آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۹۲۶۶
۱۲:۵۳

۱۴۰۵/۰۲/۱۶
خاطره‌‌ای از شهید «ابراهیم نجفی»

شهیدی که مرگ در بستر را نپذیرفت؛ حکایت استجابت یک آرزو

فرزند شهید تعریف می‌کند: همیشه به نامادری‌ام می‌گفت؛ از خدا خواسته‌ام در بستر و روی تشک نمیرم. من مطمئن هستم در بستر نمی‌میرم. آخرش هم به آرزویش رسید.


به گزارش نوید شاهد هرمزگان، شهید «ابراهیم نجفی» یکم مهر ماه ۱۳۰۸، در روستای معزآباد از توابع شهرستان رودان دیده به جهان گشود. پدرش احمد، کارگری می‌کرد و مادرش آمنه نام داشت. در حد خواندن و نوشتن سواد آموخت. او نیز کارگر بود. سال ۱۳۳۰ ازدواج کرد و صاحب یک پسر و چهار دختر شد. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. دهم اردیبهشت ۱۳۶۱، در شلمچه به شهادت رسید. اثری از پیکرش به دست نیامد. مزار یادبودش در گلزار شهدای شهرستان میناب قرار دارد.

ی

واپسین دیدار

پدرم که به جبهه رفت من متاهل بودم، دو فرزند داشتم (یک پسر و یک دختر)، به من گفت: زینب جان! آرزو دارم برادرت محمد را داماد کنم تا آرزو به دل نمانم. گفتم: باباجان! محمد هنوز سن و سالی ندارد، تازه چیزی ندارد تا زندگی مستقلی تشکیل بدهد، حتی وسیله‌های ابتدایی و ضروری یک زندگی ساده را هم برای خودش مهیا نکرده، شما به سلامتی به جبهه برو و برگرد، آن وقت فکری به حال ازدواج محمد هم می‌کنیم، دیر نمی‌شود.

پدرم گفت: من برایش کسی را در نظر دارم، حرف‌هایم را هم زده‌ام.

با تعجب گفتم: چه کسی؟

پدر به چشم‌هایم زل زد و گفت: نوه عمویت.

چند ثانیه‌ای سکوت کردم و چیزی نگفتم. پدرم منتظر جواب بود تا ببیند حرف آخر من چیست؟

وقتی دیدم منتظر است تا نظرم را بگویم، معطلش نگذاشتم و گفتم: صبر کن پدرجان! دستمان تنگ است و محمد نیاز به وسیله و ظرف و ظروف دارد.

پدرم سرش را به زیر انداخت و خیلی آرام گفت: حق با تو است، باشد می‌روم و برمی‌گردم.

پدرم رفت، اما تا به امروز برنگشت.

آخرین دیدار

وقتی می‌خواست به جبهه برود، به من گفت: محمد آقا! من دارم به جبهه می‌روم، برایم مسجل است که هیچ وقت جنازه‌ام برنمی‌گردد.

آن موقع من کرمان سرباز بودم و در پادگان 05 کرمان دوره آموزشی می‌دیدم که خبر شهادت پدرم را آوردند و از آن زمان چشم انتظاری ما شروع شد و تا کنون هم ادامه دارد

آرزوی قشنگ

همیشه به نامادری‌ام می‌گفت: از خدا خواسته‌ام در بستر و روی تشک نمیرم. من مطمئن هستم در بستر نمی‌میرم.

آخرش هم به آرزویش رسید.

روزی که فامیل‌های پدری‌ام خبر شهادت پدرم را آوردند، میناب بودیم. روز سختی بود. دنیا دور سرم چرخید و چشم‌هایم سیاهی رفت.

می‌خواستند برای پدرم در گلزار شهدای رودان سنگ قبر نمادین بگذارند، ولی من قبول نکردم و گفتم: خانه ما میناب است، اگر بناست کاری بکنید و یا سنگ یادبودی برای پدرم بگذارید، میناب انجام بدهید.

(به نقل از فرزند شهید، محمد نجفی)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه