آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۹۳۴۸
۱۰:۲۲

۱۴۰۵/۰۲/۱۹
جانباز ۷۰ درصد «بابایی» در گفت‌و‌گو با نوید شاهد قزوین مطرح کرد؛

از گوش خر کشیدن روی عکس شاه تا نیشتر اوستا حاجی

هفت ساله بود که صدای عدالت‌خواهی یک روحانی از مسجد کوچه‌بازار قزوین، دل کوچکش را لرزاند. چند روز بعد، در کلاس درس، عکس محمدرضا پهلوی و فرح دیبا را نشانه گرفت؛ با مداد دو شاخ کشید روی صورت شاه و کوبید به دیوار مدرسه. ساواک نتوانست دستگیرش کند، اما یک لگد خشک و کوتاه از سوی مأمور رژیم، چنان به پای چپش کوفت که خون‌مردگی تا استخوان پیش رفت. پزشکان گفتند: «قطع کنید، وگرنه جانش به خطر می‌افتد.»، اما یک سلمانی قدیمی به نام «اوستا حاجی»، با یک نیشتر تیغ جراحی بسیار باریک و تیز ساده، پای محمد را نجات داد و ماجرا تازه شروع شد. ادامه این روایت از جانباز ۷۰ درصد محمد بابایی بخوانید.


از گوش خر کشیدن روی عکس شاه تا نیشتر اوستا حاجی

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، جانباز ۷۰ درصد «محمد بابایی»، مردی است با مو‌های جوگندمی سفید شده، چشمانی نافذ و کتفی خمیده از شدت ترکش. چای را با دست راست می‌گیرد؛ دست چپ دیگر آن توان سابق را ندارد. بابایی، متولد محله‌ای که خیابان نواب قزوین را از باغستان جدا می‌کرد، از خانواد‌ه‌ای متوسط، اما عمیقاً مذهبی برخاسته است. پدرش کارشناس رسمی دادگستری و هیئت‌امنای مسجد محل بود. مادرش، اما مربی عملی نماز و روضه در خانه. پنج برادر، دو خواهر و محمد دومین اولاد و اولین پسر خانواده. پسر ارشدی که از کودکی غیرت دینی را با شیر مادر آشامید.

آنچه در ادامه می‌خوانید، حاصل یک ساعت گفت‌وگوی صمیمانه با مردی است که هفت سالگی طعم لگد ساواک را چشید، در چهارده سالگی مدرسه را به اجبار رها کرد، در بیست سالگی پیک اعلامیه‌های امام شد، در ۲۵ سالگی در میان غرش توپ‌های جنگی ازدواج کرد و در ۳۱ سالگی در عملیات مرصاد و منطقه قطور، از ناحیه کتف و پا مجروح شد تا امروز با سند دکترا و کلی خاطره، راوی بی‌ادعای حقیقت باشد. با هم این روایت بلند را از زبان خودش می‌خوانیم.

محله نواب، باغستان قزوین و بازی‌های کوچه‌بازاری

ما آن موقع بازی‌های محلی داشتیم. نه مثل اکنون که بچه‌ها با موبایل و تبلت بزرگ می‌شوند. خانه ما کنار خیابان نواب بود، درست همان جایی که رودخانه شهر، باغستان قزوین را از محله جدا می‌کرد.» این جانباز بزرگوار با لبخند از روز‌هایی می‌گوید که کوچه‌ها جای اسباب‌بازی‌های گران‌قیمت را با تایر‌های کهنه و چرخ‌های چوبی پر می‌کردند: بازی‌های محلی مثل الک‌دولک، گرگم به هوا، چرخ چوبی. یا با کمربند همدیگر را «بتراش بتراش» می‌زدیم. فکر می‌کردیم چرخ را که با چوب می‌زدیم و می‌دویدیم، دیگر یعنی ماشین داریم.

پدرش که مردی معتمد بود، رفت‌وآمد زیادی با روحانیون و بازاریان داشت. خانه آنها همیشه پاتوق روضه‌های خانگی و تعزیه‌خوانی بود. از همان پنج، شش سالگی، بابایی کوچک نماز خواندن را بلد بود و دلش برای مسجد رفتن پر می‌زد.

ماجرای سال ۱۳۴۲؛ مسجد، روحانی و قنات مخفی

سال ۴۲، هفت سالم بود. یک روز رفته بودیم نزدیک مسجد شاه که امروز می‌گویند مسجد نبی(ص)، بازی می‌کردیم. یکدفعه دیدیم، جمعیت زیادی جلوی مسجد ایستادنی، درِ مسجد بسته است و یک روحانی با صدا بلند دارد صحبت می‌کند. من آن موقع خوب نمی‌فهمیدم چی می‌گوید، ولی مردم که گریه می‌کردند، من هم گریه می‌کردم.

آن روحانی داشت علیه رژیم پهلوی سخنرانی می‌کرد. ماموران شهربانی آمدند و دستور تعطیلی مجلس دادند. اما مردم ایشان را از درِ پشتی مسجد بیرون بردند: یک راه‌بندی بود که از درب کوشک بیرون می‌زد. آب قنات از آنجا رد می‌شد، برای لایروبی، مردم از آن مسیر رفت و آمد می‌کردند. من و چند تا از بچه‌های محل، به یک بزرگ محله گفتیم: آقا! این روحانی را از این راه ببرید، راحت نجاتش می‌دید. آن بزرگ هم که دوست پدرم بود، قبول کرد. آن شب، روحانی نجات پیدا کرد، ولی آتش اعتراض در دل من ماند.

دو شاخ کشیدن روی عکس شاه؛ لگدی که پایم را کبود کرد

چند روز بعد، در کلاس دوم دبستان مجد قزوین، کتاب‌های درسی هنوز عکس شاه و فرح و ولیعهد را داشت. محمد که نتوانسته بود سخنرانی آن روز را فراموش کند، مداد را برداشت و روی صورت شاه، دو شاخ کشید. بعد عکس را از دیوار کند و دوباره به دیوار کوبید: گفتم "این کیه که همه بهش زور می‌گن؟ " ما که تو مسجد دیدیم داره به مردم ظلم می‌کند.

ساواک خبردار شد. معلم‌ها و ناظم‌ها هر چه گشتند، نفهمیدند کدام دانش‌آموز این کار را کرده. اما محمد دوباره همان کار را تکرار کرد: دوباره شاخ کشیدم، دوباره به دیوار زدم. این بار ساواک مدرسه آمد، همه را جمع کردند، یکی‌یکی بازجویی کردند.

در دفتر مدرسه، یک مامور ساواک روبروی محمد نشست و گفت: تو نقاشی می‌کشی؟ یک عکس بکش. محمد بی آنکه فکر کند، همان عکس شاه شاخ‌دار را کشید. مامور گفت: «این شبیه آنعکس دیواره» محمد جواب داد: «شما گفتید هر چی دوست داری بکش، من این را کشیدم.» آنجا بود که مامور از جا کنده شد و یک لگد محکم به پای چپ محمد زد: آن لگد انقدر سنگین بود که پایم سیاه و کبود شد. دکتر‌ها گفتند عفونت کرده، باید قطع کنیم.

معجزه نیشتر اوستا حاجی سلمانی

پدر که خودش اهل دادگستری بود، دست برنداشت. به جای بیمارستان، محمد را برد پیش یک سلمانی قدیمی و خدا بیامرز به نام «اوستا حاجی»: «ایشان یک نیشتر مثل وسایل حجامت داشت. آمد جای کبودی را شناسایی کرد، نیشتر زد، خیلی خون مردگی و چرک بیرون آمد. چند روز بعد پای من خوب شد. من تا آخر عمرم مدیون آن مرد هستم. خدا رحمتش کند.

اما خوب شدن پا، پایان ماجرا نبود. از آن روز به بعد، بچه‌های مدرسه مدام اذیتش می‌کردند، معلم‌ها نگاه دیگری داشتند: با اینکه هوش خوبی داشتم و امتحانات را قبول می‌شدم، دیگر نتوانستم سر کلاس راحت باشم. کلاس ششم که تمام شد، رفتم دبیرستان نظام وفا. همان جلسه اول، رئیس مدرسه به من گفت: تو دیگر نیا اینجا. برو دنبال کار. منم دنبال کار رفتم. ترک تحصیل اجباری در ۱۴ سالگی.

از جوشکاری تا پیک مخفی انقلاب

محمد از ۱۴ سالگی وارد کارگاه درب‌وپنجره‌سازی و جوشکاری شد. شغلش سیار بود و برای نصب اسکلت‌های فلزی به شهرستان‌های مختلف می‌رفت: همین شد که هر جا پیک یا نوار یا اعلامیه‌ای از طرف انقلابیون بود، به من می‌گفتند این را ببر به فلان شهر یا از فلان شهر برگرداند. من جیبم پر از اعلامیه بود، ولی کسی شک نمی‌کرد، چون چهره کارگر و فنی داشتم.

سال ۱۳۵۴، اولین درگیری مسلحانه مبارزان با رژیم پهلوی در پادگان قزوین اتفاق افتاد. محمد از آن شب، رسماً وارد شبکه توزیع نوار‌های کاست امام خمینی شد: «نوار‌ها را به من می‌دادند، شهرستان می‌بردم، پخش می‌کردم بین دوستان مورد اعتماد. جرات نمی‌کردیم به خانواده بگویم. مامان و بابا اگر می‌فهمیدند، هم خودشان به دردسر می‌افتادند، هم ما را راه نمی‌دادند.

بهمن ۵۷؛ چهل و پنج روز انتظار در فرودگاه و دانشگاه تهران

خبر رسید امام می‌خواهد به ایران تشریف بیاید. ما خودمان را زودتر از قزوین به به فرودگاه مهرآباد تهران رساندیم. اعلام کردند پرواز امام سه روز تاخیر دارد. آنجا یک درگیری بین مردم و نیرو‌های رژیم منصور پهلوی شد. اما یکی از روحانیون گفت درگیری نکنید، دانشگاه تهران برید.

محمد و گروه استقبال، چهل و پنج روز در دانشگاه تهران ماندند. از اواسط دی تا ۱۲ بهمن ۱۳۵۷. شب‌ها را در خوابگاه‌های موقت می‌خوابیدند، روز‌ها را به سازماندهی و پخش اعلامیه می‌گذراندند: وقتی هواپیما نشست و امام پیاده شد، همه گریه می‌کردیم. من یقه پیراهنم از شدت گریه خیس بود.

پس از پیروزی انقلاب، محمد هیچ راهپیمایی ۲۲ بهمن، روز قدس یا تظاهرات علیه منافقین را در قزوین و تهران از دست نداد: «از آزادی تا میدان انقلاب، تا بهشت زهرا. در قزوین هم از میدان شهدا تا حرم سلطان سیدمحمد (ص) است.

سال ۶۱؛ ازدواج در اوج آتش جنگ

سال ۱۳۶۱، محمد ۲۵ ساله بود. جنگ یک سالی می‌شد که شدت گرفته بود. اما دلش برای یک زندگی ساده پر می‌زد: خانم ما از اهالی تهران بود، ولی به قزوین مهاجرت کرده بودند. همسایه ما شدند. یک روز خواهرم خواستگاری رفت، خدا را شکر قبول کردند.

جهیزیه بسیار ساده شامل یک تخته فرش، چند قابلمه و یک اجاق گاز بود. عروسی هم در منزل برگزار شد: آن موقع هتل رفتن را عیب می‌دونستند. ما همان خانه، با چند تا شاخه گل و چند تا غذا، جشن ساده گرفتیم. با دهل و سنج نبود، با صلوات و شادی بود.

اولین فرزندشان دو سال بعد به دنیا آمد. محمد نامش را حسین گذاشت. بعد آن دو دختر به نام‌های زهرا و فاطمه متولد شدند. در بحبوحه بمباران، همسرش صبورانه تنهایی را تحمل می‌کرد. بابایی می‌گوید: زن رزمنده بودن یعنی این. پشت جبهه بودن خیلی سخت‌تر از خود جبهه است.

مرداد ۱۳۶۷؛ سنندچای قطور و ترکشی که ماندگار شد

عملیات مرصاد (۲۶ تیر ۱۳۶۷) که برای سرکوب منافقین در کرمانشاه آغاز شد، محمد بابایی را به منطقه سنندچای قطور کشاند. نیرو‌های ضد انقلاب از قصرشیرین پیش آمده بودند. درگیری تن به تن بود: من در خط مقدم بودم که یک موج انفجار و ترکش آمد. یک ترکش به کتف چپم خورد، یکی هم به پای راستم. زمین خوردم. اول فکر کردم شهید شدم، ولی صدای اطرافیانم را می‌شنیدم که می‌گفتند «زنده است، زنده است.»

وی را با هلیکوپتر به بیمارستان صحرایی و سپس به تهران منتقل کردند. دو ماه در بیمارستان بستری بود. پزشکان گفتند: تا یک قدمی شهادت رفته بودی. اگر ترکش یک سانت بالاتر می‌رفت، قلب را سوراخ می‌کرد. کتفش برای همیشه خمیده ماند. پای راستش نیز تا سال‌ها درد می‌کشید. اما ایشان شکرگزار بود: خدا خواست من بمانم و راوی این حقیقت باشم.

بازگشت به مدرسه؛ از ترک تحصیل اجباری تا دکترا

پس از جنگ، وقتی وضعیت جسمی‌اش تا حدی بهبود یافت، محمد تصمیم گرفت آنچه را ساواک از او گرفت، پس بگیرد. به مدرسه شبانه رفت، دیپلم گرفت، بعد فوق‌دیپلم، بعد لیسانس، فوق‌لیسانس و امروز در مقطع دکترا مشغول به تحصیل است: آن روز‌ها می‌گفتند تو حق نداری درس بخوانی. امروز دارم رساله دکترا می‌نویسم. این یعنی اسلام به ما عزت داد.

از وی می‌پرسم چطور هم کار می‌کرد، هم می‌جنگید، هم درس می‌خواند و هم پدر خانواده بود؟ می‌خندد و می‌گوید: «با عشق. عشق به ایران، عشق به اسلام، عشق به شهدا. وقتی عشق باشه، خستگی معنا نداره.»

مرداد سال ۱۴۰۱، محمد بابایی در حیاط کوچک خانه‌اش در قزوین نشسته و نوه یک ساله‌اش را روی زانو تکان می‌دهد. کتف خمیده و جای نیشتر اوستا حاجی، هر دو یادگار روز‌هایی است که هیچ‌کس فکرش را نمی‌کرد یک بچه‌محل قزوینی تا این اندازه بر سر حرفش بایستد.

از این جانباز بزرگوار می‌پرسم: حاج‌آقا، اگر خدا دوباره به شما عمر بدهد، باز هم همان راه را انتخاب می‌کنید؟ بدون ذره‌ای تردید جواب می‌دهد: بله، فقط کاش آن روز در کلاس دوم، به جای دو شاخ، چهار شاخ روی صورت شاه می‌کشیدم.


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه