سومین رفیق؛ روایت وداع با شهید محسن سوری در کنار دو یار آسمانیاش
به گزارش نوید شاهد البرز؛ روایت پیشرو، روایت دلدادگی و رفاقت است؛ داستان سه جوان نخبه و صمیمی که مسیر زندگیشان در زمین با هم گره خورد و سرانجام آسمانیشدنشان نیز کنار یکدیگر رقم خورد. این نوشته، روایتی از روز وداع با شهید محسن سوری است؛ سومین عضو جمع دوستانهای که شهادت، آنان را دوباره در کنار هم نشاند. در این خاطره، از حالوهوای معراج شهدا، نگاههای آخر خانوادهها و پیوندی که از بینالحرمین آغاز شد و به آرامگاه ابدی در کرج رسید، سخن گفته میشود.
بسم الله
سومین رفیق
حاج حمید میگفت: «ما دنبال شهادت میدویدیم، اما این بچهها زرنگتر بودند.»
این جمله را وقتی گفت که برای تسلیت به معراج آمده بودند. حاج حمید پارسا را بسیاری با روایتگری دفاع مقدس میشناسند؛ کسی که برخلاف بسیاری از همرزمان قدیمیاش در کرج، روایتگری را برای خودش یک وظیفه تعریف کرده است. حالا اما روایت برای او رنگ و بوی دیگری دارد؛ باید از رشادت و شهادت دامادش و دوستان دامادش بگوید؛ جوانانی که همگی از نخبگان هوافضا بودند.
شهید محسن سوری را صبح یکشنبه نهم فروردین ترور کردند؛ دقیقاً یک ماه بعد از شهادت دو رفیق صمیمیاش، علی عبداللهزاده و امیرعلی شاهحیدری.
پسر شهید سوری، محمدحسنِ ۹ ساله، زودتر از بقیه همراه خالهاش به معراج آمده بود. برادر کوچکش، محمدحسینِ دو ساله را در خانه گذاشته بودند. در محوطه معراج، محمدحسن با دایی نوجوانش مشغول صحبت بود. چند خانم دیگر هم زودتر آمده بودند. همسر شهید امیرعلی شاهحیدری و مادرش، خانم میرزائیان نیز در میان جمع بودند.
کنار خانم میرزائیان نشستم. عکسی را در دست داشت؛ عکسی از امیرعلی و علی که در آخرین زیارت اربعینشان در بینالحرمین گرفته بودند. رفاقت امیرعلی و شهید سوری به جای خود، اما جالب اینکه همین شهید سوری واسطه ازدواج امیرعلی هم شده بود.
ساعت حدود یازده بود که همسر شهید سوری و سایر بستگان به معراج رسیدند. برق معراج قطع شده بود و به خاطر تاریکی سالن، بیشتر افراد در محوطه بیرونی نشسته یا ایستاده بودند.
همسر شهید دقایقی نشست، اما آرام و قرار نداشت. نمیتوانست در حضور آقایان گریه کند. به داخل سالن تاریک معراج رفت و چند نفر از خانمها هم همراهش شدند.
کمی بعد پیکر شهید را آوردند. چند دقیقه بعد برق هم وصل شد و سالن روشن شد. خدا را شکر چهره شهید سالم بود و محمدحسن توانست صورت پدرش را ببیند.
قرار است پیکر شهید سوری را در امامزاده محمد کرج، در کنار دو رفیقش به خاک بسپارند؛ همانجا که حالا علی و امیرعلی کنار هم آرام گرفتهاند.
علی، دومین نفر از جمع دوستانهشان بود که رفت؛ یکی از چهلودو جان عزیزی که در تونل موشکی سپاه از دست رفتند. جنگندهای ورودی تونل را هدف قرار داد و همه در داخل تونل گرفتار شدند.
ارتباطشان با بیرون فقط از طریق بیسیم برقرار بود، اما امکان نزدیک شدن به تونل وجود نداشت. وقتی هم مسیر باز شد، دیگر دیر شده بود. پیکرها سالم مانده بود و اگر همان موقع جنگندهها دوباره بازنگشته بودند، شاید خانواده علی میتوانستند بار دیگر چهرهاش را ببینند.
علی در روز دوم جنگ به شهادت رسید.
حالا در امامزاده محمد کرج، پیکر او و امیرعلی کنار هم آرمیده است؛ درست شبیه همان عکسی که در بینالحرمین گرفته بودند.
اما امیرعلی پیش از دو رفیق دیگرش به شهادت رسیده بود؛ روز اول جنگ. تنها فرزند خانواده بود. فقط ده روز از ازدواجش گذشته بود که با آغاز جنگ دوازدهروزه هدف ترور قرار گرفت. دو ماه در بستر بیماری و درمان ماند.
اما این بار ماجرا شکل دیگری رقم خورد.
دوشنبه
۱۰ فروردین ۱۴۰۵
نویسنده: مدیرروستا
انتهای پیام/