شهیدی که انقلاب را کشتی نجات میدانست

به گزارش نوید شاهد هرمزگان، شهید «یعقوب دبیرینژاد» نهم تیر ماه ۱۳۴۳، در شهرستان بندرعباس دیده به جهان گشود. پدرش علی، در گمرک کار میکرد و مادرش کنیز نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته انسانی درس خواند و دیپلم گرفت. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. بیست و هشتم بهمن ماه ۱۳۶۳، در ارتفاعات کردستان به دلیل گم شدن در کولاک شدید و سرمازدگی به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.
بسم ربّ الشهدا و الصدیقین
شهید یعقوب دبیرینژاد در نهم تیرماه سال ۱۳۴۳ در خانوادهای مذهبی در شهر بندرعباس دیده به جهان گشود. دوران کودکی خود را به دلیل موقعیت شغلی پدر، در روستاهای دورافتاده و محروم بندر جاسک سپری کرد؛ جایی که در آن زمان از ابتداییترین امکانات زندگی خبری نبود. او در میان سختیها، رنجها و محرومیتها رشد کرد و با مشکلات فراوان دست و پنجه نرم نمود.
دوران تحصیلات ابتدایی و نیمی از مقطع راهنمایی را در مدارس پسرانه بندر جاسک با تلاش و پشتکار فراوان با موفقیت پشت سر گذاشت. از آنجا که در خانوادهای مذهبی پرورش یافته بود، به شعائر دینی، به ویژه نماز، روزه و تلاوت قرآن اهمیت ویژهای میداد. همین باورها سبب شده بود کودکی متواضع، خوش قلب و مهربان باشد.
اوجگیری انقلاب اسلامی با نخستین سال دبیرستان او همزمان شد. وی برای آگاهیبخشی هرچه بیشتر به مردم جاسک تلاش بسیاری کرد و در این مسیر، شب و روز سختیهای فراوانی را متحمل شد. درد سنگ و چوب را بر پیکر نحیف خود احساس میکرد، اما ایمان راسخ و اراده پولادینش هرگز او را از ادامه راه بازنداشت؛ تا آنجا که هدایت نخستین راهپیمایی در جاسک را بر عهده گرفت.
او همچنان با عزم راسخ و روحیهای متواضع، برای رسیدن به اهداف پاک خود نهایت تلاش را میکرد. پس از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی، برای کمکرسانی به مستضعفان راهی روستاهای محروم جاسک شد و در زمینه تبلیغات و فعالیتهای بسیج نیز حضوری چشمگیر داشت.
تحصیلات متوسطه را در دبیرستان شهید چمران به پایان رساند و در سال ۱۳۶۱ موفق به اخذ دیپلم شد. باور داشت که انسان باید در کسب علم و دانش بکوشد و همزمان در تهذیب نفس تلاش کند تا به معدن عظیم علم الهی دست یابد؛ و این مسیر را جز با انس با قرآن ممکن نمیدانست. بارها دوستان و خواهر و برادر خود را به تحصیل علم و خودسازی سفارش میکرد و در هر محفل و جمعی، سخنی از علمآموزی و تهذیب نفس بر زبان داشت.
او همواره آرزو داشت خدمتی شایسته به انقلاب اسلامی انجام دهد و برای تحقق این آرمان و ادای مسئولیت خویش، لبیک گوی ندای «هل من ناصر ینصرنی» حسین زمانش شد. در تاریخ سوم تیر ماه ۱۳۶۲، در ماه مبارک رمضان، همراه با پدر و همرزمانش ـ فریدون انصاری، منصور الیاس، غفور ضعیفی، عبدالله مسیحی و حمیدرضا محمودی ـ که همگی بعدها به خیل شهیدان پیوستند، عازم جبهههای نبرد حق علیه باطل شد.
در مدت حضور داوطلبانه در جبهه، در جریان عملیات والفجر ۴ دو بار بر اثر اصابت ترکش و موج انفجار مجروح شد و مدتی در بیمارستان اراک بستری گردید. اما پس از بهبودی، چون در آن عملیات جمعی از همرزمانش را از دست داده بود، از مرخصی و استراحت امتناع کرد و از تخت بیمارستان به سوی سنگر بازگشت تا سلاح بر زمین مانده یارانش را بردارد و راهشان را ادامه دهد. نمیتوانست سلاح بر زمین افتاده همسنگری را ببیند.
او میگفت: «انقلاب اسلامی کشتیای است که سرنشینانش امتاند و ناخدای آن امام است. سوخت این کشتی خون است و برای رساندن آن به ساحل جمهوری جهانی اسلام باید به آن سوخت رساند.»
پس از بازگشت از جبهه، دفترچه آماده به خدمت خود را برای گذراندن دوران مقدس سربازی دریافت کرد. چهار ماه دوره آموزشی را در پادگان لشکر ۰۶ تهران گذراند و سپس برای ادامه خدمت به کردستان اعزام شد. سرانجام در کردستان، شربت شهادت نوشید و به آرزوی دیرین خود رسید؛ همانگونه که خود گفته بود: «بالاخره نصیب کردستان مظلوم گشتم.»
آری، یعقوب رفت تا رفتنش پلی باشد برای عبور عاشقان حسین(ع)، برای مسافران کربلا و راهیان قدس.
روحش شاد و راهش پررهرو باد.
انتهای متن/