یک صبح دل انگیز و لبخند خورشید

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید «جمشید سلیمانی» یکم شهریور سال ۱۳۳۹ در شهرستان کازرون دیده به جهان گشود. دوران کودکی را در زادگاهش سپری کرد و در هفتسالگی راهی مدرسه شد. تحصیلات خود را تا مقطع سوم متوسطه ادامه داد. همزمان با اوجگیری نهضت انقلاب اسلامی، به صف انقلابیون پیوست و حضوری فعال در فعالیتهای انقلابی داشت. با آغاز جنگ تحمیلی، از جمله افرادی بود که با روحیهای ایثارگرانه و پیشقدم، عازم جبهههای نبرد حق علیه باطل شد و در کنار دیگر رزمندگان اسلام به دفاع از میهن پرداخت. وی سرانجام ۲۰ فروردین سال ۱۳۶۶ در جریان عملیات کربلای ۸ منطقه شلمچه به شهادت رسید. پیکر پاکش در گلزار شهدای کازرون به خاک سپرده شد.
متن خاطره قسمت «۲۲»:
صبح شده. خورشید عالمتاب میخواست کم کم بیرون بیاید ولی هنوز سپیده دمیده نشده بود. از خواب بیدار شدیم و نماز را خواندیم و دوباره خوابیدیم. بیش از نیم ساعتی نخوابیده بودیم که دوباره ما را بیدار کردند.
حالا دیگر سیاهی از زمین رخت بر بسته بود و همه جا روشن بود تا آماده شدیم. خورشید هم از پشت کوههای بلند بیرون آمد و اشعههای زرین خود را بر روی زمین پهن کرد، انگار خورشید داشت لبخند میزد، خیلی صبح زیبا و منظره دل انگیزی بود.
با قصد پاکسازی از تپه شروع به پایین آمدن کردیم و عازم جاده شدیم در بین راه چندین کرت که در آنها سبزی کاری شده بود دیده میشد، خلاصه راه رفتیم تا کنار جاده رسیدیم. سپس از بغل جاده شروع به حرکت نمودیم، خانههای ده دیگر به وضوح دیده میشود و با منظرهی عجیب و خانههای کاه گلی و با سکوت رعبآوری به استقبال ما میآمد و یا اینکه ما به بدرقه او میرفتیم. نزدیکتر شدیم و به یک پل رسیدیم اینجا منظره طوری دیگر بود صدای قورباغهها، کووک کووک مرغابیها و جیرجیر جیرکها به گوش میرسید و زیر پل مرغابیها در آب شنا میکردند و جوجه مرغابیها به دنبال مادرهایشان درون آب میپریدند و مثل این بود که شنا کردن را یاد میگیرند.
خلاصه وارد شدیم و هر چند نفر به سوی یک کوچه و چند خانه روانه شدیم همهی خانهها درهایشان قفل بود، به هر حال وارد خانهها شدیم و خانهها را یکی پس از دیگری میگشتیم ولی هیچکس به جز مرغ و خروسها و یا سگها دیده نمیشد.
در یکی از خانهها یک پیرزن و یک پیرمرد را پیدا کردیم که آنها هم شروع کردند کردی حرف زدن ولی ما متوجه نمیشدیم، ولی مثل این بود که به ضد انقلابها بد میگفتند و از دست آنها شکایت میکردند.
ادامه دارد...