کاخ نرون و آثار باستانی دیگر

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید «خداداد قشقایی» یکم دیماه ۱۳۴۴ در شهرستان دوگنبدان چشم به جهان گشود. هفت ساله بود که قدم در راه مدرسه گذاشت و تا پایان کلاس سوم ابتدایی در دوگنبدان تحصیل کرد. پس از آن همراه خانواده به شیراز نقل مکان کرد و ادامه دوران تحصیل خود را در آنجا سپری کرد. او دوره ابتدایی را در دبستان شهید یوسفی پشت سرگذاشت و پس از گذراندن مقاطع راهنمایی و دبیرستان، موفق به اخذ مدرک دیپلم شد. با آغاز جنگ تحمیلی راهی جبهه شد و سرانجام در هفتم اردیبهشتماه ۱۳۶۵ مصادف با شب نوزدهم ماه مبارک رمضان بر اثر اصابت ترکش خمپاره به فیض شهادت نائل آمد.
متن خاطره «۱۲» :
چهارم تیر سال ۱۳۶۴ . دیشب را آماده باش بودیم. بچهها تا صبح پای توپ بودند، اما من، چون سردم بود از زیر پتو بیرون نیامدم. به هر صورت صبح پاس اول بودم. چهار ۴۵ دقیقه رفتم سر پست تا ۹:۳۰ روی پست بودم بعد هم رفتم سرم را اصلاح کردم و حمامی هم رفتم
ظهر بعد از خوردن ناهار و خواندن نماز خوابیدم وقتی بیدار شدم دیدم که چند تا از بچههای لبنانی دارند با حبیب صحبت میکنند. یکیشان حسین مرتضی بود. چند تای دیگر هم بودند که اسم دو تای دیگرشان نیز حسین بود. تا عصر پهلوی ما بودند و در ساختن باغچهای نیز به ما کمک کردند سه تاشان عصر رفتند ولی حسین مرتضی و دوستش تا شب اینجا بودند شام را هم اینجا خوردند نه بعد از آن تا ساعت ۹:۳۰ اینجا بودند و بعد رفتن قرار شد حالا که دیگه راهمان نزدیک شده حسین مرتضی هر روز بیاید پهلویمان. ساعت ۱۰:۳۰ است حاجی و سلیمان دارند گزارش دیشب را مینویسند حبیب هم که گاهی به قول مادرم پشهای میشود رفته بود بیرون حالا آمده و گرفت خوابید. امشب پاس دوم هستم میخواهم تا قبل از موقع پاسم یک چرتی بزنم. خداداد قشقایی.
پنجم تیر سال ۱۳۶۴ امروز صبح بعد از نماز خوابیدم. ساعت ۸:۳۰ حبیب بیدارم کرد و گفت که نوبت پاس من است. رفتم سر توپ چند دقیقهای دور توپ دویدم. قصد دارم که صبحها یک کمی دو نرمش کنم. دو روز است که صبحها کمی دو و نرمش میکنم.
صبحانه را همانجا روی توپ خوردم چای هم برایم آوردند سر توپ تا ساعت ۱۲:۳۰ نگهبان بودم ولی، چون پاس بعد از من سلیمان هنوز نهار نخورده بود ۲۰ دقیقهای ایستادم تا سلیمان ناهارش را خورد ناهار برادر حکیم آبادی اینجا بود.
بعدازظهر را نخوابیدم عصر هم با سلیمان رفتیم کمی پایینتر از توپ مان آثار را که از عهد نرون بر جای ماند تماشا کردیم. در ضمن مسجدی را نیز که به طرز جالبی از سنگ تراشیده بودند و الان جز آثار باستانی به شمار میرفت. دیدیم حیف که اینجا صاحب و رئیسی ندارد و گرنه اماکن جالبی دارد از جمله کاخ نرون و به همین مسجدی که گفتم اولش خیال نمیکردم که مسجد باشد ولی بعد در سر در آن خطوطی به عربی نوشته بود و در ضمن محراب هم داشت وقتی اینها را دیدم فهمیدم که احتمالاً مسجدی بوده است.
نزدیک غروب هم رفتیم دو گاریی خاک خوب برای باغچههای که درست کرده بودیم آوردیم بعد از شام و نماز باغچه را درست کردیم و مقداری بذر سبزی که برایمان آورده بودند در آن کاشتیم در ضمن مقداری گل و بوته نعناع هم جای دیگری داشتیم فردا احتمالاً سلیمان به حضرت زینب خواهد رفت.
انتهای متن/