از همان روز خواستگاری میدانستم همسر یک مرد معمولی نمیشوم
به گزارش نوید شاهد البرز، زندگی با یک شهید، تنها از روز شهادت آغاز نمیشود؛ سالها پیش از آن، در روزهایی که کسی از پایان راه خبر ندارد، همسر شهید آرامآرام با سبک زندگی، آرمانها و مسئولیتهای مردی همراه میشود که آسایش خود را وقف مردم و میهن کرده است. روایت همسر شهید مرتضی جمالیفشی، روایت همین همراهی است؛ همراهی زنی که از نخستین روز خواستگاری، با شنیدن جملهای کوتاه، مسیر آینده زندگیاش را شناخت؛ «تو باید بسیج را هووی خودت بدانی.»
آنچه پیش رو دارید، خاطرات بانویی است که نوزده سال در کنار شهید مرتضی جمالیفشی زندگی کرد؛ مردی که مسئولیت را بر آسایش شخصی ترجیح داد، دستگیری از نیازمندان را بیهیاهو انجام داد، دغدغه تربیت نیروهای مؤمن و انقلابی را داشت و سرانجام در حمله رژیم صهیونیستی به پادگان سپاه امام حسن مجتبی(ع)، به آرزوی دیرینهاش یعنی شهادت رسید. این روایت، تنها مرور خاطرات یک زندگی مشترک نیست؛ تصویری صمیمی از ایمان، ایثار، مسئولیتپذیری و عشقی است که در سکوت و بیادعایی شکل گرفت و در آسمان شهادت جاودانه شد؛ روایتی که از زبان همسر شهید، ابعاد کمتر شنیدهشده شخصیت این پاسدار مخلص را برای مخاطب آشکار میکند.
از همان نگاه اول، دلم آرام گرفت
گاهی خداوند سرنوشت انسان را در یک دیدار کوتاه رقم میزند؛ دیداری که شاید در ظاهر چند دقیقه بیشتر طول نکشد، اما تا پایان عمر در خاطر میماند. آغاز زندگی من و مرتضی هم از همان جنس بود. صبح یکی از روزهای سال، خواهرم با من تماس گرفت و گفت همسایهشان از جوانی مؤمن و خوشاخلاق صحبت کرده که قصد دارد برای خواستگاری به خانه ما بیاید. هیچ شناختی از او نداشتیم و حتی نامش را هم نشنیده بودم.
آن روز مادرم در باغ بود و من تنها در خانه ماندم. کمی بعد مرتضی همراه مادرش وارد خانه شد. چون از آمدنشان خبر نداشتم، با عجله خودم را آماده کردم و با کمی تأخیر وارد پذیرایی شدم. هنوز چهرهاش را درست ندیده بودم، اما همان وقار و متانتش، همان لباس ساده آبیرنگ و جلیقه سفیدی که بر تن داشت، برایم آرامش خاصی داشت. احساس عجیبی داشتم؛ انگار نیمی از راه را همان لحظه رفته بودم.
چند دقیقهای بیشتر صحبت نکردیم تا مادرم از راه رسید. بعد از آن، خانوادهها از ما خواستند کمی با هم گفتوگو کنیم. وقتی مرتضی شروع به صحبت کرد، بیش از هر چیز صدایش توجهم را جلب کرد. صدایی آرام، مطمئن و صادق داشت. همان چند دقیقه کافی بود تا احساس کنم سالهاست او را میشناسم. وقتی از خانه ما رفت، پدرم شب از من پرسید: «نظرت چیست؟» بیدرنگ گفتم: «جوابم مثبت است.»
پدرم تعجب کرد. گفت: «هنوز هیچ تحقیقی نکردهایم. از خانوادهاش چیزی نمیدانیم.» اما من نمیتوانستم احساسم را انکار کنم. تنها چیزی که میدانستم این بود که دلم به او آرام گرفته است.
وقتی گفت: «اول با بسیج ازدواج کردهام»
چند روز بعد دوباره به خانه ما آمدند. آن روز گفتوگوی مفصلتری داشتیم. مرتضی از زندگیاش گفت؛ از مسئولیتهایش، از شغلش در سپاه و از علاقه عمیقی که به بسیج داشت. هیچچیز را پنهان نکرد. میخواست از همان ابتدا بدانم که قرار است همسر چه کسی باشم.
آخرین جملهای که گفت، هنوز هم در گوشم زنده است. با همان آرامش همیشگی گفت: «تو باید بسیج را هووی خودت بدانی؛ چون من اول با بسیج ازدواج کردهام و بعد با تو.» شاید هر دختر دیگری با شنیدن چنین جملهای دچار تردید میشد، اما من پیش از آن، پاسخ دلم را گرفته بودم. مهر او در قلبم نشسته بود و دیگر هیچ شرطی برایم سنگین نبود. با لبخند گفتم: «قبول دارم.» هنوز نه خانوادهها تحقیق کرده بودند و نه رفتوآمدی میان دو خانواده شکل گرفته بود، اما من تصمیمم را گرفته بودم. بعدها حتی خانواده خودش هم تعجب میکردند که چگونه دو جوان، بدون شناخت طولانی، اینقدر زود به نتیجه رسیدهاند. اما امروز که به گذشته نگاه میکنم، احساس میکنم خداوند از همان ابتدا مسیر زندگیمان را مشخص کرده بود.
عقدی که هنوز راز آن را نمیدانم
مرتضی آن روزها محافظ مرحوم آیتالله کازرونی، امام جمعه کرج بود. به همین دلیل مراسم عقد ما در دفتر ایشان برگزار شد. خطبه عقد را خود ایشان خواندند. اما اتفاقی در همان لحظه رخ داد که هنوز پس از سالها برایم سؤال است.
وقتی نوبت پاسخ دادن من رسید، ناگهان احساس کردم از فضای اطراف جدا شدهام. انگار صدایی نمیشنیدم و چیزی نمیدیدم. بعدها هرچه فکر کردم، نتوانستم دلیلش را پیدا کنم. چند بار مرا صدا زدند اما پاسخی ندادم. سرانجام کسی شانهام را تکان داد و گفت: «اعظم خانم، چهارمین بار است که شما را صدا میزنند.» آن لحظه تازه به خودم آمدم و پاسخ مثبت دادم. سالها بعد، پس از شهادت مرتضی، همان حس عجیب دوباره به سراغم آمد؛ همان احساس فاصله گرفتن از دنیا. همیشه فکر میکنم شاید خداوند از همان روز میخواست مرا برای مسیر سختی که پیش رو داشتم آماده کند.
زندگی را با سختی آغاز کردیم، اما با آرامش ادامه دادیم
دوران عقد ما، دوران آسانی نبود. مرتضی مشکلات مالی زیادی داشت. بخش زیادی از حقوقش صرف کمک به پدر و مادرش میشد. خودش را مسئول خانواده میدانست و هرچه داشت، برای آسایش آنها هزینه میکرد. چند ماه اول، وقتی مرا بیرون میبرد، هیچوقت اجازه نمیداد متوجه مشکلات مالیاش شوم. گاهی جلوی رستوران میگفت: «بعداً حساب میکنیم.» بعدها فهمیدم حتی همان پول را هم به سختی فراهم میکرد. یک روز با صداقت تمام کنارم نشست و گفت: «میخواهم همه چیز را بدانی. وضعیت مالیام خوب نیست.»
از آن روز تصمیم گرفتیم ساده زندگی کنیم. دیگر خبری از رستوران و تفریحهای پرهزینه نبود. بیشتر عصرها به پارک چمران میرفتیم. روی نیمکتی مینشستیم و ساعتها درباره آینده، زندگی و آرزوهایمان حرف میزدیم. همان گفتوگوهای ساده، برای هر دوی ما از هر تفریحی شیرینتر بود.
وقتی تصمیم گرفتیم زندگی مشترک را آغاز کنیم، حتی پول پیش خانه هم نداشت. برای گرفتن وام اقدام کرد، اما چون تازه استخدام سپاه شده بود، ضامن پیدا نمیشد. ناچار از یکی از بستگانش پول قرض گرفت. بخشی از وسایل خانه را خواهرانش تهیه کردند و پدرم هم بیآنکه کسی بداند، بسیاری از وسایل ضروری را به نام مرتضی خرید. سالها گذشت و کمتر کسی از این موضوع خبر داشت.
شب عروسی، دغدغهاش تعریف از عروس نبود
شب عروسی، وقتی همه انتظار داشتند داماد از زیبایی عروس یا مراسم حرف بزند، مرتضی آرام کنارم آمد و با لبخند گفت: «اعظم! پول تالار جور شد... خیالم راحت شد.» شاید برای خیلیها این جمله عجیب باشد، اما برای من شیرینترین حرف همان شب بود. میدانستم چه فشاری را تحمل کرده تا هزینههای مراسم فراهم شود. آرامش او، آرامش من هم بود.
مراسم عروسیمان هم مثل همه انتخابهای مرتضی، رنگ و بوی دیگری داشت. جشن ما با مولودیخوانی برگزار شد. در آن روزگار چنین مراسمی در میان فامیل هر دو خانواده سابقه نداشت. خانواده همسرم که اصالت کردی داشتند، به جشنهای شاد و رقص محلی عادت داشتند و خانواده ما نیز رسم دیگری داشتند. بسیاری از مهمانان از شکل برگزاری مراسم تعجب کرده بودند.
اگر پیش از آشنایی با مرتضی کسی چنین مراسمی را پیشنهاد میداد، شاید خودم هم نمیپذیرفتم، اما آن روز همه چیز برایم زیبا بود؛ چون احساس میکردم در کنار مردی ایستادهام که برای هر انتخابش دلیل و باور دارد.
هوویی به نام بسیج
هنوز چند ساعت از مراسم عروسی نگذشته بود که مرتضی لباس پوشید و راهی محل کارش شد. آنجا بود که فهمیدم جمله روز خواستگاری فقط یک شوخی یا شعار نبود.
پس از آغاز زندگی مشترک، هر روز منتظر میماندم تا ظهر از محل کارش برگردد. سفره را آماده میکردم، اما ساعتها میگذشت و خبری از او نمیشد. آن روزها نه تلفن همراهی وجود داشت و نه راه ارتباط آسانی. یک روز که انتظارم طولانی شد، به تلفن عمومی رفتم و با دلخوری گفتم: «غذا سرد شد... منتظرت هستم.» با همان آرامش همیشگی پاسخ داد: «اعظم! از اول گفته بودم. صبحها سپاه هستم و بعدازظهرها بسیج. کارم که تمام شد، میآیم.» آن روز ساعت شش و نیم عصر به خانه آمد. با هم ناهار خوردیم و بعد از استراحت کوتاهی، مرا به خانه مادرش برد و خودش دوباره راهی بسیج شد. نیمههای شب برگشت. آن روز برای همیشه فهمیدم منظورش از «هووی تو بسیج است» چه بوده است؛ زیرا از همان روز تا لحظه شهادتش، زندگی او وقف خدمت، مسئولیت و دفاع از انقلاب بود؛ مسیری که با عشق آغاز کرد و سرانجام با شهادت به پایان رساند.
خانهای که با ایثار گرم میشد
سالهای زندگی مشترک ما بهتدریج معنای واقعی صبر، همراهی و ایثار را برایم آشکار کرد. مرتضی مردی نبود که میان مسئولیت خانوادگی و مسئولیت اجتماعی مرزی بکشد. او هر دو را وظیفهای الهی میدانست و تلاش میکرد در هر دو عرصه سربلند باشد. اگرچه ساعتهای زیادی از شبانهروز را بیرون از خانه سپری میکرد، اما وقتی به خانه میآمد، تمام حواسش به خانواده بود. خستگی را پشت لبخندش پنهان میکرد تا ما آرامش داشته باشیم.
البته روزهایی هم بود که دلتنگ میشدم. مخصوصاً زمانی که بچهها کوچک بودند و بیشتر از همیشه به حضور پدر احتیاج داشتند. گاهی از تنهایی و سختیهای زندگی گلایه میکردم. مرتضی هیچوقت ناراحت نمیشد. فقط با همان لبخند همیشگی میگفت: «یادت هست روز اول چه قولی دادی؟»
همین جمله کافی بود تا تمام خاطرات روز خواستگاری در ذهنم زنده شود. من با آگاهی این مسیر را انتخاب کرده بودم و حالا وظیفه داشتم پای همان عهد بایستم. هرچند سخت بود، اما هیچگاه از انتخابم پشیمان نشدم؛ زیرا میدیدم مردی که همسرم شده، برای آسایش خودش زندگی نمیکند، بلکه همه وجودش را وقف مردم و آرمانهایی کرده است که به آنها ایمان دارد.
وجدان کاری، بزرگترین سرمایه زندگیاش
یکی از ویژگیهایی که همیشه در شخصیت مرتضی تحسین میکردم، وجدان کاری مثالزدنی او بود. هر مسئولیتی که به او واگذار میشد، تا زمانی که همه ابعاد آن را نمیشناخت، آرام نمیگرفت. ساعتها مطالعه میکرد، با افراد مختلف مشورت میکرد و برای انجام درست کار برنامه میریخت.
او معتقد بود اگر مسئولیتی را پذیرفتهای، دیگر حق نداری آن را نیمهکاره رها کنی. همیشه میگفت: «یا مسئولیت را قبول نکن، یا اگر قبول کردی، تا آخرین لحظه پای آن بایست.»
همین روحیه باعث شده بود میان همکارانش به فردی منظم، دقیق و قابل اعتماد شناخته شود. با وجود اخلاق خوش و برخورد محترمانه، در محیط کار بسیار جدی بود. شوخی را به محیط کار راه نمیداد و نسبت به اجرای قانون حساسیت ویژهای داشت. بسیاری از همکارانش بعدها میگفتند که مرتضی هم جاذبه داشت و هم دافعه؛ انسانهای متعهد و پرتلاش را با تمام وجود جذب میکرد، اما با کمکاری و بینظمی کنار نمیآمد.
دستهای پنهانی که گره از زندگی مردم باز میکرد
با وجود اینکه خودمان سالهای زیادی از نظر مالی در مضیقه بودیم، مرتضی هیچوقت کمک به نیازمندان را فراموش نکرد. همیشه بخشی از درآمدش را کنار میگذاشت تا اگر خانوادهای گرفتار شد یا کسی به کمک نیاز داشت، بیسر و صدا دستش را بگیرد.
زیباترین ویژگی او این بود که دوست نداشت کسی بفهمد کمک از طرف اوست. حتی بسیاری از کسانی که سالها از حمایتهایش بهرهمند شده بودند، تازه بعد از شهادتش فهمیدند آن فرد ناشناسی که در سختترین روزهای زندگی به یاریشان آمده، مرتضی بوده است.
بعد از شهادتش، افراد زیادی به خانه ما آمدند؛ کسانی که هرکدام خاطرهای از مهربانیهای پنهان او تعریف میکردند. بعضیها میگفتند هزینه درمانشان را پرداخته بود، بعضی از پرداخت اجاره خانه میگفتند و عدهای هم تعریف میکردند که بدون آنکه درخواست کنند، مرتضی مشکلشان را فهمیده و برای حل آن اقدام کرده بود. آن روزها بیشتر از همیشه فهمیدم که همسرم چقدر بیادعا زندگی کرده است.
نان را با دیگران قسمت میکرد
روحیه نوعدوستی مرتضی فقط به کمکهای مالی محدود نمیشد. او دل مهربانی داشت و نسبت به درد دیگران بیتفاوت نبود.
بارها پیش آمده بود که برای مراسم مذهبی یا مناسبتها غذایی تهیه کرده بودیم تا با خانواده بخوریم، اما در مسیر اگر کودک کاری یا بانوی زحمتکشی را میدید، بیدرنگ غذا را به او میداد. به بچهها میگفت: «اینها بیشتر از ما به این غذا احتیاج دارند. ما وقتی به خانه رسیدیم، چیزی برای خوردن پیدا میکنیم؛ اما شاید آنها امشب شام نداشته باشند.» همین رفتارهای کوچک، بزرگترین درسهای زندگی را به فرزندانمان آموخت؛ درس بخشش، انساندوستی و بیاعتنایی به تعلقات دنیوی.
دلش برای جوانهای بسیجی میتپید
اگر بخواهم از بزرگترین دغدغه مرتضی در سالهای خدمتش بگویم، باید به جوانهای بسیجی اشاره کنم. او فقط فرمانده نبود؛ خودش را پدر و برادر نیروهایش میدانست. همیشه تلاش میکرد برای جوانهای مستعد شغل مناسبی پیدا کند. هرجا احساس میکرد فردی متعهد و توانمند است اما بیکار مانده، تمام اعتبار و ارتباطاتش را به کار میگرفت تا او را وارد بازار کار کند. امروز وقتی آن جوانها را میبینم، هرکدام از خاطرهای مشترک سخن میگویند؛ اینکه مرتضی دستشان را گرفت، به آنها اعتماد کرد و مسیر زندگیشان را تغییر داد. برای خودش هیچ منفعتی نمیخواست. اگر هم کسی از روی محبت هدیه یا شیرینی میآورد، همان را میان نیروهای بسیجی تقسیم میکرد و میگفت: «این شیرینی متعلق به بچههاست، نه من.» او باور داشت موفقیت زمانی ارزش دارد که دیگران هم از آن سهمی داشته باشند.
