سیروس آطاهریان؛ نوجوانی که با پدرش در خونینشهر به خدا پیوست/ روایت زینبوار مادری از دو شهید در یک شب
به گزارش نوید شاهد البرز، شهید سیروس آطاهریان، فرزند شهید تاجالدین و نوه مجید آطاهریان، در سال ۱۳۴۶ در تهران دیده به جهان گشود. اصل و نسب این خانواده به روستای «جوستان» از توابع طالقان بازمیگشت؛ خانوادهای مؤمن، سادهزیست و استوار که در روزگار خفقان پهلوی، حقیقت را فدای ترس نکردند و فرزندان خود را با عطر قرآن و سیره نبوی پرورش دادند.
پدرش، شهید تاجالدین آطاهریان، کارمند متعهد سازمان صداوسیما بود؛ مردی که هم در محیط کار به انضباط و وجدان حرفهای شناخته میشد و هم در خانه، پدری مهربان و همسری دلسوز بود. مادر سیروس نیز زنی فداکار و مقاوم بود که با صبر و سختکوشی، فرزندانش را با فرهنگ ایثار و محبت اهلبیت(ع) پرورش داد.
سیروس از همان کودکی، غیرت و مردانگی را از پدر آموخت. پایبندی به ولایت، عشق به شهادت و نفرت از ظلم، از همان سالهای نوجوانی در وجود او ریشه دوانده بود.
تحصیل و آغاز نوجوانی
سیروس تحصیلات ابتدایی را با موفقیت پشت سر گذاشت و وارد مقطع اول راهنمایی شد. نمرههای خوبش نشان میداد که استعداد و توانایی تحصیل دارد، اما روحیه جهادی او فراتر از فضای کلاس و درس بود. هنوز یک سال از دوران راهنماییاش نگذشته بود که آتش تجاوز دشمن بعثی به مرزهای ایران اسلامی شعلهور شد و آرامش نوجوانی او را بر هم زد.
در حالی که بسیاری از همسنوسالانش سرگرم بازی و درس بودند، سیروس با درکی عمیق از «تکلیف شرعی» و «دفاع از وطن» تصمیم گرفت راهی جبهه شود.
مخالفت خانواده و تصمیم برای اعزام
این تصمیم با مخالفتهایی از سوی برخی نزدیکان روبهرو شد. استدلال آنها روشن بود: او هنوز نوجوانی کمسنوسال است و باید درسش را ادامه دهد. اما سیروس مردانه میاندیشید. حضور پدرش در جبهه، نهتنها او را از این راه منصرف نکرد، بلکه ارادهاش را برای رفتن بیشتر کرد. تاجالدین آطاهریان پیشتر در خطوط مقدم میجنگید و سیروس نمیتوانست در خانه بماند و تنها نظارهگر باشد.
او که به عضویت بسیج درآمده و دورههای مقدماتی آموزشی را گذرانده بود، درس و خانه را رها کرد و داوطلبانه عازم مناطق جنگی شد.
سه ماه ایستادگی در خونینشهر
سیروس راهی خرمشهر شد؛ شهری که در آن روزها، بهحق نام «خونینشهر» را بر خود داشت. او سه ماه در کنار رزمندگان اسلام، در کوچههای ویران و سنگرهای خط مقدم جنگید. ترکش، محاصره و کمبود مهمات، هیچیک نتوانست روحیه این نوجوان را بشکند.
در گزارشهای آن روزها، از حضور نوجوانانی مانند سیروس در کنار رزمندگان باتجربه یاد شده است؛ نوجوانانی که با همه کمسنوسالی، در برابر دشمن تا دندان مسلح ایستادگی میکردند. او در نامهای که از او باقی نمانده، ظاهراً به همرزمانش گفته بود: «من تا آخرین قطره خون میایستم؛ یا شهادت یا پیروزی.»
شهادت در اوج نبرد
در دهم اردیبهشت ۱۳۶۱، درگیریها در خرمشهر به اوج خود رسیده بود. دشمن بعثی با محاصره کامل و آتش سنگین، مواضع رزمندگان را هدف قرار داده بود. در همین نبرد نابرابر، ترکش خمپاره به پیکر نوجوان ۱۵ ساله، **سیروس آطاهریان** اصابت کرد و او به شهادت رسید.
پیکر مطهرش بر خاک گرم جنوب ماند و پس از مدتی به گلزار شهدای بهشتزهرا(س) تهران منتقل شد.
فاصلهای کوتاه تا پدر؛ داغی بزرگ برای یک مادر
اتفاق جانسوز این بود که شهید تاجالدین آطاهریان، پدر سیروس، تنها پنج روز پیش از او، یعنی در ۵ اردیبهشت ۱۳۶۱، در منطقه شلمچه بر اثر اصابت تیر به شهادت رسیده بود.
مادر خانواده اما تا آن روز هنوز از شهادت همسر و فرزندش خبری نداشت. روزی که پیکر مطهر سیروس را به خانه آوردند، خبر شهادت پدر نیز همزمان به خانواده رسید. آن مادر صبور، در یک روز، همسر و فرزندش را از دست داد.
روایت کردهاند که او زینبوار اشک ریخت، اما خم به ابرو نیاورد و گفت:
«این دو، امانت خدا بودند و من امانت را به صاحبش بازگرداندم. خوشا به سعادتشان که با هم به خدا پیوستند.»
وصیتنامه نانوشته یک نوجوان
هرچند از شهید سیروس آطاهریان وصیتنامه مکتوبی باقی نمانده، اما زندگی کوتاه و پربارش خود، بهترین وصیتنامه اوست. او نشان داد که سن، مانع غیرت و فداکاری نیست و نوجوانی، بهانهای برای عقبنشینی در برابر دشمن نمیشود. سیروس با عملش ثابت کرد که در مسیر ایمان و دفاع از وطن، باید در میدان بود.
روایت کوتاه
نوجوان ۱۵ سالهای که مدرسه را رها کرد، سه ماه در خرمشهر جنگید و پنج روز پس از شهادت پدرش، شهید تاجالدین آطاهریان، به شهادت رسید. مادرش هر دو خبر را در یک روز شنید و با صبری زینبگونه این داغ بزرگ را تحمل کرد.
انتهای پیام/