آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۸۴۷۷
۱۰:۳۰

۱۴۰۵/۰۲/۱۹
خاطره روزنوشت شهید خداداد قشقایی «۱۱»

دعای توسلی که هر دل سنگی را آب می‌کرد

شهید «خداداد قشقايی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «تازه دعای توسل تمام شده. سلیمان دعا را می‌خواند با گریه و زاری که هر دل سنگی را از خواب غفلت بیدار می‌کرد...» متن کامل خاطره یازدهم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.


دعای توسلی که هر دل سنگی را آب می‌کرد

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید «خداداد قشقایی» یکم دی‌ماه ۱۳۴۴ در شهرستان دوگنبدان چشم به جهان گشود. هفت ساله بود که قدم در راه مدرسه گذاشت و تا پایان کلاس سوم ابتدایی در دوگنبدان تحصیل کرد. پس از آن همراه خانواده به شیراز نقل مکان کرد و ادامه دوران تحصیل خود را در آنجا سپری کرد. او دوره ابتدایی را در دبستان شهید یوسفی پشت سر گذاشت و پس از گذراندن مقاطع راهنمایی و دبیرستان، موفق به اخذ مدرک دیپلم شد. با آغاز جنگ تحمیلی راهی جبهه شد و سرانجام در هفتم اردیبهشت‌ماه ۱۳۶۵ مصادف با شب نوزدهم ماه مبارک رمضان بر اثر اصابت ترکش خمپاره به فیض شهادت نائل آمد.

متن خاطره «۱۱»: 

دوم تیر سال ۱۳۶۴ اولین روز ورود به توپ جدید با اوقات تلخی همراه بود. از جریان دیشب همین طور ناراحت بودم دیشب برای نماز ما را یعنی من و حبیب را صدا نکردند و گفتن که منظورشان عبرت گرفتن ما بوده است، چون ما یک کمی دیر از خواب بلند شدیم و قضا شدن نماز صبح هم پکریم می‌افزود بعد از خوردن صبحانه که ساعت ۸ و خورده‌ای شد رفتم سکنه حمام.

از تنگستانی یک کیسه‌ی حمام و یک شامپو هم گرفتم از حمام که آمدم نهار خوردم و رفتم روی پست تا ساعت ۴:۱۵ روی پست بودم بعد از تمام شدن پستم یک کمی چیز نوشتم و یک کمی هم مشغول کندن چاله‌ای برای نگه داشتن آب خنک شدیم.  

یک نامه هم از دوستم امین داشتم که صبح حبیب برایم از سکنه گرفته بود و آورد حاجی و حبیب خوابیدند و سلیمان دارد نامه می‌نویسد تصمیم دارم بخوابم، چون امروز نخوابیدم و خوابم می‌آید. بعلبک...

 سوم تیر سال ۱۳۶۴ الان ساعت ۱۲:۱۲ دقیقه شب است. تازه دعای توسل تمام شده. سلیمان دعا را می‌خواند با گریه و زاری که هر دل سنگی را از خواب غفلت بیدار می‌کرد ولی بر من اثری نگذاشت.

امروز صبح ساعت ۸ از خواب بلند شدم تا ظهر چیزی نخوردم و کاری هم نکردم می‌خواستم قصد روزه کنم ولی مگر این نفس شیطانی می‌گذارد. ظهر پس از خوردن ناهار که ساعت یک و خورده‌ای شد و در ضمن هم اینجا بوده تا موقع پاسم که چهار و ربع بود شروع کردم به جوشاندن شکر در آب برای درست کردن قند که آخر کار هم قندی از کار در نیامد.

موقع نگهبانی چند تا از بچه‌های لبنانی آمدند پهلوی ما یکی دو تاشان آمدند روی توپ پهلوی من که در همین موقع حکیم‌آباد مسئول پدافند نیز از راه رسید، او راجع به بودن بچه‌ها در کنار توپ به من اعتراض کرد ولی خب چه کارش می‌شه کرد حق با او بود عصر آقای قوی دل (روحانی) نیز آمدند اینجا. نماز را به امامت ایشان خواندیم و شام را نیز اینجا بودند البته با حکیم آبادی ولی هر کاری کردیم اینجا نخوابیدند و رفتند. دیر موقع است به شدت خوابم می‌آید و فردا هم پاس اول هستم اینکه می‌خواهم زودتر بخوابم.

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه