آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۹۰۳۰
۱۵:۳۳

۱۴۰۵/۰۲/۱۳
گفتگو با همسر شهید جنگ تحمیلی رمضان؛

روایت همسر دهه‌هشتادی؛ یک هفته زندگی در خانه تازه و یک عمر دلتنگی

فائزه فریس‌آبادی، همسر دهه‌هشتادی شهید امین بخشی، از چهار سال زندگی مشترک با همسرش روایت می‌کند؛ زندگی کوتاهی که تنها یک هفته پس از رفتن به خانه تازه، با شهادت امین در دومین روز جنگ ناتمام ماند و دلتنگی‌ای ماندگار برای همسر جوان و فرزندانش بر جا گذاشت.


به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ، در دل هر ملتی، راهی روشن از خون شهدا کشیده شده است؛ راهی که تا امروز، سایه‌بان عزت و امنیت این سرزمین شده. اما این راه، تنها با قدم‌های مردان میدان ادامه نیافته؛ همسرانی همراه، صبور و عاشق، در پشت صحنه این حماسه ایستاده‌اند؛ زنانی جوان که به جای تکیه بر شانه‌های همسر، ناگهان خود ستون یک خانه می‌شوند. آنان، ادامه‌دهنده راه شهدا هستند؛ با اشک‌هایی که در دل شب می‌ریزند و لبخند‌هایی که برای فرزندان‌شان حفظ می‌کنند. هر کدام‌شان، راوی یک عشق ناتمام‌اند. این روایت، روایت یکی از همین همسران است؛ دختری دهه‌هشتادی که خیلی زود، «همسر شهید» شدن را تجربه کرد.
 
روایت همسر دهه‌هشتادی ؛ یک هفته زندگی در خانه تازه و یک عمر دلتنگی

آغاز زندگی با مردی آرام و مهربان

در میان روایت‌های پرشماری که از زندگی شهدا نقل می‌شود، نام همسرانشان همواره با صبر و دلدادگی گره خورده است؛ زنانی که سهمشان از زندگی مشترک، گاهی تنها چند سال کوتاه بوده، اما خاطراتش برای همیشه در دلشان مانده است.

فائزه فریس‌آبادی، همسر شهید امین بخشی، یکی از همین زنان جوان است؛ دختری از نسل دهه هشتاد که زندگی مشترکش با مردی از نسل دهه هفتاد آغاز شد. امین بخشی در زمان شهادت تنها ۲۷ سال داشت. مردی آرام، باادب و مهربان که به گفته همسرش بیش از هر چیز به خانواده و کودکان علاقه داشت و هیچ‌گاه نماز اول وقتش ترک نمی‌شد.

آشنایی آنها به سال‌های کودکی بازمی‌گشت. همان آشنایی قدیمی بعد‌ها به پیوندی جدی‌تر انجامید. آنها در سال ۱۳۹۸ عقد کردند و پس از مدتی در سال ۱۴۰۰ زندگی مشترکشان را آغاز کردند؛ زندگی‌ای که در مجموع چهار سال بیشتر دوام نیاورد، اما برای فائزه سرشار از خاطراتی ماندگار است.

 آغاز آشنایی در دوران کودکی

زمانی که من در مدرسه ابتدایی بودم، یک بارخواب ماندم و دیر به مدرسه رفتم و او من را دید. از آن روز به بعد تحت نظرش بودم. آشنایی ما به سال‌ها بعد رسید، زمانی که او وارد نظام شد و پس از آن از من خواستگاری کرد. ما در سال ۱۳۹۸ عقد کردیم و در سال ۱۴۰۰ زندگی مشترکمان را آغاز کردیم. همه‌چیز بسیار خوب و آرام پیش می‌رفت.

یادگاری عشق

فرزند اول‌مان «علی» است و فرزند دوم‌مان نیز که در راه است، ان‌شاءالله پس از تولد نام «محمدامین» را برای او انتخاب می‌کنیم تا نام پدرش همراهش باشد. این دو فرزند، یادگار‌های زندگی مشترک ما هستند. با همه سختی‌هایی که امروز در زندگی دارم، خاطرات سال‌های زندگی مشترک‌مان همیشه با من خواهد ماند و زندگی‌ام اکنون با یاد همان خاطرات ادامه پیدا می‌کند.

ویژگی‌های اخلاقی شهید

امین، مردی آرام و مهربان بود. او ۲۷ ساله و در آگاهی ۸ در نزدیکی بیت رهبری مشغول به کار بود. او به خانواده‌اش، به من و فرزند دو ساله‌مان «علی» و کودک تو راهی که به زودی به دنیا می‌آید بسیار علاقه‌مند بود. هیچ‌گاه نمازش ترک نمی‌شد و خانواده‌اش به خاطر ادب و احترامش نسبت به دیگران او را متفاوت از بقیه می‌دانستند. او همیشه به بچه‌ها، حتی بچه‌های کوچک اهمیت می‌داد و آنها را دوست داشت.

روز شهادت

 من هیچ‌گاه با شغل همسرم مشکلی نداشتم. می‌دانستم راهی را انتخاب کرده که مسئولیت و سختی زیادی دارد، اما به او و راهش افتخار می‌کردم. روز دوم جنگ بود، ساعت ۵ صبح بود که خبر فوت «آقا» را شنید. همان لحظه نشست جلوی تلویزیون. شروع کرد به گریه کردن؛ آن‌قدر منقلب شده بود که با هیچ‌کس حرف نمی‌زد. فقط نگاهش می‌کردم. بعد از مدتی، بلند شد، لباس‌هایش را پوشید و پس از آن، به سرکار رفت. روز طولانی و پراضطرابی برای من بود. ساعت ۱۱ بعدازظهر با من تماس گرفت و گفت: «فائزه نگران نباش، هیچ خبری نیست ولی اگر به من زنگ زدی و دیدی گوشیم خاموشه و جواب ندادم، نگران نشو»، اما همچنان نگران بودم.

این جمله آن لحظه برایم یک حرف عادی بود، اما حالا وقتی به آن فکر می‌کنم، می‌بینم چقدر معنا داشت…

با رسیدن ساعت‌ها و خاموش‌شدن گوشی او، اضطرابم به اوج رسید. ساعت ۴ یا ۵ بعدازظهر، با پدرم راهی محل کارش شدیم. وقتی رسیدیم، هوا از شدت انفجار و دود، گرگ‌ومیش شده بود. بوی سوختگی، خاک، آوار… جایی که باید محل کار همسرم می‌بود، دیگر شبیه محل کار نبود؛ انگار چیزی از مقر نمانده بود، همه‌چیز شبیه یک خرابه شده بود. و در آن لحظه بود که ناگهان متوجه شدم همه چیز تغییر کرده است. با دیدن خرابی‌ها قط یک جیغ بلند از ته دل کشیدم و بعد، از حال رفتم.

من و پدرم، هر دو می‌گریستیم؛ لحظه‌ای بود که انگار دنیا روی سرم خراب شده. لحظه‌ای که هیچ کلمه‌ای نمی‌تواند عمقش را توصیف کند. برگشتیم خانه، دل به دل خودمان داده بودیم که شاید فقط مجروح شده باشد، شاید اتفاق دیگری افتاده باشد…

شب که شد تماس گرفتند و گفتند: همسر امین بخشی؟  با ترس و تردید گفتم: بله.  جواب دادند: «همسرتان شهید شد. » واژه‌ای که دنیا را برایم زیر و رو کرد، مخصوصاً وقتی باردار باشی و همزمان، خبر شهادت و فقدان همسرت را بشنوی. آن لحظه، ترکیبی از بغض، ناباوری، وحشت و یک درد عمیق بود.

 

روایت همسر دهه‌هشتادی ؛ یک هفته زندگی در خانه تازه و یک عمر دلتنگی

زندگی پس از شهادت

من ۲۴ سال بیشتر ندارم، همسرم ۲۷ ساله بود. این غم، برای سن و سال ما خیلی بزرگ است؛ انگار کوهی را روی شانه‌های یک دختر جوان گذاشته باشند. شب‌ها که می‌شود، غم و دلتنگی بیشتر می‌شود. از روزی که امین رفته، شب‌ها برایم طولانی‌تر شده. انگار شب که می‌شود، غم هم پررنگ‌تر می‌شود.صبح که بیدار می‌شوم، چند ثانیه اول، فکر می‌کنم همه آنچه گذشته، فقط یک خواب بد بوده. بعد که چشمم بازتر می‌شود و سکوت خانه را می‌بینم، می‌فهمم نه؛ این واقعیت زندگی من است و یاد خاطرات شیرین با او می‌افتم و گریه می‌کنم.

ما تازه به خانه سازمانی نقل مکان کرده بودیم و تنها یک هفته در آنجا زندگی کرده بودیم. عشق و دلسوزی‌ای که برای چیدمان آن خانه خرج کردیم، هیچ‌گاه فکر نمی‌کردیم که این اتفاق بیفتد. 

خاطراتی که در کوچه‌های شهر زنده‌اند

وقتی بیرون می‌روم، خیابان‌ها و کوچه‌های شهر مرا به یاد امین می‌اندازد. بسیاری از جا‌هایی که امروز از کنارشان می‌گذرم، همان مکان‌هایی هستند که اولین‌بار با هم به آنجا رفته بودیم یا کار‌هایی که برای نخستین‌بار کنار هم تجربه کردیم. همین خاطرات باعث می‌شود هر گوشه این شهر برایم یادآور او باشد و با مرورشان اشک در چشمانم جمع شود.

در این چهار سال زندگی مشترک، امین هر کاری از دستش برمی‌آمد برایم انجام داد و در محبت و توجه چیزی کم نگذاشت. شاید به همین دلیل است که نبودنش برایم چند برابر سخت‌تر و سنگین‌تر شده است.

خانه‌ای که فقط یک هفته خاطره ساخت

چندی پیش از شهادتش، تازه به خانه سازمانی نقل مکان کرده بودیم. با هم و با شوق، وسایل خانه را چیدیم؛ تصور نمی‌کردیم چنین اتفاقی در پیش باشد. فقط یک هفته در آن خانه کنار هم زندگی کردیم؛ خانه‌ای که قرار بود سال‌ها محل زندگی و خاطره‌های مشترکمان باشد، اما در نهایت به یادگار همان یک هفته زندگی زیر یک سقف تبدیل شد.

آرزوی شهادت؛ رویایی که از قبل در دلش بود

همسرم حتی پیش از نامزدی نیز علاقه داشت به عنوان مدافع حرم اعزام شود. برای رسیدن به این هدف تلاش زیادی کرد و بار‌ها پیگیر اعزام بود، اما در نهایت این فرصت برایش فراهم نشد. با این حال، همیشه از آرزویش برای شهادت صحبت می‌کرد و می‌گفت: «دوست دارم اگر قرار است از دنیا بروم، شهادت نصیبم شود. اگر هم چنین نشد، دست‌کم یک مرگ طبیعی در خانه خودم داشته باشم. هیچ‌وقت دوست ندارم با تصادف یا بیماری از دنیا بروم.»

حالا که به آن حرف‌ها فکر می‌کنم، می‌بینم شهادت همان آرزویی بود که سال‌ها در دل داشت. برای او شاید رسیدن به آرمانش بود، اما برای من، برای مادرش و برای فرزندانش، این رفتن با داغی بزرگ و دلتنگی همیشگی همراه شده است.

آخرین فرزند؛ داغی بزرگ بر دل خانواده

امین آخرین فرزند خانواده بود؛ در یک خانواده هفت‌فرزندی، کوچک‌ترین و ته‌تغاری. با وجود سن کمتر، از همان سال‌ها نشانه‌های پختگی و درک قابل توجهی در رفتارش دیده می‌شد. آرامش و متانتی در وجودش بود که گویی خداوند در سرشت او نهاده بود و همین ویژگی‌ها باعث می‌شد مسیر زندگی‌اش را با آگاهی طی کند.

همه اعضای خانواده به او علاقه‌مند بودند و برخوردش با همه، همراه با احترام و مهربانی بود. پدرش دو سال پیش از دنیا رفت. امین وابستگی عمیقی به پدرش داشت؛ رابطه‌شان بیشتر به دوستی شباهت داشت تا صرفاً رابطه پدر و پسر. همیشه با خودم فکر می‌کنم اگر پدرش زنده بود و خبر شهادت او را می‌شنید، زیر بار این غم خم می‌شد، شاید تقدیر این‌گونه رقم خورده بود تا پدرش، شاهد این داغ نباشد.

مادر امین، بیش از دیگران دلتنگ اوست. طبیعی است؛ آخرین فرزندش، پسری که همیشه کنار او بود و با او صمیمیت و همراهی خاصی داشت، حالا در میانشان نیست. رابطه امین با مادرش بسیار نزدیک بود؛ همیشه در کار‌های خانه و امور روزمره کنار او بود و همین صمیمیت، نبودش را برای مادرش سنگین‌تر کرده است.

ادامه مسیری که او انتخاب کرد

امروز من مانده‌ام و دو یادگار از او؛ خانه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم هنوز برایم پر از خاطرات حضور امین است و عنوان «همسر شهید» مسئولیتی است که حالا با آن زندگی می‌کنم.

راهی که امین انتخاب کرد، مسیری بود که به آن باور داشت. امروز ادامه این مسیر بر عهده خانواده و فرزندانش است. با وجود سختی‌ها و دلتنگی‌ها، تلاش می‌کنم فرزندانمان را با همان ارزش‌هایی که او به آنها پایبند بود، بزرگ کنم.

 پایان متن/

 

 

 


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه