اکبر به دیدار علی اکبر سید الشهداء شتافت

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید «جمشید سلیمانی» یکم شهریور سال ۱۳۳۹ در شهرستان کازرون دیده به جهان گشود. دوران کودکی را در زادگاهش سپری کرد و در هفتسالگی راهی مدرسه شد. تحصیلات خود را تا مقطع سوم متوسطه ادامه داد. همزمان با اوجگیری نهضت انقلاب اسلامی، به صف انقلابیون پیوست و حضوری فعال در فعالیتهای انقلابی داشت. با آغاز جنگ تحمیلی، از جمله افرادی بود که با روحیهای ایثارگرانه و پیشقدم، عازم جبهههای نبرد حق علیه باطل شد و در کنار دیگر رزمندگان اسلام به دفاع از میهن پرداخت. وی سرانجام ۲۰ فروردین سال ۱۳۶۶ در جریان عملیات کربلای ۸ منطقه شلمچه به شهادت رسید. پیکر پاکش در گلزار شهدای کازرون به خاک سپرده شد.
متن خاطره قسمت «۲۱»:
آتش ما خیلی سنگین بود و دشمن هم مهمات آرپی جی را تمام کرده بود و بیش از ۸ تا ۹ گلوله آرپی جی ننداخته بود. آنوقت بچهها شروع به آرپی جی زدن کردند یک جنگل و چندین خانه در مقابل ما بود که خیلی از آنجا گلوله به طرف ما میآمد. گلولههای زوزه کشان از بالای سرما میگذشتند و بعضی از آنها هم کمانه میکرد و یا درون خاکهای جلو ما به زمین فرو میرفت. چندبن رگبار گلوله به طرف جنگل زدم تا چند دقیقه آتش آنها خاموش شد و مجید هم چند گلوله آرپی جی به طرف آنها پرتاب کرد.
یکی از بچههای ما گلوله به سرش خورد و خون از فرقش پایین میآمد و لبانش را رنگین کرده بود بچههای ژاندارمری که دوستانش بودن خیلی ناراحت شدند و بر سرو سینه میزدند. پس از چند ساعت گفتند که او شهید شده. نامش اکبر بود روحش شاد و یادش گرامی باد. خلاصه و به دیدار علی اکبر سید الشهداء شتافت.
یکی دیگر از بچههای ژاندارمری که تیربار ژ۳ داشت از جاده بالا میرفت و در لب جاده شروع میکرد به رگبار زدن، او خیلی از خود جرأت و شجاعت نشان میداد ناگهان گلولهایی دیگر دو گونهاش را به هم وصل نمود خون از دهانش پایین میریخت خلاصه خون او وارد گلویش شده بود و او را خفه کرد او هم به دیدار معشوق خود رسید و عروس شهادت را در آن غروب دلگیر در آغوش کشید و مظلومانه شهید شد.
چند خشاب گلوله را خالی کرده بودم، تفنگم چند بار گیر کرد و داغ شده بود، با مقداری علف آنرا کمی خنک کردم و خشابهایم را پر کردم و دوباره شروع به تیراندازی کردم. شب فرا میرسید و خورشید دیگر با آسمان وداع میکرد، چادر سیاهی کم کم بر زمین کشیده میشد و روز بساط خویش را جمع کرده و به پشت کوههای بلند کردستان فرو میرفت.
گفتند بر گردید و تا هوا خیلی خیلی تاریک نشده به مقر ارتش برویم؛ همین کار را کردیم و به عقب برگشتیم. توپخانه سنگین از پشت سر ما دشمن را میکوبید و رگبار و دوشیکا و گلولههای ۱۰۶ و خمپاره بر سر دشمن فرو میریخت. سوار ماشینها شدیم و از تپه بالا رفتیم و به مقر ارتش رسیدیم سر و روی خود را که خاک آلود بود شستیم و کمی آب خوردیم و پس از وضو نماز خود را خوانده و سپس در سنگر چند تا از بچههای ژاندارمری شام خوردیم و خوابیدیم.
ادامه دارد...