مردی که با قرآن زندگی کرد و با دفاع از وطن آسمانی شد
به گزارش نوید شاهد ایلام؛ مرزهای ایران سالهاست بر شانههای مردانی استوار مانده که بیهیچ ادعایی بیدار میمانند تا خواب از چشمان مردم نرود. مرزبانان هنگ مرزی مهران از جمله همین مرداناند؛ مردانی که در سختترین شرایط، سپر آرامش مردم میشوند. در میان آنان، نام شهید «محمدرضا جمالزاد»؛ مرزبانی باایمان، مهربان و پرتلاش که پس از حمله بامداد دهم اسفند ۱۴۰۴، با خون خود بر صفحهای ماندگار از تاریخ ایلام نقش بست، میدرخشد. او در 7 شهریور 1370 به دنیا آمد و در 10 اسفند 1404 به فیض شهادت نایل آمد و دو روز بعد تشییع شد.

شهید جمالزاده؛ مردی که اخلاق را در زندگی جاری میکرد
منظر سلیمانفر همسر شهید «محمدرضا جمالزاده» که اینک یک دختر هفت ساله و یک توراهی چهارماهه همدم دلتنگیهایش شده است میگوید: محمدرضا تنها یک مرزبان شجاع نبود؛ او انسانی بود که اخلاق، در تار و پود رفتارش نفس میکشید. فروتن، کمتوقع، خوشبرخورد و نجیب. هرکس یکبار با او برخورد میکرد، احساس میکرد با مردی روبهروست که دلش روشنتر از چهرهی آفتابسوختهاش است.
وی افزود: محمدرضا از آن آدمهایی بود که حضورشان خودش آرامش میآورد. نه صدایش را بالا میبرد، نه کسی را در تنگنا میگذاشت. اگر کسی اشتباه میکرد، بهجای سرزنش، آرام نزدیک میشد و با زبان مهربانی راه درست را نشان میداد. میگفت: «آدمها با محبت تغییر میکنند، نه با تندی.» در محل خدمت، اخلاقش زبانزد بود. میگفتند او «گرهگشا»ست؛ اگر اختلافی میان همکاران پیش میآمد، اولین نفری که بیصدا از راه میرسید تا دلها را نزدیک کند، محمدرضا بود. بدون اینکه طرف هیچکس را بگیرد، با یک لبخند و چند جمله آرامشبخش، سوءتفاهمها را از میان برمیداشت؛ طوری که همه احساس میکردند رفاقت دوباره زنده شده است.
او برای همه احترام قائل بود
سلیمانفر تصریح کرد: همسرم باور داشت آدم باید جوری زندگی کند که حتی یک دل از دستش نرنجیده باشد؛
و همین باور، منش و روش زندگیاش را ساخته بود. محمدرضا آنقدر مراعات دیگران را میکرد که حتی در سختترین روزها، قبل از اینکه دردش را بگوید، لبخند میزد تا کسی ناراحت نشود. خیلیها فکر میکردند هیچ مشکلی ندارد، چون همیشه با لبخند حرف میزد. ولی من میدانستم پشت این لبخند، مردی است که خودش را فراموش میکند تا دیگران آرام باشند. محمدرضا برای همه احترام قائل بود؛ از فرمانده گرفته تا سرباز تازهوارد. میگفت: «احترام گذاشتن ارزش آدم رو کم نمیکنه؛ بهش عزت میده.» همین ویژگیها بود که او را نهفقط در میان خانواده، بلکه در میان همکارانش نیز مردی دوستداشتنی، قابلاعتماد و اخلاقمدار ساخته بود؛ انسانی که اخلاقش بیش از حضورش دلتنگی میآورد.
قرآن چراغ راهش بود
به گفته همسرش، قرآن در زندگی محمدرضا تنها یک کتاب مقدس نبود؛ چراغی بود که مسیر زندگیاش را روشن میکرد. وی تأکید کرد: محمدرضا از سالهای نوجوانی با آیات قرآن مأنوس شده بود و این انس، آرامآرام در رفتار و نگاهش ریشه دوانده بود. هرجا سخن از قرآن به میان میآمد، چهرهاش روشن میشد و با شوق از زیباییها و پیامهای آن سخن میگفت. او نهفقط قاری قرآن، بلکه معلمی دلسوز برای کلام وحی بود. با حوصله و مهربانی به جوانان محله، دوستان و حتی همکارانش روخوانی و تجوید میآموخت. برایش مهم نبود کلاس رسمی باشد یا جمعی کوچک در مسجد یا خانه؛ مهم این بود که کسی قدمی به سوی قرآن بردارد. میگفت: «اگر یک نفر با قرآن مأنوس شود، دنیا و آخرتش آباد میشود.»
خستگیناپذیر و مسئولیتپذیر بود
سلیمانفر ضمن برشمردن ویژگی های خوب شهید «محمدرضا جمالزاده» خاطرنشان کرد: محمدرضا گاهی بعد از شیفتهای طولانی و سخت مرزی به خانه برمیگشت؛ خسته از ساعتها نگهبانی در سرما و گرما. اما همین که صحبت از آموزش قرآن میشد، خستگی را کنار میگذاشت. وضو میگرفت، قرآن را با احترام میگشود و با همان صدای آرام و دلنشین، آیات را برای شاگردانش میخواند و توضیح میداد. او معتقد بود آرامش واقعی از دل آیات قرآن میآید. بارها میگفت وقتی انسان با قرآن زندگی کند، در سختترین لحظهها هم امید را از دست نمیدهد. شاید همین باور بود که به او قدرت میداد در کنار مسئولیت سنگین پاسداری از مرزهای کشور، دلش را با نور قرآن آرام نگه دارد.
وی ادامه داد: برای محمدرضا، حفظ امنیت مردم تنها به نگهبانی از مرزها خلاصه نمیشد؛ او باور داشت جامعهای که دلهایش با قرآن روشن باشد، استوارتر و امنتر خواهد بود. به همین دلیل، همواره میکوشید جوانان اطرافش را با این کتاب آسمانی آشنا کند. در نگاه او، پاسداری از مرزهای سرزمین و پرورش دلهایی که با قرآن آرام میگیرند دو مسئولیت جدانشدنی بود؛ دو بال یک رسالت که با ایمان و عشق در زندگیاش معنا پیدا کرده بود.
خانواده برایش حرمت داشت
منظر سلیمانفر بیان داشت: احترام به پدر و مادر برای محمدرضا تنها یک توصیه اخلاقی نبود، بلکه اصلی جدی و همیشگی در زندگیاش به شمار میرفت. او همواره تأکید میکرد برکت زندگی از رضایت والدین سرچشمه میگیرد و معتقد بود دعای خیر پدر و مادر میتواند مسیر زندگی انسان را روشنتر کند. به همین دلیل، حتی در روزهایی که از شیفتهای طولانی و سخت مرزی بازمیگشت، اگر میدانست والدینش کاری دارند یا نیاز به کمک دارند، پیش از هر چیز به سراغ آنها میرفت و تلاش میکرد دلشان را شاد نگه دارد.
سلیمانفر تأکید کرد: در زندگی مشترک نیز محمدرضا همواره تلاش میکرد فضای خانه سرشار از آرامش باشد. او باور داشت خانه باید امنترین و آرامترین جای دنیا برای اعضای خانواده باشد. به همین خاطر با مهربانی و صبوری با مسائل زندگی برخورد میکرد و اجازه نمیداد خستگیهای کار و دشواریهای مأموریتهای مرزی به فضای خانه راه پیدا کند.
او پناهگاه و تکیهگاهی محکم بود
همسر شهید بیان داشت: محمدرضا نسبت به احساسات اطرافیان بسیار حساس بود و اگر کوچکترین ناراحتی در چهره یکی از اعضای خانواده میدید، بیتفاوت از کنار آن عبور نمیکرد. با حوصله پای صحبت مینشست، دلجویی میکرد و سعی داشت مشکل را با آرامش حل کند. به گفته او، محمدرضا برای خانواده نهفقط مرد خانه، بلکه پناه و تکیهگاهی مطمئن بود.
