آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۲۵۸۸
۱۳:۱۲

۱۴۰۴/۱۲/۱۱
پدر شهید «بابک کبودوند»:

از ۳ بار مجروحیت تا شهادت در ۱۷ سالگی / روایت ۴۵ روز چشم‌انتظاری پدر شهید «کبودوند»

ابوالقاسم کبودوند از روزی که در خیابان شنید پسرش «بابک» شهید شده، اما ۴۵ روز تمام این خبر را در سینه حبس کرد تا مبادا خانواده چشم‌انتظار بمانند. روایتش، از پسر ۱۷ ساله‌ای است که پس از دو نوبت مجروحیت شدید، بار سوم با اجازه پدر رفت و دیگر برنگشت. روایت مردی که دکتر با شنیدن شهادتش، گریست.


از ۳ بار مجروحیت تا شهادت در ۱۷ سالگی / روایت ۴۵ روز چشم‌انتظاری پدر شهید کبودوند

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، جنگ که می‌شود، قصه‌ها از آدم‌ها می‌ماند؛ از مردانی که در شلوغی راهرو‌های بیمارستان به دنبال هم می‌گشتند، از پزشکانی که از مجروحان جنگی ویزیت نمی‌گرفتند و از پدرانی که به احترام آرزوی پسر ۱۷ ساله‌شان، "نه" را به "بله" تبدیل می‌کردند. یکی از این قصه‌ها روایت "بابک" است؛ نوجوانی که پدرش نامش را از روی "تختی" گذاشت، اما خودش ترجیح داد «احمد» صدایش کند. روایت پدری که هنوز از خواب‌های پسرش نصیحت می‌گیرد و می‌گوید: بابک از من جلوتر بود. در ادامه، روایت ابوالقاسم کبودوند، پدر شهید «بابک (احمد) کبودوند» را از روز‌های مجروحیت، مهربانی‌های بی‌ریا و عروج سرخ پسرش می‌خوانیم.

سه بار مجروحیت و عشق به همرزمان

بابک دو یا سه بار مجروح شد. بعضی از این مجروحیت‌ها بسیار شدید بود. یک بار آنقدر شدید بود که پدر و مادر برای پیدا کردنش سرگردان بیمارستان‌ها شدند. هر جا را گشتند، نشانی از ایشان نبود. تا اینکه در یکی از بیمارستان‌های خارج از تهران پیدایش کردند. وی را در راهرو بیمارستان، روی تخت خوابانده بودند. تخت نبود، همه مجروحان را در راهرو‌ها چیده بودند. از یکی برمی‌داشتند و روی آن یکی می‌انداختند. چاره‌ای نبود، امکانات محدود و مجروحان بسیار بود.

یکی از آشنایان که با مسئولان بیمارستان ارتباط داشت، تماس گرفت و پیگیر شد. بعد از پیگیری‌های بسیار، اجازه دادند ایشان را به بیمارستان تجریش منتقل کنند. آنجا اتاق خوبی به وی دادند، تلویزیون و امکانات. صبح که چشم باز کرد، پرسید: «بابا اینجا کجاست؟» پدر گفت: «بیمارستان تجریش.» بابک ناراحت شد و دلش با رزمنده‌های دیگر بود که در راهرو‌ها و اتاق‌های شلوغ می‌خوابیدند. در اتاق نمی‌ماند و به راهرو می‌آمد و با بچه‌های دیگر حرف می‌زد.

چند ترکش در بدن داشت که باید در می‌آمدند. یکی از ترکش‌ها نزدیک چشمش بود. پدر پسر را به یک چشم‌پزشک ماهر در قزوین برد. منشی دکتر، خواهر یکی از همکارانش بود و توانست برایش وقت بگیرد. دکتر که شلوغ بود و وقت نمی‌داد، اما به خاطر خواهر همکار، قبول کرد. بعد از معاینه، وقتی خواست ویزیت بگیرد، پدر گفت: «چقدر ویزیت می‌شود؟» دکتر نگاهی به بابک کرد و گفت: «من از اینها ویزیت بگیرم؟ اینها رفتند جبهه و مجروح شدند که من اینجا کار می‌کنم. هر چند مجروحی بیاد، بر همه مریض‌ها ارجحیت دارد.» آن دکتر، بابک را با عشق معاینه کرد و گفت که ترکش را باید درآورد.

از ۳ بار مجروحیت تا شهادت در ۱۷ سالگی / روایت ۴۵ روز چشم‌انتظاری پدر شهید کبودوند

سال‌ها بعد، وقتی خواهر کوچک بابک مشکل چشم پیدا کرد، پدر دخترش را پیش همان دکتر برد. دکتر به محض دیدن پدر، پرسید: «رفیق ما چی شد؟» پدر گفت: «شهید شد و رفت.» دکتر که مسلمان هم نبود، گریست. پدر می‌گوید: «دکتر گریه کرد.» بابک خوب شد و دوباره به جبهه رفت. این بار دیگر برنگشت.

اجازه پدر، راهی برای رفتن

بابک ۱۷ سال بیشتر نداشت. پدر با صدایی لرزان، اما مملو از افتخار می‌گوید: «پسر اولم بود. یک کم با رفتنش به جبهه مخالفت می‌کردیم. اما یک روز قسم داد و گفت: بابا تا شما اجازه ندی من نمی‌رم، ولی دلم می‌خواد برم. منم گفتم خب دلت می‌خواد بری، برو. اجازه گرفت، موافقت من و مادرش را گرفت و رفت. عید فطر برگشت. یکی دو مرتبه دیگر هم رفت. هیچ مشکلی نبود.

اما چرا اجازه داد؟ پدر پاسخ می‌دهد: شرایط را در نظر گرفتم. انقلابی شده بود و همه به این انقلاب کمک می‌کردند. ما هم که دم از مذهب می‌زدیم و مذهبی بودیم. از طرف دیگر هر چند اولاد دلبند است، ولی فقط اولاد من نبود که به جبهه می‌رفت، همه جبهه رفتند، پسر من هم یکی از آنها بود.

خبری که ۴۵ روز در سینه ماند

صبح روز شهادت، پدر برای خرید نان از خانه بیرون آمده بود. در خیابان ملک‌آباد، نزدیک آموزش و پرورش، چند نفر از بچه‌ها دم مسجد مهدیه در خیابان خیام نشسته بودند و صحبت می‌کردند. یکی از آنها که پدر را می‌شناخت یا شاید نمی‌شناخت، برگشت و گفت: «احمد کبودوند شهید شد.» ساعت ۶ صبح بود. پدر به خانه برگشت و چیزی به همسر و فرزندان نگفت. اما برای خودش روشن شده بود که پسرش به آرزوی دیرینه‌اش رسیده است.

از ۳ بار مجروحیت تا شهادت در ۱۷ سالگی / روایت ۴۵ روز چشم‌انتظاری پدر شهید کبودوند

۴۵ روز چشم انتظاری کشید. جنازه‌ای نیامد. پدر می‌گوید: «هر چی صبر کردم، جنازه نیامد. بعد از ۴۵ روز جنازه‌اش آمد. دیگه خیالمون راحت شد.» در این مدت، هیچ کس از بنیاد یا نهاد دیگری به صورت رسمی خبر شهادت را به خانواده نداد. پدر خودش می‌دانست و سکوت کرده بود. تا اینکه پیکر آمد و خیال همه راحت شد.

وصیت و خوابی که نصیحت بود

شهید وصیت‌نامه مکتوبی نداشت. اما همیشه به پدر و مادر سفارش می‌کرد که صبور باشند. پدر تعریف می‌کند: «اوایل که شهید شد، خوابش را زیاد می‌دیدم. در خواب به من می‌گفت: بابا از شما صبر می‌خواهم. آدم باید در همه چیز صبور باشد.» این پیام را بار‌ها و بار‌ها در خواب‌هایش شنید. بابک از پدر می‌خواست که صبور باشد و تسلیم در برابر خواست خدا. پدر می‌گوید: «هر چند پنجشنبه و جمعه سر مزارش می‌روم، اما آن خواب‌های اول، همیشه با من است. انگار که بابک هنوز مرا نصیحت می‌کند.»

پیام پدر به جوانان امروز

وی معتقد است اگر دوباره جنگی شود و خدایی نکرده نیاز به حضور جوانان باشد، باز هم حاضرم فرزندانم را راهی جبهه‌ها کنم. پدر که حالا با افتخار از همه فرزندانش یاد می‌کند، خطاب به نسل جوان می‌گوید: بابک جلوی نامحرم کم می‌آمد. وقتی به خانه عمه یا خاله‌اش می‌رفتیم، با دخترعمو‌ها و دخترخاله‌هایش زیاد تماس نمی‌گرفت. از نظر رعایت اصول اسلامی، شاید بگویم از من و مادرش جلوتر بود.

از ۳ بار مجروحیت تا شهادت در ۱۷ سالگی / روایت ۴۵ روز چشم‌انتظاری پدر شهید کبودوند

وی ادامه می‌دهد: «من لیاقت ندارم به جوان‌ها نصیحت کنم، اما باید جوان زمانش را در نظر بگیرد. ما در جمهوری اسلامی هستیم. حفظ این انقلاب تنها به دست یک روحانی نیست. همه باید پای کار باشیم. از بچگی پدرم زمستان‌ها من را بلند می‌کرد می‌گفت بلند شو و نماز بخوان. نماز برای ما عادی شد. اکنون هم پسرم حامد و بقیه بچه‌ها در نماز از من سبقت می‌گیرند. یعنی شاید بگویم آنها الله‌اکبر که گفتند می‌روند سر نماز، من نیم ساعت بعد می‌روم نماز می‌خوانم. این فرهنگ باید منتقل شود و فراموش شود.

