معلمی که عمر خود را در کلاسهای درس گذرانده و امروز نیز با همان روحیه معلمی از کودکی، نوجوانی، سربازی و سرنوشت پسرش سخن میگوید. این مصاحبه علاوه بر بازخوانی زندگی شهید، روایت صبر، پیگیری و نگاه انسانی پدری است که در کنار اندوه فقدان فرزند، همچنان امید و ایمان را در زندگی حفظ کرده است.
وقتی از او میخواهم خودش را معرفی کند، کمی مکث میکند؛ نگاهش را از پنجره میگیرد و آرام میگوید: «من جواد ساعدی خامنه هستم؛ پدر شهید حمید ساعدی خامنه. سالها معلم ریاضی بودم. حالا هم هنوز دل کندن از مدرسه برایم سخت است.»
صدایش آرام است اما پشت آن سالها خاطره و دلتنگی نشسته است. هفته معلم است و او همچنان خود را بیش از هر چیز یک معلم میداند؛ معلمی که یک روز پسرش را هم مثل شاگردانش راهی مسیر زندگی کرد.
ریشهها و نخستین گامها
میپرسم: «روز تولد حمید را یادتان هست؟»
لبخند کوتاهی میزند. «بله، خوب یادم هست. چهارم فروردین ۱۳۵۰ بود. آن زمان در شهر خامنه زندگی میکردیم. حمید دومین پسر من بود. بچهای بود تپل و دوستداشتنی، با موهای فرفری. از همان روزهای اول، مهرش در دلم نشست.»
میپرسم چرا نامش را حمید گذاشت. میگوید: «یکی از بستگان ما، پسر دایی پدرم، اسمش حمید بود. در زاهدان هم آدم شناختهشدهای بود و ما به او علاقه داشتیم. همین باعث شد اسم پسرم را حمید بگذارم.»
حمید در خانه به دنیا آمد. آن سالها هنوز خیلی از زایمانها در خانه انجام میشد. پدر با لبخندی از روزهای کودکی او یاد میکند؛ از بازیها و شیطنتها.
تولد در عاشورا
«یکی از خاطراتی که همیشه در ذهنم مانده مربوط به حدود چهار سالگیاش است. روز عاشورا بود. در خانه ما رسم بود که نذر و قربانی داشته باشیم. پدر خدابیامرزم بزی از کوچه گرفته بود و میگفت میخواهم در راه امام حسین قربانی کنم. حمید کوچک هم کنار ما بود و با همان سن کم با شور خاصی نگاه میکرد. هنوز آن صحنه را خوب یادم هست.»
بعد مکثی میکند و آهی میکشد. «آن روزها گذشت. پدر و مادرم رفتند، برادر بزرگم هم دیگر نیست. ما حالا سالهاست در کرج زندگی میکنیم.» از مدرسه رفتن حمید میپرسم. چهرهاش کمی روشنتر میشود.
«روز اول مدرسه را خودم بردمش. من دبیر ریاضی همان مدرسه بودم. شهر خامنه کوچک بود و همه همدیگر را میشناختند. حمید هم چون قبلاً در جشنهای مدرسه با من میآمد، اصلاً از مدرسه نمیترسید. گریه نکرد، خیلی هم مشتاق بود.»
درسش را «خوب» توصیف میکند، نه عالی. «در حد خودش درس میخواند. بچه آرامی بود.»
وقتی خانواده به کرج میآیند، حمید کلاس پنجم ابتدایی را در دبستان شهید منتظری میخواند. از سال ۱۳۶۰ در منطقه فردیس ساکن میشوند؛ در خیابانی که آن زمان به نام فریبا شناخته میشد.
از او درباره بهترین خاطرهاش با حمید میپرسم.لبخندی میزند و میگوید: «همان خاطرات بچگیاش در مراسمها. وقتی با من به مدرسه میآمد و در جشنها کنارم میایستاد. خیلی قاطی مراسم میشد.»
حمید بعد از راهنمایی به ورزش علاقه پیدا میکند.«کشتی را خیلی دوست داشت. من خودم او را به میدان طالقانی میبردم؛ آنجا یک باشگاه دولتی بود. میایستادم تمرینش را میدیدم و بعد با هم برمیگشتیم خانه. در راه هم همیشه نصیحتش میکردم؛ میگفتم پسرم انسان قوی باید باشد اما مزاحم کسی نشود.»
فراز و نشیبهای مسیر حرفهای
حمید مقام خاصی در کشتی نگرفت اما بدن آمادهای داشت و ورزش را جدی دنبال میکرد. در خانه با خواهر و برادرهایش صمیمی بود.
«مثل همه بچهها گاهی شیطنت هم داشتند، اما رابطهشان خوب بود.» میپرسم: «اهل تیپ زدن بود؟» پدر لبخند میزند. «نه. ساده بود. اهل این چیزها نبود.» بعد از گرفتن دیپلم، حمید در دانشگاه آزاد کرج در رشته کامپیوتر قبول میشود؛ اما تصمیم میگیرد اول به سربازی برود.
پدر میگوید: «من معلم بودم و خانه را هم قسطی خریده بودم. واقعیت این است که توان مالی ثبتنام دانشگاه آزاد را نداشتم. وقتی گفت میخواهد سربازی برود مخالفت نکردم.»
اعزام برای سربازی
اردیبهشت ۱۳۶۹ اعزام میشود. «از ترمینال جنوب بدرقهاش کردم. رفت برای آموزش به اصفهان.» حدود یک ماه بعد، پدر برای دیدنش به مرکز آموزشی میرود. «وقتی مرا دید نگهبانی میداد. دور زد و همانجا گریه کرد. سربازی برایش سخت بود. من هم گفتم خودت انتخاب کردی، باید تحمل کنی.» بعد از دوره آموزشی، ابتدا به میانه و بعد به مرند منتقل میشود. مدتی هم در شهر خامنه خدمت میکند؛ جایی که خانواده و فامیلشان حضور داشتند. «چهار ماه آنجا بود. بعد به تهران منتقل شد و در ژاندارمری میدان انقلاب خدمت میکرد. گاهی میرفتم میدیدمش.»
پس از ادغام نیروها در نیروی انتظامی، او به یگان ویژه منتقل میشود و مأموریتش به زاهدان میافتد. پدر ادامه میدهد: «یک روز تلفن کرد و هزار تومان پول خواست. گفتم دو هزار تومان میفرستم، اگر مرخصی دادند با هواپیما بیا. آن زمان بلیت هواپیما هشتصد تومان بود.»
خود پدر هم یک بار با هواپیما به زاهدان میرود تا پسرش را ببیند. «به او پول دادم و سفارش کردم مراقب خودش باشد.»
اما چند ماه بعد، تماسهای حمید قطع میشود. مادرش نگران میشود. پدر ابتدا تصور میکند مسئلهای نیست اما وقتی چند بار تماس میگیرد و پاسخی نمیگیرد، پیگیری را شروع میکند.
«رفتم فرماندهی نیروی انتظامی در میدان ونک. گفتم از پسرم خبر ندارم. گفتند فردا بیا.» اما جواب روشنی نمیگیرد. با باجناقش به زاهدان میرود. «چند روز دنبال خبرش گشتیم؛ پادگانها، بیمارستانها، همه جا. هیچ خبری نبود.» از سربازهایی که همخدمت او بودند میپرسد. «میگفتند در عملیات آخرین بار دیدهاندش.»
بعد از ماهها پیگیری، سرانجام نامهای محرمانه به دستش میرسد. «در آن نوشته بودند پسرم همراه سروان حسن سالاروند در مأموریت با اشرار درگیر شده، اسیر شده و بعد در حین فرار شهید شده است.» اما هیچ نشانی از پیکر او به خانواده داده نمیشود.
پدر میگوید: «مشکل من همین است. من این بچه را بهعنوان امانت به آنها سپردم. حالا حق دارم بدانم چه بر سرش آمده.» او سالها پیگیری میکند؛ از دادگاه نظامی تا دیوان عدالت اداری. اما پاسخی قطعی نمیگیرد.
با وجود همه اینها، امروز نگاهش آرامتر شده است. «اوایل خیلی سخت بود. اما با خدای خودم حلش کردم. الان دیگر ناراحت نیستم. اگر در این راه شهید شده باشد برای من افتخار است.» از مادر حمید میپرسم. آه کوتاهی میکشد.
«مادر است دیگر. دلش آرام نمیگیرد. بیشتر وقتش را با نماز و دعا میگذراند.» پدر اما میگوید مدرسه و بچهها او را سرپا نگه داشتهاند.
«من هنوز هم با دانشآموزها زندگی میکنم. وقتی بینشان هستم انگار زندهتر میشوم.» او حتی مدرسهای تأسیس کرده و خودش هنوز ریاضی تدریس میکند. «معلمی برای من فقط شغل نیست. عشق است. دوست دارم همینجا در مدرسه بمیرم؛ میان بچهها.»
حرفهای ناگفته
در پایان سکوت کوتاهی میان ما میافتد. از او میپرسم: «حرف ناگفتهای دارید؟» کمی فکر میکند و میگوید: «فقط این را میگویم؛ هر مسئولیتی که به انسان داده میشود امانت است. همانطور که فرزند امانت است. اگر هرکس کارش را درست انجام دهد، این کشور میتواند بهترین جا برای زندگی باشد.» بعد آرام اضافه میکند: «من هنوز هم خودم را قبل از هر چیز یک معلم میدانم؛ معلمی که یک شاگردش، پسر خودش، در راه خدمت به کشور جانش را داد.»
لحظهای سکوت میکند. نگاهش روی حیاط مدرسه میافتد؛ جایی که چند دانشآموز در زنگ تفریح با صدای خنده میدوند. انگار همین صداهاست که او را هنوز سرپا نگه داشته است. میپرسم: «بعد از آن نامه دیگر هیچ خبری از حمید نشد؟» سرش را آرام تکان میدهد. «نه. دیگر خبری نشد. من هرجا فکرش را بکنید رفتم. دادگاه نظامی، بازرسی ناجا، دیوان عدالت اداری… هرجا که امیدی بود. اما نتیجهای نگرفتم. فقط گفتند شهید شده است.»
کمی مکث میکند و ادامه میدهد: «من با شهادتش مشکلی ندارم. اگر بچهام در راه امنیت مردم جان داده باشد، برای من افتخار است. اما آدم دلش میخواهد بداند دقیقاً چه اتفاقی افتاده. یک نشانی، یک اثری…»
صدایش آرام میشود. «بیست و چند سال گذشته اما هنوز مزار مشخصی ندارد. برای همین ما هم نتوانستیم آنطور که باید برایش مراسمی بگیریم. وقتی فامیل میپرسند مزارش کجاست، جوابی ندارم بدهم.» خبرنگار آهسته میگوید: «خیلی سخت است.» پدر شهید اما برخلاف انتظار، لبخند ملایمی میزند.
«اوایل سخت بود. خیلی هم سخت. شبها خوابم نمیبرد. اما کمکم با خودم گفتم باید این مسئله را با خدا حل کنم. وقتی ایمان داشته باشی، آرام میشوی.» میگوید شبهای زیادی را با دعا و حرف زدن با خدا گذرانده است.
امانتی که پس داده شد
«یک تابلو داشتم که رویش نوشته بود محمد رسولالله. عکس حمید را زیر آن نصب کرده بودم. شبها مینشستم و با پیامبر درد دل میکردم. میگفتم این امانتی بود که به دست من داده شده بود.»
او معتقد است همین توکل باعث شده که امروز آرامتر باشد. «الان اگر نگاه کنید، میبینید من ناراحت نیستم. ۷۳ سال سن دارم اما هنوز سرحال هستم. چون به این نتیجه رسیدهام که همه چیز دست خداست.»
در همین لحظه صدای زنگ مدرسه بلند میشود. چند دانشآموز از کنار ما رد میشوند و با احترام سلام میکنند. پدر با مهربانی جواب میدهد و بعد رو به من میگوید: «میبینید؟ همینها من را زنده نگه داشتهاند.»
از او درباره سالهای معلمی میپرسم. چشمانش برق میزند. «من سالها دبیر ریاضی بودم. معلمی برایم فقط شغل نبود. همیشه سعی میکردم بچهها را درست تربیت کنم، نه فقط درس بدهم.»
شکل دیگری از خدمت و عشق معلمی
او هنوز هم در مدرسهای که خودش راهاندازی کرده تدریس میکند. «این مدرسه را برای پول راه نینداختهام. خیلیها فکر میکنند مدرسه یعنی درآمد. اما برای من یک جور خدمت است. دوست دارم بچهها درست آموزش ببینند.»
میگوید هنوز هم کلاس پنجم و ششم را خودش درس میدهد. «ریاضی این پایهها حساس است. معلم باید دقیق بلد باشد چطور تدریس کند. برای همین گاهی خودم وارد کلاس میشوم.» میپرسم چرا هنوز بعد از این همه سال تدریس میکند.
میخندد. «چون عاشق معلمی هستم. باور کنید اگر چند روز از مدرسه دور باشم حالم گرفته میشود.» کمی بعد خودش دوباره به یاد حمید برمیگردد.
«حمید هم بچه آرامی بود. هیچوقت اهل دردسر نبود. همیشه به او میگفتم قوی باش اما اذیت کسی را نکن.» او میگوید پسرش ورزشکار بود و بدن آمادهای داشت. «اگر میخواست میتوانست در خیلی جاها موفق شود. اما قسمت این بود که مسیرش به سربازی و آن مأموریت ختم شود.» خبرنگار آرام میپرسد: «هیچوقت خوابش را ندیدید؟»
پدر کمی فکر میکند. «نه. خواب خاصی ندیدهام. اما همیشه احساس میکنم خدا مراقب اوست.» از مادر شهید دوباره یاد میکند. «مادرش هنوز هم خیلی دلتنگ است. مادر است دیگر. دل مادر چیز دیگری است.» او میگوید سالها سعی کرده همسرش را آرام کند. «به او میگویم باید به خدا توکل کنیم. ناراحتی چیزی را عوض نمیکند. اما خب دل مادر طاقت کمتری دارد.»
چند لحظه سکوت میشود. بعد خودش دوباره شروع میکند. «میدانید، من در این سالها یک چیز را خوب فهمیدهام؛ اینکه انسان باید درست زندگی کند. مسئولیتها امانت هستند.» او از تجربههای زندگیاش مثال میزند؛ از بیعدالتیها، از فسادهایی که گاهی دیده و از آرزویی که برای بهتر شدن جامعه دارد.
توصیه یک پدر
«اگر هرکس وظیفهاش را درست انجام بدهد، این کشور میتواند جای خیلی بهتری باشد. ما منابع داریم، مردم خوبی داریم. فقط باید کارها درست انجام شود.» بعد نگاهش دوباره به حیاط مدرسه میافتد. «من حالا خوشحالم که هنوز میتوانم به این بچهها درس بدهم. وقتی میبینم یک دانشآموز چیزی یاد میگیرد، انگار دوباره جان میگیرم.»
خبرنگار میگوید: «هفته معلم هم هست.» پدر لبخند میزند. «بله. هفته معلم برای من همیشه یادآور مسئولیت بزرگی است. معلمی کار سادهای نیست. آینده بچهها دست معلم است.» او ادامه میدهد: «من همیشه به معلمها میگویم اول باید خودتان یاد بگیرید، بعد درس بدهید. معلم باید بیان خوب داشته باشد، اخلاق داشته باشد، دانش داشته باشد.»
میگوید هنوز هم گاهی معلمهای مدرسهاش را آموزش میدهد.«اجازه نمیدهم هر کسی همینطور وارد کلاس شود. معلم باید آماده باشد. چون بچهها آینده این کشور هستند.» خورشید آرامآرام به سمت غروب میرود و نور نارنجی روی حیاط مدرسه میافتد. از او میپرسم اگر امروز حمید زنده بود چه آرزویی برایش داشت.
چند ثانیه سکوت میکند. «هیچ چیز خاصی نمیخواستم. فقط میخواستم انسان خوبی باشد. خدمت کند، زندگی سالمی داشته باشد.» بعد آرام اضافه میکند: «ولی حالا هم اگر واقعاً در راه دفاع از کشور شهید شده باشد، من به او افتخار میکنم.»
دوباره همان آرامش در چهرهاش دیده میشود؛ آرامشی که شاید نتیجه سالها صبر و ایمان باشد. پیش از خداحافظی میگوید: «من از زندگیام راضی هستم. خدا یک عمر به من فرصت داد معلم باشم. پسرم هم در راه خدمت جانش را داد. حالا هم تا وقتی توان داشته باشم میان همین بچهها میمانم.»
پدر شهید لبخند میزند و آرام میگوید: «آدم وقتی میان بچهها باشد، دلش زنده میماند.» کمی بعد از پایان گفتوگو، آقای ساعدی دوباره به بعضی خاطرات برمیگردد؛ خاطراتی که شاید در ظاهر ساده باشند اما برای او معنای بزرگی دارند. میگوید: «حمید از آن بچههایی نبود که خیلی اهل نمایش و خودنمایی باشد. ساده زندگی میکرد. حتی در لباس پوشیدن هم همینطور بود. خیلی دنبال تیپ و این چیزها نبود. بیشتر سادگی را دوست داشت.»
توصیهای برای نسل فردا
او میگوید در خانه هم همیشه سعی میکرد بچههایش را با اصولی ساده اما مهم تربیت کند. «من همیشه به بچههایم میگفتم انسان باید سه چیز داشته باشد: صداقت، تلاش و ایمان. اگر این سه تا باشد، بقیه چیزها درست میشود.» پدر شهید معتقد است تربیت فرزند فقط با حرف زدن انجام نمیشود. «بچهها بیشتر از رفتار پدر و مادر یاد میگیرند. اگر پدر و مادر درست زندگی کنند، بچه هم همان مسیر را میرود.»
او از سالهایی یاد میکند که حمید نوجوان بود و در خانه با خواهر و برادرهایش زندگی میکرد. «مثل همه خانوادهها، گاهی بین بچهها بحث هم میشد. اما خیلی زود آشتی میکردند. رابطهشان خوب بود.» وقتی صحبت به سالهای آخر حضور حمید در خانه میرسد، صدای پدر کمی آرامتر میشود. «آن زمان دیگر بزرگ شده بود. کمکم داشت وارد زندگی جدی میشد. وقتی دیپلم گرفت و در دانشگاه آزاد قبول شد، خوشحال شدیم.» اما همانطور که خودش توضیح میدهد، شرایط مالی خانواده اجازه ثبتنام در دانشگاه را نمیداد. «خانه را قسطی خریده بودم. حقوق معلمی هم محدود بود. برای همین وقتی گفت اول میروم سربازی، مخالفت نکردم.»
او میگوید حمید هم با واقعیتها کنار آمده بود. «هیچوقت گله نکرد. گفت میروم سربازی، بعد اگر شد درس را ادامه میدهم.» پدر به یاد آخرین دیدارهایشان میافتد. «وقتی در تهران خدمت میکرد گاهی میرفتم میدیدمش. سربازی سخت بود اما تحمل میکرد.» بعد از انتقال به زاهدان، فاصله میان آنها بیشتر میشود. «فاصله خیلی زیاد بود. آن زمان هم مثل امروز تلفن همراه نبود. بیشتر با تلفن پادگان تماس میگرفت.» او میگوید آخرین تماس تلفنی حمید هنوز در ذهنش مانده است. «گفت پول لازم دارم. من هم گفتم برایت میفرستم. فکر میکردم به زودی مرخصی میآید.»
اما آن تماس، آخرین ارتباط مستقیمشان بود. پس از آن، روزهای انتظار آغاز میشود؛ روزهایی که ابتدا با نگرانی و بعد با جستوجوی بیوقفه همراه بود. «وقتی دیدیم خبری نمیشود، تصمیم گرفتم خودم دنبال کار را بگیرم.» او میگوید در آن زمان بارها مسیر تهران تا زاهدان را طی کرده است. «هر جا فکر میکردم ممکن است خبری باشد میرفتم. حتی بعضی وقتها از سربازهای دیگر سراغش را میگرفتم.»
اما پاسخها مبهم بود. «بعضیها میگفتند در عملیات بوده، بعضیها چیز دیگری میگفتند. همین باعث شد بیشتر پیگیری کنم.» سالها طول کشید تا بخشی از حقیقت مشخص شود. «گفتند در درگیری با اشرار اسیر شده و بعد هنگام فرار شهید شده است.» پدر میگوید مهمترین مسئله برای او همیشه روشن شدن حقیقت بوده است. «من دنبال دعوا نبودم. فقط میخواستم بدانم دقیقاً چه اتفاقی افتاده.»
او حتی با برخی فرماندهان و مسئولان هم ملاقات کرده است. «بعضیها همکاری کردند، بعضیها هم نه. اما من پیگیری را رها نکردم.»
با این حال، هنوز هم جای خالی یک پاسخ کامل در ذهن او باقی مانده است. با وجود همه اینها، نگاهش به زندگی تلخ و ناامیدانه نیست.
«انسان اگر فقط در گذشته بماند، زندگیاش متوقف میشود. من تصمیم گرفتم ادامه بدهم.» برای همین مدرسه و دانشآموزان بخش مهمی از زندگیاش شدهاند. «وقتی میبینم بچهها پیشرفت میکنند، احساس میکنم کاری مفید انجام دادهام.»
او میگوید هر نسل مسئول تربیت نسل بعدی است. «اگر معلمها کارشان را درست انجام دهند، جامعه هم بهتر میشود.» از نظر او، آموزش فقط انتقال درس نیست. «بچه باید یاد بگیرد درست فکر کند، درست رفتار کند و مسئولیتپذیر باشد.»
چشمانداز آینده و میراث ماندگار
در پایان دوباره به نام پسرش اشاره میکند. «حمید هم یکی از همین جوانهای این کشور بود. شاید سرنوشتش این بود که مسیرش کوتاهتر از بقیه باشد.» بعد آرام میگوید: «اما هرچه بوده، زندگیاش بیمعنا نبود.» خورشید کاملاً پایین آمده و حیاط مدرسه کمکم خلوت میشود. صدای بسته شدن در کلاسها به گوش میرسد.
آقای ساعدی در پایان میگوید:«تا وقتی توان داشته باشم، همینجا میمانم. میان مدرسه و دانشآموزها.» کمی مکث میکند و جمله آخر را آرام اضافه میکند: «شاید بهترین یادگاری که یک معلم میتواند از خودش بگذارد، شاگردانی باشد که راه درست را پیدا میکنند.»
انتهای پیام/