جانباز مدافع حرم، شهید حریم وطن شد
به گزارش نوید شاهد خوزستان، شهید مهدی آرویش چهاردهم آذر ماه ۱۳۶۰در شهر اهواز چشم به جهان گشود. پدرش غلاممحمد و مادرش شهربانو نام داشت. وی دوران تحصیل خود را تا مقطع دیپلم ادامه داد و در دانشگاه نیز ثبتنام کرد، اما پس از تعرض به حرم حضرت زینب (س) در سوریه دانشگاه را رها کرد و برای دفاع از حرم اهلبیت (ع) راهی میدان جهاد شد؛ و از ناحیه پهلو مجروح شد. سرانجام وی در پانزدهم اسفندماه سال ۱۴۰۴ در حملات هوایی دشمن به مقام شامخ شهادت رسید.
همسران شهدا فرشتگانی زمینیاند که در سکوت و صبوری ادامهدهنده راه مردانی شدند که برای ایمان، وطن و انسانیت از جان خود گذشتند. آنان نه تنها شریک زندگی که شریک آرمان و ایمان همسرانشان بودند.
زنانی که در کنار مردانشان ایستادند؛ در روزهای سخت، در شبهای دلتنگی و اضطراب، در لحظههای وداعی که شاید خود میدانستند «آخرین دیدار» است. با چشمانی پر از اشک، اما دلی لبریز از ایمان، بدرقه شان کردند و باز هم ایستادند.
پس از شهادت سختی نبودن یار را با صبر معنا کردند. در حالی که داغی جاودانه بر سینه داشتند، مادرانه قامت بستند تا فرزندان شهید با سربلندی رشد کنند با وجود دلتنگی به جای ناله، لبخند ایثار زدند و به جای شکستن، سازندگی را برگزیدند.
همسران شهدا، ستونهای استوار جامعهاند وارثان عشق حقیقی و نماد صبر و وفاداری نامشان کمتر شنیده میشود، اما حضورشان آرام و عمیق، در ریشههای عزت این سرزمین جاری است. آنان یادمان میآورند که شهادت تنها پایان یک زندگی نیست، آغازی ست برای جاودانگی ایمان در قلب زنانی که هنوز هم عاشقانه ایستادهاند.
در همین راستا نوید شاهد گفت و گویی با سیده اسما موسوی همسر شهید مهدی آرویش را برای علاقمندان منتشر میکند.
آشنایی پیوند مقدس
من همسر شهید سید مهدی موسوی، نخستین شهید مدافع حرم خوزستان بودم که حدود پنج سال پس از شهادت سید مهدی، چون فرزندی نداشتم خانواده شهید سید مهدی اصرار داشتند که دوباره ازدواج کنم، میگفتند: «تو جوانی، باید زندگیات را بسازی.»
منم هم گفته بودم اگر قرار است دوباره ازدواج کنم دوست داشتم که همسر آیندهام هم مسیر با راه سید مهدی باشد مردی که در همان مسیر ایمان، ولایت و دفاع از حرم قدم بردارد. نمیخواستم از آن آرمانها فاصله بگیرم.
آشنایی من با شهید مهدی آرویش نیز از طریق یکی از دوستان مشترک شهید سید مهدی و شهید آرویش شکل گرفت. به لطف خدا وقتی ایشان برای خواستگاری آمدند، فهمیدم خودشان نیز مدافع حرم و جانباز این مسیر هستند؛ و این گونه توفیق شد که زندگی مشترکمان را در هجدهم اسفند ماه ۱۳۹۶روز ولایت حضرت زهرا آغاز کنیم.
ثمره این ازدواج، پس از سالها انتظار، هدیهای از جانب خداوند بود؛ دختری که در اول آبان ماه ۱۴۰۴ متولد شد، نامش را «فاطمه» گذاشتیم. شهید مهدی همیشه میگفت: «اگر خدا به من دختر بدهد، اسمش را فاطمه خانم میگذارم تا همه با احترام صدایش کنند.»
همراه در مسیر دفاع از وطن
من میدانستم که مهدی در مسیر شهادت هستند و با تعهدی که هر دو نسبت به هم داشتیم و قولی که به یکدیگر داده بودیم، به او گفتم دوست دارم در همین مسیر بماند، مسیری که اگر روزی راه آن باز شد، چه داخل ایران و چه خارج از کشور، برای دفاع از وطن و دفاع از حریم ولایت، شما آزاد باشید که بروید و حتی من هم تشویقتان میکنم.
مهدی خودش هم خواهان این مسیر بود با این موضوع استقبال کرد و در واقع این قول را از من گرفت. من هم به او گفتم جز این مسیر چیز دیگری نمیخواهم؛ یعنی اگر روزی راه باز شود، چه برای سوریه، چه برای عراق یا حتی خدای نکرده داخل کشور خودمان، شما باید بروید.
مهدی را شهید زنده میخواندند
زمانی که مهدی به خواستگاری من آمد، خیلیها میگفتند رفتار و چهره اش همانند شهید زنده است، چون تعصب و ارادت خاصی نسبت به خانوادههای شهدا داشت و در کمک به دیگران از هیچ تلاشی دریغ نمیکرد. همیشه سعی میکرد هر کاری که از دستش برمیآید برای دیگران انجام دهد، بهویژه برای کسانی که از نظر مالی در شرایط سختی بودند.
بیش از همه، توجه و رسیدگی او به خانوادههای شهدا بود برایشان احترام ویژهای قائل بود و تلاش میکرد هر کمکی که میتواند برایشان انجام دهد. آن قدر در کنارشان بود و برایشان دلسوزی میکرد که وقتی مهدی شهید شد، دختران شهدا میگفتند: «انگار ما یک بار دیگر یتیم شدیم.»
روحیه جهادی مهدی
شهید مهدی واقعاً روحیهای جهادی داشت روز اول جنگ حتی قبل از اینکه بهطور رسمی اعلام کنند رهبر شهید شده، بلافاصله شروع کرد به آمادهشدن ساکش را برداشتم تا ببندم؛ با عجله گفت: «فقط سریع باش، ساکم رو ببند، من میرم، دوباره برمیگردم، ساکم آماده باشه.» بعد از چند ساعت برگشت، لباس هایش را برداشت ساکش را جمع کرد و رفت؛ و از آن به بعد دیگر فقط از طریق تلفن در ارتباط بودیم.
دختر خانم مان خیلی بیقراری میکرد آنقدر ناآرام بود که به مهدی گفتم: «آقا مهدی، فاطمه خانم خیلی بیقراری میکنه نمیدونم چشه، چرا این طوری شد»
لحظه شنیدن خبر شهادت رهبر
ساعت حدود دو شب بود خوابم نبرد تلویزیون را روشن کرده بودم وقتی خبر شهدای میناب را اعلام کردند، واقعاً منقلب شدم خیلی خبر تلخی بود. حدود ساعت دو و سه مهدی بهم پیام داد که: «رهبر شهید شد.» باورم نشد. گفتم: «نه، شما اشتباه میکنید، محاله همچین چیزی. این اتفاق نیفتاده.» گفتند: «نه، خبرش رو چند ساعت دیگه بهتون میدن، تلویزیون اعلام میکنه.» التماس میکردم: «تو رو خدا اینجوری نگو، من قبول نمیکنم، اصلاً باورم نمیشه. یعنی چی که رهبر شهید شده؟»
دو ساعت بعد که برای نماز بیدار شدم به به مهدی پیام دادم و گفتم: «آقا مهدی نگاه کن، دیدی گفتم؟ هیچ خبری نیست، تلویزیون هیچ چیزی رو نمیگه، همه شبکهها فقط همون خبرهای صبح رو پخش میکنن.» مهدی گفت: «احتمالاً بعد از نماز خبر رو اعلام کنن.» و همینطور هم شد.
حدود ساعت پنج، قبل از اذان صبح، خبر شهادت را اعلام کردند. انگار یکباره دنیا روی سرمان خراب شد. اتاق تاریک شد، نفهمیدم چه شد. شروع کردم به بیقراری، بغض و گریه… شرایط خیلی سخت و سنگینی بود. بعد از آن مهدی به من گفت: «در خانه با بچه تنها نباش، خیالمون راحت نیست.» وسایلم را جمع کردم و رفتم و رفتم خانه مادرم
آخرین تماس مهدی؛ آغاز ماموریتی که به شهادت ختم شد
حدود ساعت دو و چهل و دو دقیقه روز جمعه پانزدهم اسفند با من تماس گرفت و گفت: «من الان باید خطم را خاموش کنم، باید به یک مأموریت بروم و نمیتوانم گوشی همراهم ببرم. شما نگران نباش به خانوادهام هم آرامش بده، با آنها صحبت کن تا دلشان قرص باشد.»
حدود دو ساعت بعد اول با برادرم تماس گرفتند و خبر شهادت مهدی را به او دادند. برادرم نیز موضوع را به داماد خانواده اطلاع داد و خبر کمکم به همه رسید.
در روزهای جنگ حقیقت این است که من همیشه منتظر چنین خبری بودم، انتظاری جز این نداشتم. میدانستم مسیر او مسیر شهادت است و در دل برایش آرامش میخواستم. وقتی خبر رسید، در کنار غم سنگینی که بود شاکر خداوند شدم که او به آرزویی که همیشه در قلبش داشت رسید.
راستش را بخواهید، لحظه اول بسیار غبطه خوردم که پیش از من به آن مقام رسید و راهش را به پایان رساند راهی که همیشه با ایمان و شجاعت قدم در آن گذاشته بود.
همسران شهدا اسوههای صبر و استقامتاند
همسران شهدا حقیقتاً اسوههای صبر و استقامت هستند، من در زندگی اولم فرزندی نداشتم و به همین دلیل شاید آن سختی بزرگی را که همسرانی که از شهید شان فرزند دارند تحمل میکنند، بهطور کامل درک نمیکردم، اما امروز که خودم فرزندانی کوچک دارم، بهتر میفهمم که آن مادران چه بار سنگینی را بر دوش میکشند.
فرزندانی که پدرشان را از دست دادهاند، هر کدام به اندازه سن و درکشان با این فقدان روبهرو میشوند به ویژه وقتی بزرگتر میشوند نبود پدر را عمیقتر حس میکنند و این برای مادرانشان مسئولیتی سختتر و صبری بزرگتر میطلبد.
به همین خاطر از صمیم قلب به همه همسران شهدا میگویم: خداوند به شما صبر عطا کند. بیتردید خداوند شما را برای صبری بزرگ انتخاب کرده است؛ صبری در برابر فقدان همسر و تکیهگاه زندگی که قطعا این توفیق را خدا به شما داده که برای فرزندانتان هم پدر باشید و هم مادر.
انشاءالله ثمره این صبر و استقامت، عاقبت به خیری شما و فرزندانتان باشد و خداوند به همه شما اجر عظیم عنایت کند.
سخن پایانی
قطعا پیروزی با ماست بیتردید این نبرد، این جهاد، و این ایستادگی، به پیروزی جبهه حق منتهی خواهد شد ملت ایران، در این جنگ رمضان، با ایمان، با اتحاد و همبستگی مثال زدنی شان نشان دادهاند که انقلاب زنده است و ریشه در قلبهای مردم دارد.
این روح انقلابی، این اتحاد مردمی، بیتردید متصل است به ظهور آقا امام زمان (عج)، و دشمنان بدانند که هیچ قدرتی نمیتواند این پیوند الهی را از میان ببرد.
مطمئن باشند که پیروزی از آن جبهه انقلاب، از آن مردم شریف و مؤمن ایران است؛ و منافقان و وطن فروشان جز رسوایی و ذلت ثمرهای از دشمنی با ملت نخواهند دید.
انتهای پیام/