سرمای طاقت فرسا

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید «جمشید سلیمانی» یکم شهریور سال ۱۳۳۹ در شهرستان کازرون دیده به جهان گشود. دوران کودکی را در زادگاهش سپری کرد و در هفتسالگی راهی مدرسه شد. تحصیلات خود را تا مقطع سوم متوسطه ادامه داد. همزمان با اوجگیری نهضت انقلاب اسلامی، به صف انقلابیون پیوست و حضوری فعال در فعالیتهای انقلابی داشت. با آغاز جنگ تحمیلی، از جمله افرادی بود که با روحیهای ایثارگرانه و پیشقدم، عازم جبهههای نبرد حق علیه باطل شد و در کنار دیگر رزمندگان اسلام به دفاع از میهن پرداخت. وی سرانجام ۲۰ فروردین سال ۱۳۶۶ در جریان عملیات کربلای ۸ منطقه شلمچه به شهادت رسید. پیکر پاکش در گلزار شهدای کازرون به خاک سپرده شد.
متن خاطره قسمت «۱۵» :
در آن شب به ما تعدادی هندوانه دادند و من و بچهها یک هندوانه کامل گرفتیم و با هم خوردیم بعد من روی صندوقهای مهماتی که محمود فاطمی یکی از برادران کازرونی با پلاستیکی که پیدا کرده بود خود را پوشاندیم.
هوا خیلی سرد بود که من در آن شب چنان لرزی به گُردهام افتاده بود که خود را نمیتوانستم کنترل کنم. یکی دو ساعتی در همین وضع به خواب رفتیم که فرمانده حسن زبیدی دستور برپا داد و من بیدار شدم و فوراً تجهیزاتم را بستم آنقدر سردم بود که با لرزیدن دندانهایم چنان به هم میخورد که برادر حسن زبیدی ترسیده بود و میگفت با همان لفظ خودمانی گفت برادر سلیمانی این چه وضعی به خود گرفتهایی؟!
من گفتم چکار کنم؟ سردم است. گفت الان به راه میافتیم و گرمت میشود این را گفت و بعداً به راه افتادیم به سمت هدف.
ساعت ۱۲ و نیم شب بود که حرکت کردیم و این بار راه ما تپه کم داشت و این بار زمینها اغلب مسطح و دشتهایی هموار بودند. انگار حتی خارها هم در کمین ما نشسته بودند و میخواستند با اذیت کردنمان اجرمان را فزونی بخشند هر قدمی که بر میداشتم چندین خار و چندین تیغ در پاهایم فرو مینشست.
در راه از دور چراغهایی دیده میشد که با درخشیدن خود فضای صحرا را در بر گرفته بود، هوا کم کم داشت روشن میشد و ماه جلوهی خود را نمایان میکرد و راه را برای ما روشن میساخت در وسط راه به نقطه ایی برخوردیم که سگها زیاد پارس میکردند و این نمایانگر هر چیزی بود، امکان داشت که دشمن در سر راه کمین زده باشد، سگ زیاد پارس میکرد.
کنار نهر استراحت کردیم و من مقدار آب خنک نهر برداشتم و مقداری هم خوردم و نفسی تازه کردیم.
ادامه دارد...