سلیمانفر در ادامه تأکید کرد: محمدرضا همیشه تلاش میکرد لبخند در خانه باقی بماند. حتی اگر خودش خسته بود، نمیگذاشت کسی متوجه سختیهای کارش شود. حضورش در خانه به ما آرامش میداد و حالا بیش از هر زمان دیگری جای خالی آن آرامش را احساس میکنیم.

روایت روز حادثه
همسر شهید محمدرضا در شهر مهران آموزگار است او در مورد نحوۀ شهادت همسرش گفت: ساعت ۱۱ صبح حادثه با او تماس گرفتم و گفتم مدرسه تعطیل شده گفت: در «کولگ» در حال مأموریتم. با مهربانی همیشگی به به من گفت: «برو خانه، مواظب خودت و دخترمان باش.» بعدازظهر زنگ زدم گفتم دارم افطار را آماده میکنم ان شاالله که میایی. گفت که نمیتوانم بیایم. حوالی ساعت ۹ شب به خانه آمد، خسته و آرام؛ گفت باید برای شیفت چهار صبح استراحت کند. اما نیمهشب با تماس نیروها، بیدرنگ لباس پوشید و راهی شد؛ تعهد کاریاش همیشه بر راحتی شخصیاش مقدم بود.
آخرین نگاه در بیمارستان مهران
وی ادامه داد: ساعت سه بامداد، خبر حمله به هنگ به من رسید. با اضطراب خود را به بیمارستان امام حسین مهران رساندم و در میان تختها به دنبال محمدرضا گشتم تا بالاخره پیدایش کردم. محمدرضا زنده بود، اما پیشانیاش بر اثر ترکش زخمی شده بود. با دست پهلویش را هم گرفته بود. اجازه نزدیک شدن نمیدادند. من با صدایی لرزان همسرم را صدا زدم. بار دوم، چشمان محمدرضا باز شد و نگاهم کرد؛ آخرین نگاه، آخرین نشانه زندگی. التماس کردم که او را به ایلام منتقل کنند، اما آمبولانسی باقی نمانده بود. آخرین لحظه دیدارمان، ساعت ۴:۴۵ صبح بود.
دختر خردسال؛ مرهم اشکهای مادر
به گفته سلیمانفر، دختر هشتسالهشان این روزها تسلای اوست؛ هروقت مادر اشک میریزد، با دستان کوچک خود اشکها را پاک میکند. اما جملهای که همسر شهید با بغض میگوید، قلب هر مخاطبی را میلرزاند: «من اکنون طفل چهارماههای در شکم دارم؛ کودکی که قرار نیست پدرش را ببیند.» کودکی که پدرش را از قاب عکسها و روایت مادر خواهد شناخت؛ پدری که با ایمان و شجاعت، جانش را برای امنیت مردم هدیه کرد.
کلام آخر همسر شهید
در پایان، منظر سلیمانفر بیان کرد: محمدرضا همیشه عاشق انجام وظیفه بود و میگفت امنیت مردم بزرگترین رسالت ماست. امروز که او رفته، من به راهش و انتخابش افتخار میکنم. هرچند داغش برای من و بچهها بسیار سنگین است، اما ما ادامهدهنده مسیر او خواهیم بود. من معلمم؛ در مدرسهای که هر روز صدای نفس کشیدن آیندهسازان این سرزمین در آن جاری است. تصمیم دارم راه شهدا، راه ایمان، شجاعت و خدمت را در میان دانشآموزانم تبیین کنم و نسل جدید را با ارزشهایی که همسرم برایش جان داد آشنا سازم. فرزندانم را هم طوری تربیت میکنم که یاد پدرشان زنده بماند و باورهایش ادامه پیدا کند. این راهی است که با ایمان آغاز شد و با یاد محمدرضا تا همیشه ادامه خواهد یافت.
انتهای پیام/