خاطره‌ای از سنگر و سنگ

پدر از روزی می‌گوید که برای بازدید به سنگر بچه‌ها رفته بود. آن زمان خودش هم در جبهه حضور داشت و فرمانده بود. به یکی از سنگر‌ها که رفت، دید یک سنگ دو متری در سنگر مانده و بچه‌ها پاکش نکرده‌اند. ناراحت شد و داد زد: «شما که عرضه ندارید یک سنگ دو متری را پاک کنید؟» یکی از رزمنده‌ها جواب داد: «اگر ما این را پاک می‌کردیم، خوابمان می‌برد. برای همین پاک نکردیم.» این جمله مثل پتکی بر سر پدر کوبید. آنجا فهمید که این جوانان برای بیدار ماندن و انجام وظیفه، سختی را به آسایش ترجیح می‌دهند. آن سنگ را نگذاشته‌اند تا خواب‌شان نبرد و بتوانند نگهبانی بدهند.

غذا و ایثار

خاطره دیگری که پدر به آن اشاره می‌کند، مربوط به تقسیم غذا بین رزمنده‌هاست. وی تعریف می‌کند: «یک روز از دور نگاه می‌کردم که به رزمنده‌ها غذا می‌دهند. می‌دیدم هی عقب می‌آیند، هی عقب می‌آیند. رفتم جلو پرسیدم چرا این کار را می‌کنید؟ گفتند ما زیاد گرسنه نیستیم. اما فهمیدم که می‌خواهند غذا به بقیه برسد. شاید به آنها نرسد. از این کار‌ها زیاد می‌کردند. اینها نشانه‌های روحیه ایثار و از خودگذشتگی است که در میان رزمندگان موج می‌زد. بابک هم یکی از همان‌ها بود. نمونه‌ای از یک نسل که همه‌شان یکی از یکی بهتر بودند.

از ۳ بار مجروحیت تا شهادت در ۱۷ سالگی / روایت ۴۵ روز چشم‌انتظاری پدر شهید کبودوند

بابک رفت، اما نامش ماند

پدر در پایان با چشمانی خیس، اما قلبی سرشار از افتخار می‌گوید: «خدا همه شهدا را بیامرزد. همه‌شان یکی از یکی بهتر. نمی‌گویم فقط بچه من خوب بود. همه خوب بودند. آنهایی که تو این راه رفتند، ما مدیون همه‌شان هستیم. من فرمانده بودم، می‌دیدم چطور سر سفره غذا به رزمنده‌های دیگر اولویت می‌دادند و خودشان کمتر می‌خوردند. شهدا همه نمونه بودند.»

بابک رفت، اما نامش ماند. نامی که پدر از روی عشق به تختی، قهرمان کشتی ایران بر فرزندش نهاد و خودش آن را به احمد، نام پدربزرگش تغییر داد. احمد کبودوند، یا همان بابک، امروز در میان شهدای والامقام قزوین آرمیده است. مزارش زیارتگاه عاشقان و دل‌سپردگان است.

وی و همه همرزمانش، برای همیشه در قلب این ملت جاودانه خواهند ماند. نسلی که با ایمان و ایثار خود، نه تنها از مرز‌های جغرافیایی، بلکه از مرز‌های عزت و شرف این ملت دفاع کردند. آنها رفتند تا ما بمانیم و راه‌شان را ادامه دهیم. امروز وظیفه ماست که قدر این امنیت و آسایش را بدانیم و در حفظ ارزش‌هایی که آنها برایش جان دادند، کوشا باشیم.

خانواده شهید کبودوند، با همه اعضای خود، نمونه‌ای از یک خانواده مومن و انقلابی هستند. پدری که خود روزگاری در جبهه‌ها حضور داشته، مادری که مفسر قرآن است، فرزندی که مسئولیت بازسازی عتبات عالیات را بر عهده دارد، دختری که پزشک متخصص شده و دختری دیگر که در ایتالیا دانش آموخته است. همه و همه نشان از ریشه‌ای دارند که با ایمان و ایثار آبیاری شده است؛ و این چنین است که قصه بابک، از تختی تا شهادت، برای همیشه در تاریخ این مرز و بوم ماندگار می‌ماند. قصه پدری که پسرش را برای انقلاب هدیه کرد و پسری که جان خود را فدای آرمان‌هایش نمود.


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه