از شهادت حس خوبی میگیرم
شهید «محمدرضا ابراهیمی» از شهدای مدافع وطن در جنگ رمضان است. نوید شاهد سمنان گفتگویی با «سهیلا عابدینی» همسر این شهید انجام داده است که تقدیم حضور علاقهمندان میشود.

دعای خیری که پشت سرش بود
من و همسرم هردو اصالتا شاهرودی هستیم؛ خانواده همسرم اهل روستای کلامو از توابع شهرستان شاهرود هستند و خودم شاهرودی هستم. بنده با همسرم نسبت فامیلی داریم، مادرم و همسرم، دخترخاله پسرخاله هستند و از این طریق باهم آشنا شدیم و ازدواج سنتی داشتیم و ثمره این ازدواج، دو فرزند به نامهای مریم خانم و آقا مهدی است. من هیچگاه با شغل همسرم مشکل نداشتم، چون از ابتدا پذیرفته و سختیهایش را به جان خریده بودم وخودشان هم نظرشان براین بود که انسان برای مملکتش هرکاری از دستش برمیآید باید انجام بدهد، منتها پس از جنگ دوازده روزه و اتفاقاتی که افتاد، نگرانی عجیبی بهخاطر آینده بچهها و سلامتی خودشان در من ایجاد شده بود و چون آخر خدمت شهید بود، کارهایش را انجام داده و قرار بود امسال در همین ماه اردیبهشت بازنشست شود. اما در جنگ رمضان در محل کارش، لشکر۲۷ محمدرسولالله هنگام انجام ماموریت به شهادت رسید، چون ایشان علاقه شدیدی به کار و خدمت داشت و همیشه شاید بیشتراز ده برابرمسئولیتی که به ایشان واگذار میشد، انجام وظیفه میکرد، بدون هیچ چشمداشتی و معتقد بود برکت آن در زندگی همیشه وجود دارد و دعای خیری که پشت سر من هست از همه چیز مهمتر است.
دیدار با امام حسین(ع)
آقا محمدرضا فردی بسیار راستگو، دلسوز، خانواده دوست، صادق، مسئولیتپذیر، فوقالعاده دانا واهل مطالعه و تحقیق بود. ویژگی بارز ایشان ساده بودن و به دور از هرگونه تجملات دنیایی بود. برای هرکس هرکاری ازدستش برمیآمد انجام میداد. برایش مهم نبود آن فرد بچه است یا بزرگ، غریبه است یا آشنا و فامیل یا دوست. بهترین و به یاد ماندنیترین خاطره از سفر کربلای سال ۱۴۰۲ است که با چند تا از همکاران رفته بودیم و با تمام سختیها و خستگیهایی که داشت، بسیار سفر خوب و لذتبخشی بود و خیلی خوش گذشت و تقریبا یک هفته قبل از شهادت، ایشان یادآور شد که چقدر آن سفر خوب بود؛ یک برنامه بگذاریم، ثبت نام کنیم و انشاءالله قسمت بشود دوباره یک سفر کربلا برویم. منتها ایشان با این اتفاق و این سعادت، خودشان تنهایی به دیدار آقا امام حسین(ع) رفتند.
آخرین دیدار
ایشان در خانه، پدری مهربان و همسری دلسوز و مسئولیتپذیر بود. با اینکه تا دیروقت بیرون از خانه کار میکرد، اما وقتی به منزل میآمد، هم برای بچهها زمان میگذاشت، هم درکارهای خانه کمک حال من بود؛ مخصوصا اگر وسیلهای خراب بود دراولین فرصت درست میکرد. آخرین گفتگوی حضوری ما جمعه، شبِ قبل از شروع جنگ بود که ایشان با آرامش خاصی حرف میزد و برنامه کارهای فردا را آمده میکرد. یکی از دوستانش تماس گرفت و گفت: «فردا عصر منتظرتان هستم، چه ساعتی میآیید؟» ایشان هم گفت: «انشاءالله اگر اتفاقی نیفتد، ساعت چهار و نیم درخدمتم.» لازم به ذکر است، ایشان عصرها بعد از اینکه از سر کار میآمد در منطقه خودمان کارهای فنی و تاسیساتی انجام میداد. منتها صبح شنبه که سر کار رفت، جنگ شروع شد و دیگر نتوانست به منزل بیاید. آخرین گفتگوی تلفنی ما هم شب قبل از شهادتش بود که آنجا هم صدایش آرامش خاصی داشت و به ما دلگرمی میداد که مراقب خودتان باشید و نگران من نباشید، جای ما خوب است. زمانی که به منزل ما آمدند برای اینکه خبر شهادتش رو بدهند، به هیچوجه حتی یک سرسوزن من به این قضیه فکر نمیکردم، چون ایشان خیلی محافظه کار بود و همیشه میگفت: «جای ما خوب است، نگران نباشید» و من اصلا فکرش را نمیکردم که این اتفاق افتاده باشد. لحظه بسیار بسیار سختی بود وغیرقابل باور.
گویا به محمدرضا الهام شده بود
همسرم راجعبه شهادت زیاد صحبت نمیکرد، ولی از زمان جنگ دوازده روزه به بعد، چندین بار این کلمه را تکرار کرده بود که شاید ما هم شهید شدیم، یا فکر کردید منم شهید میشم و لبخند میزد، گویا به ایشان الهام شده و رفتارهایش خیلی عوض شده بود. فوقالعاده آرام و متین که یک وقتهایی من نگران میشدم که این آرامش بیش از حد برای چیست. اما بهخاطر اینکه ما نگران نشویم، چیزی نمیگفت. حتی شب قبل از شهادت که تلفنی صحبت کردیم، صداش یک آرامش خاصی داشت که دل آدم میلرزید و همهاش میگفت:
«نگران نباشید، جای ما خوب است.» غافل از اینکه در دل خطر بود و شب آخر زندگیاش است و برای اینکه ما نگران نشویم، چیزی نمیگفت.
پیامی به نسل جوان
مهمترین دغدغه شهید آینده فرزندانش بود و هرچه تلاش میکرد، برای این بود که رضایت من و فرزندانش را جلب کند و ما در آرامش باشیم و هیچ کم و کسری نداشته باشیم. همیشه به بچهها میگفت: «درس بخوانید و تلاش کنید تا آینده روشنی داشته باشید.» پیام همسرم برای نسل امروز هم این بود: «تاریخ بخوانید تا از گذشته کشورتان مطلع شوید.» همیشه دغدغه این را داشت که جوانهای ما مطالعه ندارند و از تاریخ کشورشان هیچ شناختی ندارند، بهخاطر همین آسیب میبینند و همیشه میگفت: «کسانی که تاریخ را نمیدانند محکوم به تکرار آن میشوند.» بینهایت مطالعه داشت، در هر زمینهای و هیچ سوالی را بی جواب نمیگذاشت.
از شهادت حس خوبی میگیرم
تنها چیزی که در این دوران مرا آرام کرده، این حس خوبی است که از نام شهادت میگیرم و حضور همسرم که در همه شرایط در کنارم است. واقعا من این جمله را که میگویند شهدا زنده هستند و نسبت به زمانی که در این دنیا هستند و حضور فیزیکی دارند، دستشان بازتر است را با تمام وجود لمس کردم و هرجایی گرهای در کارم افتاد از خودش کمک خواستم و نتیجهاش را دیدم، اینکه: مردم از ما التماس دعا دارند و خیلیها از ما میخواهند که برای شفای مریضشان و عاقبت به خیریشان دعا کنیم. این حس خوب را به آدم میدهد که جایگاه شهادت و همسر شهید بودن بسیار بالاتر از آن چیزی است که آدم فکرش را میکند.
سحرگاه روز یکشنبه
سحرگاه روز یکشنبه که خبر شهادت رهبر عزیزمان را اعلام کردند، غم عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت و خیلی ناراحت شدم. با دخترم شروع به گریه کردیم و تا چند ساعت حال خوبی نداشتیم. حس کردم که پدرمان را از دست دادهایم و استرس عجیبی من را فرا گرفت که حالا از این به بعد چه میشود؛ خدایا خودت کمکمان کن. با اینکه میدوانستم رهبر عزیزمان آرزوی شهادت داشت و به آرزویش رسیده بود، ولی از اتفاقات بعد از آن خیلی نگران بودم و نگرانی من هم بیدلیل نبود و بدترین آن از دست دادن شریک زندگیام، پدر بچههایم و ستون زندگیام بود که من را از درون متلاشی کرد، منتها باید قویتر از گذشته به زندگی ادامه بدهم و فرزندانم را طوری تربیت کنم که راه پدرشان را ادامه بدهند.
توصیهای به نسل جوان: تحت تاثیر دشمن قرار نگیرید
توصیه من به نسل جوان امروز این است که از روی احساسات تصمیم نگیرند و تحت تاثیر خبرهای شبکههای معاند خارجی قرار نگیرند. با مطالعه و دانش، تحقیق و جستجو کنند که درست و غلط چیست تا خاک وطن خود را دودستی تقدیم بیگانه نکنیم. خاکی که برای بدست آوردن ذرهذره آن خونها ریخته شده و مادرها فرزند و جگرگوشهشان را از دست دادهاند و بچهها یتیم شدهاند.
گفتگو از حمیدرضا گلهاشم