چشمانی که همیشه به زمین دوخته بود
یکی از ویژگیهای اخلاقی مرتضی که همیشه زبانزد اطرافیان بود، پاکدامنی و حیا بود. سالها در مسئولیتهایی حضور داشت که هر روز با افراد زیادی، از جمله بانوان، سروکار داشت؛ اما همه میگفتند هرگز نگاهش از چارچوب عفاف و احترام خارج نمیشد. حتی خواهران خودم بعدها میگفتند سالها با مرتضی رفتوآمد داشتیم، اما هیچوقت احساس نکردیم نگاهش به صورت ما افتاده باشد. بعد از شهادتش، وقتی عکسهایش در رسانهها منتشر شد، بعضی از آشنایان گفتند: «انگار اولین بار است چشمهای آقا مرتضی را میبینیم.» همین رفتار باعث شده بود آرامشی عمیق در زندگی مشترکمان وجود داشته باشد. هرگز نگران رفتوآمدها و مأموریتهای طولانیاش نبودم. با اطمینان کامل میدانستم مردی که از خانه بیرون میرود، همان مرد پاک و امینی است که شب به خانه بازمیگردد. اعتماد، بزرگترین سرمایه زندگی مشترک ما بود؛ سرمایهای که مرتضی با رفتار و منش خود آن را ساخته بود و تا آخرین روز زندگیاش از آن محافظت کرد.
پدری که آینده فرزندانش را پیش از تولد ترسیم کرده بود
یکی از زیباترین فصلهای زندگی مشترک ما با تولد فرزندانمان آغاز شد. مرتضی عشق عجیبی به اهلبیت(ع) داشت؛ بهویژه ارادتش به حضرت ابوالفضل العباس(ع) وصفناشدنی بود. چند ماهی از ازدواجمان گذشته بود که یک روز صبح با حال و هوایی متفاوت از خواب بیدار شد و گفت: «دیشب خواب دیدم خدا سه پسر به ما داده است. یکی از آنها چهرهای سبزه داشت. اسمهایشان هم مشخص بود؛ ابوالفضل، امیرعباس و محمدحسین.» آن روز شاید برای خیلیها این خواب فقط یک رؤیا بود، اما مرتضی به خوابهایش یقین داشت. بارها اتفاق افتاده بود که خوابهایش به حقیقت تبدیل شده بود و همین باعث میشد من هم به گفتههایش اعتماد کنم. وقتی فهمیدم باردار هستم، از همان ابتدا در دلم یقین داشتم که فرزندمان پسر است. حتی پیش از آنکه پزشک چیزی بگوید، اسم ابوالفضل را برایش انتخاب کرده بودیم. لطف خدا این بود که تولدش هم با شب میلاد حضرت ابوالفضل(ع) همزمان شد؛ اتفاقی که برای هر دوی ما شیرین و فراموشنشدنی بود.
مردی که آینده را میدید
در طول سالهای زندگی مشترک، بارها شاهد بودم که مرتضی نسبت به برخی اتفاقات آینده، احساس یا الهامی عجیب داشت. هیچوقت درباره این موضوع بزرگنمایی نمیکرد، اما گاهی حرفهایی میزد که بعدها عین واقعیت میشد. به یاد دارم زمانی که مادرم قرار بود عمل قلب باز انجام دهد، همه ما بیشتر نگران پدرم بودیم؛ چون سالها بیماری داشت. اما مرتضی مرتب به من میگفت: «نگران مادرت باش.» هر بار تعجب میکردم و میگفتم: «بابا که حالش بدتر است.» اما او فقط سکوت میکرد و میگفت: «حواست به مادرت باشد.» آن روزها ماه نهم بارداری امیرعباس را میگذراندم. مادرم عمل کرد، اما برخلاف تصور همه، از دنیا رفت؛ تنها دو ساعت بعد، امیرعباس به دنیا آمد. بعدها از مرتضی پرسیدم: «از کجا میدانستی؟» خیلی آرام گفت: «قبلاً خوابش را دیده بودم.» یک سال بعد هم پدرم از دنیا رفت؛ درست همانگونه که او گفته بود.
تکیهگاه روزهای سخت
در تمام سالهایی که کنار مرتضی زندگی کردم، هیچوقت احساس نکردم در مشکلات تنها هستم. او روحیه عجیبی در آرام کردن آدمها داشت. انگار میدانست هر کس در چه لحظهای به چه جملهای احتیاج دارد. بعد از فوت پدر و مادرم، سختترین روزهای زندگیام را پشت سر میگذاشتم. اگر امروز از آن روزها عبور کردهام، بخش زیادی از آن را مدیون همراهی مرتضی هستم. کافی بود یک پیام کوتاه برایش بفرستم یا فقط بگویم دلم گرفته است؛ خودش میدانست چه کاری انجام دهد تا آرام شوم. نه فقط همسرم، بلکه بهترین دوست و پناه زندگیام بود. بعد از شهادتش، یک روز پسرم جملهای گفت که هنوز هم هر بار به یادش میافتم، اشکم جاری میشود. گفت: «فقط بابا بلد بود مامان را آرام کند.»
واقعاً همینطور بود. بزرگترین دلتنگی امروز من، فقط نبودن همسرم نیست؛ دلتنگ کسی هستم که زبان دل مرا بهتر از خودم میدانست.
روزهایی که خانه، چشمانتظار یک رزمنده بود
زندگی با یک پاسدار، یعنی عادت کردن به انتظار؛ انتظاری که گاهی ساعتها و گاهی ماهها طول میکشید. در حوادث سال ۱۳۸۸، ابوالفضل تنها چند ماه داشت. آن روزها مرتضی تقریباً در خانه حضور نداشت. شاید روزی یکی دو ساعت برای دیدن ما میآمد و دوباره راهی مأموریت میشد. سال ۱۳۹۸ هم، زمانی که آشوبها به اوج رسیده بود، حوزه مقاومت تحت فرماندهی او از جمله مراکزی بود که مورد حمله قرار گرفت. خبرهای نگرانکنندهای به گوشمان میرسید. یکی از همسران دوستانش تماس گرفت و گفت مرتضی فقط با چند سرباز در حوزه مانده و اوضاع بسیار خطرناک است.
بارها با او تماس گرفتم، اما یا پاسخ نمیداد یا تماس را قطع میکرد. وقتی بالاخره جواب میداد، با خنده میگفت: «خیالت راحت باشد؛ همه چیز تحت کنترل است.» همیشه همین جمله را تکرار میکرد؛ جملهای که بعدها معنای دیگری برایم پیدا کرد: «الان وقتش نیست.» وقتی از خطر سقوط آجر، تیراندازی یا حمله به او میگفتم، باز هم میخندید و میگفت: «اگر وقتش نرسیده باشد، هیچ اتفاقی نمیافتد.»
آن روزها تصور میکردم منظورش فقط امید دادن به من است، اما بعدها فهمیدم خودش هم باور داشت که تا زمان مقدر الهی فرا نرسد، هیچ حادثهای نمیتواند جان انسان را بگیرد.
«این بار دیگر وقتش رسیده است...»
اردیبهشت همان سالی که به شهادت رسید، رفتار مرتضی تغییر کرده بود. دیگر کمتر از آینده دور صحبت میکرد. انگار عجله داشت همه کارهای نیمهتمام را به پایان برساند. مدام برای خانه وسیله میخرید، تعمیرات را انجام میداد و میگفت: «من دیگر فرصت ندارم.» هر بار میگفتم: «صبر کن امتحانات بچهها تمام شود، بعد انجام میدهیم.» اما او پاسخ میداد: «نه... دیگر وقتش رسیده است.» این جمله را بارها تکرار میکرد؛ جملهای که آن روزها مفهومش را نمیفهمیدم، اما بعد از شهادتش، هر بار در ذهنم مرور شد. با آغاز جنگ دوازدهروزه، یک روز خیلی جدی به من گفت: «از امروز، هر لحظه منتظر خبر شهادت من باش.» این دیگر شبیه حرفهای گذشته نبود. در نگاهش یقین موج میزد؛ یقینی که دلم را به لرزه انداخت، اما باز هم سعی کردم باور نکنم. از همان روز، خانه برایش فقط محل استراحت کوتاهی بود. سحر نماز میخواند، ساعت شش صبح از خانه خارج میشد و گاهی فقط برای چند دقیقه به خانه سر میزد تا دوباره به محل مأموریت برگردد. بیشتر ارتباط ما به تماسهای تلفنی کوتاه محدود شده بود. در همان روزها، یک شب بچهها را کنار خودش نشاند. برخلاف همیشه که فقط با من درباره وصیت و سفارشهایش صحبت میکرد، این بار مستقیم با فرزندانش سخن گفت؛ از صبر، از درس خواندن، از آینده و از اینکه اگر روزی نام پدرشان برده شد، با رفتار و موفقیتشان باعث سربلندی آن نام باشند. آن شب، بیآنکه بدانیم، آخرین کلاس درس یک پدر برای فرزندانش برگزار شد؛ کلاسی که هیچگاه از ذهن ما پاک نخواهد شد.
صبحی که بوی وداع میداد
صبح آن روز، مثل همه روزهای جنگ، با عجله از خانه بیرون رفت. ساعت حدود شش صبح بود. همیشه وقتی میخواست از خانه خارج شود، چند دقیقهای کنارمان میایستاد، اما آن روز انگار زمان برایش تنگ بود. تا دم در دنبالش رفتم. فقط گفت: «عجله دارم، باید بروم.» از اینکه حتی فرصت خداحافظی مفصل نداشت، کمی دلگیر شدم. با خودم گفتم همیشه همین است؛ همیشه کار را بر همه چیز مقدم میداند. شاید اگر میدانستم آن آخرین باری است که قامتش را میبینم، اجازه نمیدادم به همین سادگی از در خانه بیرون برود. صبح برای گرفتن کارنامه پسرم به مدرسه رفتم. همیشه وقتی بچهها معدل بیست میگرفتند، اولین کسی که باید خبردار میشد، پدرشان بود. آن روز هم کارنامه را گرفتم، اما نمیدانم چرا تماس نگرفتم. هنوز هم با خودم میگویم کاش همان چند دقیقه با او حرف زده بودم؛ کاش آخرین صدایش را دوباره میشنیدم. حالا که به گذشته نگاه میکنم، احساس میکنم خداوند تقدیر دیگری نوشته بود؛ تقدیری که هیچ انسانی توان تغییرش را ندارد.
دلی که زودتر از همه خبر را شنید
نزدیک ساعت یازده صبح بود. در خیابان بودم که ناگهان صدای مهیب جنگندهها و انفجار، شهر را لرزاند. دود غلیظی در آسمان پیچید و دل همه مردم را آشوب کرد. نمیدانم چه شد؛ هیچکس چیزی به من نگفته بود، اما ناگهان دلم فرو ریخت. احساس کردم اتفاقی برای مرتضی افتاده است. این حس آنقدر قوی بود که اختیار از دستم خارج شد. رو به پسرم کردم و گفتم: «ابوالفضل... بابایت شهید شد.» با تعجب نگاهم کرد و گفت: «مامان! این چه حرفیه؟» اما من یقین داشتم. نه خبری شنیده بودم و نه کسی تماس گرفته بود، اما قلبم پیش از همه خبر را باور کرده بود. در همان خیابان، اشک امانم را برید. رهگذران با تعجب نگاهم میکردند. خیلیها مرا نمیشناختند، اما از حال و روزم میفهمیدند که حادثهای بزرگ برایم رخ داده است.
ساعتهایی میان امید و یقین
وقتی به خانه رسیدم، به خواهرم زنگ زدم و فقط گفتم: «بیایید... مرتضی شهید شده است.» آنها تصور کردند بر اثر نگرانی چنین حرفی میزنم. همه به خانه آمدند تا آرامم کنند. در همان حال، مدام خبرهای ضد و نقیض میرسید. یکی میگفت برای انجام مأموریتی از محل خارج شده است. شخص دیگری میگفت حالش خوب است و مشغول امدادرسانی است. اما من هیچکدام را باور نمیکردم. فقط یک جمله میگفتم: «اگر مرتضی زنده بود، خودش با من تماس میگرفت. او میدانست من چقدر نگرانش میشوم.» سالها زندگی در کنار او باعث شده بود خلقوخویش را بشناسم. میدانستم اگر حتی برای چند ثانیه فرصت پیدا میکرد، اولین تماسش با خانه بود. همین شناخت، امید را از دلم گرفته بود. سرانجام عصر همان روز، حوالی ساعت چهار یا پنج، خبر رسمی شهادتش را اعلام کردند. آن لحظه، دیگر اشکی برای گریه نداشتم. فقط سکوت بود و بهتی که تمام وجودم را فرا گرفته بود.
هفت روز چشمانتظاری
سختترین بخش ماجرا، فقط شنیدن خبر شهادت نبود؛ هفت روز بیخبری از پیکر مرتضی، سنگینترین روزهای عمر من بود. شدت انفجار به اندازهای بود که خودروی حامل او به آتش کشیده شده و پیکرش بهشدت سوخته بود. شناسایی تنها از طریق آزمایش DNA امکانپذیر شد. در تمام آن هفت روز، هر لحظه با خودم حرف میزدم و با مرتضی درد دل میکردم. گاهی تصور میکردم همین حالا در را باز میکند و با همان لبخند همیشگی وارد خانه میشود. اما هر روز که میگذشت، حقیقت خودش را بیشتر نشان میداد. وقتی خبر شناسایی پیکرش را آوردند، فهمیدیم چیزی از جسمش باقی نمانده است. حتی استخوانهایش نیز در آتش سوخته بود. هیچ تصویری از پیکرش به من و فرزندانم نشان ندادند. شاید میخواستند آخرین تصویر ذهنی ما، همان چهره آرام و خندان مرتضی باشد.
خاص آمد، خاص هم رفت
مرتضی همیشه نگران حقالناس بود. بارها میگفت: «بیشتر از هر چیزی، از این میترسم که حقی از کسی بر گردنم بماند.» به همین دلیل بخشی از بیمه عمرش را وقف سپاه کرده بود تا اگر روزی کسی از او دلخوری یا حقی بر گردنش داشت، جبران شود. حتی درباره خودروی شخصیاش هم وصیت کرده بود که در خدمت نیروهای بسیجی قرار بگیرد. بعد از شهادتش، تازه فهمیدم بیستوپنج درصد بیمه عمرش را نیز در همین راه بخشیده است. وقتی شهید آیتالله رئیسی به شهادت رسید، مرتضی با ناراحتی گفت: «خدا بعضی بندگانش را خاص میبرد.» آن روز نمیدانستم چند ماه بعد، خودش هم به همان شکل، با پیکری سوخته و مظلوم، مهمان آسمان خواهد شد. وقتی از نحوه شهادتش باخبر شدم، فقط یک جمله در دلم تکرار میشد: «تو هم خاص بودی... خدا هم خاص تو را برد.»
حسرتی که برای همیشه ماند
با وجود همه سختیهای زندگی، مرتضی همیشه یک آرزو را با خودش تکرار میکرد. میگفت: «وقتی بازنشسته شدم، میرویم در یک روستا زندگی میکنیم؛ جایی دور از هیاهو. تمام سالهایی را که کنار شما نبودم، همانجا جبران میکنم.» برای همین، قطعه زمینی کوچک در روستا تهیه کرده بود؛ جایی حدود سی متر که هر وقت فرصتی پیدا میکرد، خودش مشغول ساختن و آماده کردنش میشد. من همیشه میگفتم: «حالا که پیش ما هستی، بنشین و استراحت کن.» اما لبخند میزد و میگفت: «باید اینجا را آماده کنم. یک روزی میآیی اینجا... اما من نیستم.» هر بار با ناراحتی میگفتم: «این حرفها را نزن.» اما او انگار پایان راهش را میدید. بعد از شهادتش، برای اولین بار به آن خانه کوچک رفتم. همه چیز مرتب و آماده بود؛ درست همانطور که وعده داده بود. آن روز بیش از هر زمان دیگری فهمیدم مرتضی نهتنها برای زندگیاش، بلکه برای نبودنش هم برنامهریزی کرده بود.
میراثی به نام مسئولیت
اگر امروز از من بپرسند بزرگترین میراث شهید مرتضی جمالیفشی برای خانواده و جامعه چه بود، از شجاعت یا مسئولیتهای نظامی او نمیگویم؛ هرچند همه اینها ارزشمند است. بزرگترین میراث او، وجدان کاری، صداقت، مردمداری و وفای به عهد بود. او به من و فرزندانش آموخت که اگر مسئولیتی را پذیرفتیم، باید تا پایان راه پای آن بایستیم؛ همانگونه که خودش تا آخرین نفس ایستاد و سرانجام، مزد سالها اخلاص و خدمت بیمنت را با شهادت گرفت. امروز هرچند جای خالیاش در خانه، کنار سفره، میان فرزندان و در تمام لحظههای زندگی احساس میشود، اما ایمان دارم راهی که انتخاب کرد، راهی بود که از همان روز خواستگاری با آن عهد بسته بود؛ راهی که پایانش نه غروب، بلکه طلوعی جاودانه در آسمان شهادت بود.
گفتوگو از اباذری