کد خبر : ۶۱۱۹۸۰
۰۸:۲۹

۱۴۰۴/۱۱/۲۷
آزاده و جانباز 35 درصد «صالح عاشوری»

روزی که گفتند به ایران بازمی‌گردید؛ شیرین‌ترین لحظه عمرم بود

آزاده و جانباز 35 درصد «صالح عاشوری» بیان کرد: هنگام ناهار سوت زدند و گفتند در حیاط جمع شوید. اعلام کردند هرچه وسیله دارید داخل کیسه‌های انفرادی بگذارید، چون قرار است مبادله شوید و به ایران بازگردید. آن روز، یکی از بهترین و شیرین‌ترین روزهای زندگی‌ام بود.


در میان هزاران رزمنده‌ای که در سال‌های دفاع مقدس لباس رزم بر تن کردند، هر کدام داستانی دارند که شنیدنش بخشی از تاریخ این سرزمین است. «صالح عاشوری»، آزاده و جانباز ۳۵ درصد، یکی از همان رزمندگانی است که از جنوب کشور برخاست و در جبهه‌های غرب حضور یافت. او از شبی می‌گوید که صدای حرکت تانک‌ها خبر از عملیات دشمن می‌داد، از ساعاتی که در حلقه محاصره گرفتار شدند و از سال‌هایی که در اردوگاه‌های عراق با صبر و استقامت گذراند. این روایت، بازخوانی بخشی از حافظه زنده دفاع مقدس است.

ی

در گرمای سوزان جنوب و در شهرستان پارسیان، مردی از تبار صبر و استقامت چشم به جهان گشود. «صالح عاشوری» در سال ۱۳۴۰ دیده به دنیا گشود و سال‌ها بعد نامش در شمار آزادگان سرافراز و جانبازان ۳۵ درصد دفاع مقدس ثبت شد. وی در گفت‌وگو با خبرنگار نوید شاهد هرمزگان از روزهایی می‌گوید که با خروش انقلاب اسلامی آغاز شد و با آتش جنگ تحمیلی ادامه پیدا کرد. دورانی که بسیاری از جوانان این سرزمین دل از آسایش بریدند و لباس رزم بر تن کردند. آنان برای دفاع از عزت و پاسداری از خاک میهن راهی جبهه‌ها شدند: اینجانب صالح عاشوری، متولد سال ۱۳۴۰ در شهرستان پارسیان هستم. در سال ۱۳۶۳ عازم خدمت سربازی شدم و به مدت ۱۸ ماه در نیروی دریایی سیرجان خدمت کردم. پس از آن، ۱۰ ماه در گردان قدس دوره احتیاط را گذراندم. سپس به مدت شش ماه مأمور به خدمت در لشکر ۸۸ زاهدان شدم و وارد جبهه شدم. منطقه خدمتم سومار بود؛ جایی که سرنوشت من در آن رقم خورد.

12 ساعت نبرد بی‌امان؛ روایتی از خط مقدم سومار

در آن ایام، پاسدار بودم و در گروهان به عنوان آرپی‌جی‌زن خدمت می‌کردم و گاهی نیز مسئولیت دیدبانی را بر عهده داشتم. در گروهان ما، تنها رزمنده‌ای بودم که از استان هرمزگان حضور داشتم و سایر نیروها از شهرهای دیگر بودند. به نوعی در میان آن جمع، تنها بودم؛ اما همین تنهایی باعث شد بیشتر به خدا تکیه کنم و با برادران رزمنده‌ام انس بگیرم.

۲۴ ماه از شروع خدمتم گذشته بود و تقریباً دوران خدمتم رو به پایان بود که دشمن پاتک سنگینی زد. در منطقه سومار با نیروهای دشمن درگیر شدیم و حدود ۱۰ تا ۱۲ ساعت نبرد سنگین ادامه داشت.

غروب بود. شیفت نگهبانی بچه‌ها را تعویض کرده بودیم و شام آورده بودند تا در سنگر غذا بخوریم که ناگهان صدایی شنیدیم. دیدم تعدادی از بچه‌ها از بالا می‌دوند. یکی از دوستانمان که دفعات زیادی به جبهه آمده بود و تجربه بیشتری داشت، گوشش را روی زمین گذاشت. بعد از چند ثانیه بلند شد و گفت: «به احتمال زیاد عراق حمله کرده، صدای حرکت تانک می‌آید.»

فرمانده همه بچه‌ها را جمع کرد و برای دیدبانی به ارتفاعات رفتیم. درگیری تا صبح روز بعد ادامه داشت. دسته چهارم ما جلوترین دسته بود و متأسفانه نتوانست مقاومت کند.

تا ساعت پنج یا شش صبح با دشمن درگیر بودیم. در دسته ما یک نفربر وجود داشت که فقط در مواقع اضطراری استفاده می‌شد و یک آرپی‌جی روی آن نصب بود. یکی از رزمنده‌ها با همان چند تیر به سمت عراقی‌ها شلیک کرد. دشمن تصور کرد اینجا گردان یا توپخانه مستقر است، به همین دلیل جلو نیامد و با همان دسته قبلی درگیر ماند.

نزدیک صبح نزد فرمانده رفتیم تا تصمیم بگیریم چه کنیم. با عقب تماس گرفتیم و گفتند قرار است نیروی کمکی بفرستند. تصمیم گرفتیم عقب‌نشینی کنیم.

با گروهان بغلی تماس رادیویی گرفتیم. آن‌ها گفتند اینجا خبری نیست و می‌توانید راحت از طریق دره عبور کنید. ما نمی‌دانستیم همان لحظه که با آن‌ها صحبت می‌کردیم، اسیر شده بودند و عراقی‌ها اسلحه روی سرشان گذاشته بودند تا ما را به آن سمت بکشانند.

از مسیری عبور کردیم که در دید دشمن بود. تصور می‌کردیم در آنجا درگیری شدیدی رخ خواهد داد و تلفات زیادی می‌دهیم؛ اما آن مسیر را به‌ راحتی عبور کردیم تا اینکه به مقابل گروهان بغلی رسیدیم. ناگهان آتش مثل باران بر سرمان ریخت. در همان لحظات، تعدادی از دوستانمان به شهادت رسیدند. در حلقه محاصره افتاده بودیم و وقتی دیدیم کاری از دستمان برنمی‌آید، تسلیم شدیم و به اسارت درآمدیم.

ایثار فرمانده

فرمانده ما، آقای حسن زارعی، اگر در قید حیات هستند خدا یارشان باشد، انسان بسیار خوبی بودند. جلو افتادند و گفتند: «اگر قرار باشد کسی شهید شود، بگذارید اول من که فرمانده هستم جلو بروم و شما برای خودتان تصمیم بگیرید.» این روحیه فرمانده، برای ما درس بزرگی از مسئولیت‌پذیری و ایثار بود.

آغاز دوران سخت اسارت؛ تونل مرگ و اردوگاه رمادی 10

به سراغ یکی از همرزمانم به نام آقای قادری رفتم. پنج گلوله خورده بود. به او گفتم: «من احتمالاً اسیر شوم.» گفت: «من را هم با خودت ببر.» تصور کردم نمی‌تواند حرکت کند. او را بلند کردم. خودم هم از ناحیه دست تیر خورده بودم و چند ترکش به پشتم اصابت کرده بود. او را روی شانه‌ام گذاشتم و حرکت کردم. وقتی عراقی‌ها ما را دیدند، او را از من گرفتند، روی برانکارد گذاشتند و بردند.

از همان ابتدا که به اسارت درآمدیم شرایط بسیار سخت بود. هرچه جلوتر می‌رفتیم، ضرب و شتم و آزارها بیشتر می‌شد.

حدود ۴۵ روز در بغداد بودم. سپس ما را به اردوگاه رمادی ۱۰ در استان الانبار منتقل کردند. هنگام ورود، چیزی به نام «تونل مرگ» وجود داشت. دو طرف ایستاده بودند و باید تک‌تک از میان آن‌ها عبور می‌کردیم. هرکس سعی می‌کرد سریع‌تر عبور کند تا کمتر کتک بخورد، او را برمی‌گرداندند و دوباره از میان ضربات عبور می‌دادند. به قول خودشان از ما «پذیرایی» کردند و به‌ شدت ما را زدند.

ما ۷۰ نفر بودیم که در دو آسایشگاه ۳۵ نفره تقسیم شدیم. گفتند یک نفر باید مسئول آسایشگاه باشد. من داوطلب شدم و مسئولیت را پذیرفتم.

هیچ‌گاه اجازه ندادیم ناامیدی بر ما غلبه کند

از تاریخ ۲۲ فروردین ۱۳۶۵ تا ۲ شهریور ۱۳۶۹، حدود چهار سال و شش ماه در اسارت بودم. نزدیک به یک سال نیز مفقودالاثر محسوب می‌شدیم و خانواده‌هایمان هیچ اطلاعی از ما نداشتند. با وجود همه سختی‌ها، هیچ‌گاه ناامید نشدیم و اجازه ندادیم ناامیدی بر ما غلبه کند.

بارها منافقین به اردوگاه آمدند تا بچه‌ها را فریب دهند. به فرمانده اردوگاه گفتیم اگر می‌خواهد اردوگاه آرام بماند، اجازه ندهد آن‌ها بیایند. پس از آن دیگر اجازه حضورشان را ندادند.

اولین دیدار با صلیب سرخ در سایه تهدید بعثی‌ها

روز اولی که نمایندگان صلیب سرخ آمدند، گفتند ما فقط نامه‌رسان هستیم و تنها نیرویی هستیم که اجازه ورود به کمپ اسرا را داریم. تأکید کردند اگر اعتراضی دارید به ما بگویید، اما ممکن است واکنش دشمن بعثی علیه شما شدیدتر شود.

پس از حدود یک سال، برگه‌ای به ما دادند و گفتند فقط نامتان را بنویسید و امضا کنید تا به خانواده‌هایتان اطلاع دهیم زنده هستید. نامه‌هایی که خانواده‌ها می‌فرستادند، گاهی یک تا دو سال طول می‌کشید تا به دستمان برسد.

روزی که گفتند به ایران بازمی‌گردید؛ شیرین‌ترین لحظه عمرم بود

حدود ساعت ۱۱ بود که اطلاع دادند قرار است اسرا مبادله شوند. آن روز برای ما روز شادی بود، اما در عین حال نگران بودیم مبادا اتفاقی بیفتد و به ایران بازنگردیم. یک هفته طول کشید تا نوبت ما رسید. هنگام ناهار سوت زدند و گفتند در حیاط جمع شوید. اعلام کردند هرچه وسیله دارید داخل کیسه‌های انفرادی بگذارید، چون قرار است مبادله شوید و به ایران بازگردید.

آن روز، یکی از بهترین و شیرین‌ترین روزهای زندگی‌ام بود؛ روزی که پس از سال‌ها اسارت، دوباره طعم آزادی و بازگشت به میهن را چشیدم.

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه