آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۹۱۹۰
۱۱:۲۵

۱۴۰۵/۰۲/۱۵

انگار روح و جسمش پاک‌تر از قبل بود

خواهر شهید «غلامحسن گلابی» نقل می‌کند: «گفت: اصلاً هرکاری داری باید به خودم بگی، از خرید بیرون تا رفت‌وروب خونه و... زنبیل به دست از در بیرون رفت. هربار که به مرخصی می‌آمد، انگار روح و جسمش پاک‌تر از دفعه قبل شده بود.»


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید غلامحسن گلابی» هشتم دی‌ماه ۱۳۴۷ در روستای مهماندوست از توابع شهرستان دامغان به دنیا آمد. پدرش محمدنبی و مادرش فاطمه نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. به عنوان پاسدار وظیفه کمیته انقلاب اسلامی در جبهه حضور یافت. چهارم اردیبهشت ۱۳۶۷ در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به صورت، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.

انگار روح و جسمش پاک‌تر از قبل بود

روح و جسمش پاک‌تر از قبل شده بود

غلامحسن جستی زد جلوی پسرم؛ زنبیل را گرفت و گفت: «خودم می‌رم نون تازه می‌گیرم!»

گفتم: «تو تازه از جبهه اومدی؛ خسته‌ای!»

با خنده گفت: «دستت درد نکنه! یعنی دیگه خرید ما رو قبول نداری!»

گفتم: «منظورم که این نبود...»

پرید وسط حرفم و گفت: «اصلاً هرکاری داری باید به خودم بگی، از خرید بیرون تا رفت‌وروب خونه و...»

گفتم: «پس تکلیف مرخصیت چی می‌شه؟»

انگار گوشش بدهکار نبود. زنبیل به دست از در بیرون رفت. هربار که به مرخصی می‌آمد، انگار روح و جسمش پاک‌تر از دفعه قبل شده بود.

(به نقل از خواهر شهید)

با یاد خدا آرام گرفت

هنگام اذان ظهر بود که صدای درِ حیاط بلند شد. چادر را روی سرم انداختم و دویدم سمت در. یکی از آشنایان ما بود که خبر شهادت غلامحسن را برای ما آورده بود. چشم‌هایم سیاهی رفت. انگار زیر پایم یک‌باره خالی شد.

صدای جیغ مادرم مرا به خود آورد.

انگار وسط دو نماز حرف‌های‌مان را شنیده بود. گفت: «پسرم شهید شده؟!»

- «نه بابا زخمی شده!»

مادر این‌بار محکم‌تر از قبل گفت: «دلم گواهی می‌ده که غلامحسن شهید شده!»

بعد هم به اتاق برگشت، روی سجاده‌اش نشست و اشک ریخت. با خواندن دو رکعت نماز شکر و طلب صبر در آخر نماز آرام گرفت.

(به نقل از خواهر شهید، طیبه گلابی)

خوابم با شهادت غلامحسن تعبیر شد

در فرودگاه سوار هواپیما شدم برای عزیمت به ایران. هواپیمای ما خیلی زود به مقصد رسید.

در فرودگاه ایران از من پرسیدند: «تو چرا با همراهانت برنگشتی؟»

گفتم: «من با هواپیمای امام(ره) و شهدا آمدم!»

از خواب که پریدم هنوز فضا آکنده بود از عطر خوش خانه خدا. چند روز بعد با شنیدن خبر شهادت غلامحسن خوابم تعبیر شد.

(به نقل از خواهر شهید)

بدرقه تا بهشت

مأمور سردخانه کشویی را بیرون کشید و ملحفه سفید را هم از روی صورت جنازه کنار زد. نفسم بند آمده بود. به سختی پاهایم را جلو کشیدم و به پیکر غلامحسن نگاه کردم. صورتش خیلی باد کرده بود. بغضم را فروخوردم. می‌خواستم برای آخرین بار صورتش را ببوسم که صدای مأمور بلند شد: «حدود ده روز توی بیابون بوده! شاید شیمیایی هم شده باشه!»

پیکر پاک غلامحسن توی تابوت قرار گرفت و بعد هم روی دست‌های پرمهر جمعیت جلو می‌رفت که از پشت پرده‌ای از اشک بدرقه‌اش کردم.

(به نقل از خواهر شهید)

 

 


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه