آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۰۸۳۶
۱۱:۱۲

۱۴۰۴/۱۱/۱۳

صدای آجر‌ها در کوره، نویدبخش فریاد‌های انقلاب شد

در کوچه‌های دودگرفته قزوین، صدای به هم خوردن آجر‌ها در کوره‌پزی، با فریاد‌های الله‌اکبر تظاهرات درهم آمیخت. نوجوانی که روز را با دست‌های خسته آجر می‌چید، شب را با اعلامیه‌های امید به صبح انقلاب می‌رساند.


صدای آجر‌ها در کوره، نویدبخش فریاد‌های انقلاب شد

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، صدای خش‌خش آجر‌ها در کوره‌پزی محله، نخستین آهنگ زندگی سخت نوجوانی بود که بعد‌ها با فریاد‌های انقلابی گره خورد. از کودکی با دستان کوچک و پرآسیب در میان گرد و خاک کوره‌ها، تا نوجوانی با اعلامیه‌های مخفیانه در تاریکی شب‌های انقلاب و جوانی در خط مقدم درگیری‌های کردستان؛ اینها بخشی از مسیر پرپیچ‌وخم زندگی محمد صالحی است.

وی که در دوازده‌سالگی برای کمک به معیشت خانواده آجر می‌زد، در چهارده سالگی در پخش اعلامیه‌های امام خمینی (ره) نقش آفرید و در هجده سالگی، عازم کردستان شد تا در عملیاتی که به "حمام" شهرت یافت شرکت کند. حالا به عنوان جانباز و وکیل قزوینی، خاطرات آن روز‌های پرمخاطره را با نوید شاهد قزوین در میان می‌گذارد؛ از روز‌های سخت کار در نوجوانی تا ازدواج ساده در خانواده‌ای داغدار و سپس حضور در مناطق درگیر، با تمام سختی‌ها و درگیری‌هایش. این روایت، تصویری ملموس از نسل نوجوان انقلاب و دفاع مقدس ترسیم می‌کند. با ما همراه باشید.

نخستین درآمد: پول تو جیبی به قیمت آجرزنی

در پاسخ به پرسش خبرنگار نوید شاهد قزوین درباره شروع کار و درآوردن پول، محمد صالحی خاطره خود را از سنین پایین آغاز می‌کند: از وقتی که ده - دوازده ساله بودم. توی محله، چند تا کوره‌پزی بود. ما کار‌های خودمون را که انجام می‌دادیم، بعد موقع استراحت می‌رفتیم برای کسایی که کوره‌پزی داشتند آجر می‌زدیم. برای خودمان پول درمی‌آوردیم.» وی توضیح می‌دهد که در آن دوران، مفهوم «پول تو جیبی» به شکل امروزی وجود نداشت و در خانواده‌های پرجمعیت مانند خانواده ۱۰ نفره، هرکس باید خودش برای خواسته‌هایش تلاش می‌کرد. «پدرم با نمی‌توانست پول تو جیبی این تعداد فرزند را تامین کند.»

نقش یک نوجوان چهارده ساله در کوران انقلاب

وقتی انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ به اوج می‌رسد، صالحی حدود چهارده سال دارد. اما این نوجوان، منفعل نمانده بود. خانه‌شان در خوزنین، به پایگاه برنامه‌ریزی برای تظاهرات تبدیل شده بود. این جانباز بزرگوار با جزئیات جالبی از ابتکارات خود و دوستانش می‌گوید: استارتش را خانه ما زده شد. عکس شاه رو به صورت و شکل‌های بدی، براش درست کرده بودیم. من خودم جلو افتادم و به شکل حیوان درآورده بودم و گوشش رو پایین می‌آوردیم بعد بالا می‌آوردم. بچه‌ها می‌دیدند و راهپیمایی می‌کردند. فعالیت‌هایش به روز محدود نمی‌شد. به همراه پسرعمه‌اش، «ولی‌الله صالحی» که یک سال و نیم از ایشان کوچک بود، شب‌ها دست به کار می‌شدند: شبانه می‌رفتیم و اعلامیه‌های امام را بر در و دیوار کوچه و خیابون‌ها می‌زدیم و می‌چسباندیم.

وی خاطره‌ای ملموس از یک راهپیمایی در «سگزآباد» تعریف می‌کند که نشان‌دهنده درگیری مستقیم مردم با نیرو‌های نظامی و همچنین مهربانی‌های مردمی است: نیرو‌های شاهنشاهی آمدند با باتوم و وسایل جنگی تیراندازی که کردند مردم متفرق شدند. برای مردم با چندین دیگ غذا تهیه کرده بودند؛ مأمور‌های شاه آمدند و آن دیگ‌ها را زمین ریختند و ما ظهر نتونستیم ناهار بخوریم. در این گیرودار، پسر بچه گرسنه‌ای که تنها مانده بود، توسط زنی مهربان به خانه‌اش برده می‌شود و غذا می‌خورد.

صالحی از هوشیاری مردمی در روز‌های حساس می‌گوید: زمانی که شنیدند نیرو‌های نظامی از تبریز و همدان قصد حرکت به سمت تهران برای حمایت از رژیم را دارند، مردم روستا‌های اطراف جاده اصلی، با کندن تیر‌های برق و ایجاد موانع، مسیر را بستند. به گفته وی، فرمانده آن نیرو‌ها به بزرگان گفت: ما خودمان هم دوست نداریم شاه رو کمک کنیم. ما هم دوست داریم انقلاب پیروز بشود و آن ستون نظامی، بازگشت.

مهریه ۲۰ هزار تومانی و جهیزیه‌ای کامل

محمد صالحی در سال ۱۳۶۲ و در حدود هفده -‌هجده سالگی ازدواج می‌کند. همسرش از فامیل (نوه‌عمو) نزدیک است فضای ازدواج اما، آمیخته با حزن است. خانواده عروس که شش ماه قبلش پسرشون شهید شده بود.(برادر خانم من، رفته بود قائله کردستان و شهید کرده بودند) حتی با پیشنهاد خانواده عروس برای برگزاری مراسم با موسیقی، آنها سادگی را انتخاب می‌کنند: ما خودمان هم دل‌مان نمی‌آمد و خانمم هم خیلی علاقه نداشت. مراسم، محدود به چند دوست، فامیل و یک ناهار ساده می‌شود. مهریه، «بیست هزار تومان» است. اما جهیزیه، به لطف خانواده مرفه عروس، بسیار کامل و «از حد معمول هم خیلی بالاتر» تهیه شده بود.

از آموزش سخت تهران تا درگیری در برف‌های سردشت

در سال ۱۳۶۱، وی به صورت داوطلب به بسیج سپاه می‌پیوندد و پس از یک دوره آموزش نظامی سخت و طاقت‌فرسا در «پادگان بیست‌و یک حمزه» تهران، به دستور شهید «محمد باقری» عازم کردستان می‌شود. سفر به خط مقدم، خود سفری پرمخاطره است. آنها از کرمانشاه و سنندج می‌گذرند و پس از اقامتی کوتاه در سقز (جایی که شبی مورد حمله رگباری کموله‌ها قرار می‌گیرد) به سمت سردشت و سپس یک پایگاه دورافتاده مرزی به نام «روستای مراغان» حرکت می‌کنند.

پایگاهی در دل محاصره؛ روزی سه بار حمله

در این پایگاه که یازده بسیجی به نیرو‌های ارتش ملحق شده‌اند، شرایط بسیار سخت است. منطقه در محاصره کامل «کمول دموکرات» است. «هر روز کموله‌ها به ما حمله می‌کردند. مخصوصاً صبح بعد از اذان، ظهر موقع ناهار و شب برای شام. یعنی روزی سه بار.» برف تا سه - چهار متر می‌آمد و آذوقه توسط یک «پیش مرگ کُرد» با قاطر حمل می‌شد. برای آب آشامیدنی و پخت‌وپز، مجبور به آب کردن برف بودند. سخت‌ترین محرومیت، نداشتن امکان استحمام برای چند ماه بود.

یک عملیات خاص: سفر به حمام!

پس از گذشت چند ماه، فرمانده تصمیم می‌گیرد گروهی را برای استحمام به شهر سردشت ببرد. این سفر، یک عملیات نظامی برنامه‌ریزی شده بود: پانزده نفر می‌شدیم که هفت نفر جلو می‌رفتند و بعد هم نفر دیگر می‌خوابیدند که کمین می‌کردند. با تجهیزات کامل نارنجک و سه چهار تا خشاب و با اسلحه تا حمام رفتیم. در حمام، گروهی نگهبانی می‌دادند، بقیه استحمام می‌کردند و سپس جایشان را عوض می‌کردند.

درگیری تن‌به‌تن و خاطره‌ای از مرگ نزدیک

در یکی از ماموریت‌های تامین حفاظت در تپه‌های اطراف، صالحی و همرزمانش «محمد آقا جهان‌بخشی» مستقیما با کموله‌ها درگیر می‌شوند. وی از لحظه‌ای حیاتی می‌گوید: تیراندازی کردم و خشاب من تمام شد. همرزمانش بعدا به ایشان گفت که یکی از کموله‌ها تا فاصله یک - دو متری وی آمده بود تا این جانباز بزرگوار را زنده‌به‌زنده بگیرد و به درون شیاری در کوه بکشد. همرزش با تیراندازی، ایشان را نجات داده بود.

بدرقه با چشمان نگران و همراهان راه

صالحی از لحظه اعزام و بدرقه توسط مادر و همسایه‌ها یاد می‌کند. همراهان وی در این سفر، چند تن از بستگان و هم‌محلی‌ها شامل «ولی‌الله صالحی»، «محمدباقر جهان‌بخش»، «حسن غلامی» و «میرزای یوسفی» بودند که دو نفر به دلیل سن کم در میانه راه بازداشته شدند.

پایان ماموریت و بازگشت

وی نام دو تن از فرماندهان خود در آن ماموریت را به یاد می‌آورد: محمدحسن ماخانی از پاسداران قزوین و سرهنگ رحمانی که معاون بوده و اکنون بازنشسته سپاه است.

پس از حدود سه ماه و نیم اقامت در آن پایگاه مرزی و اتمام ماموریت، محمد صالحی و همرزمانش به قزوین بازمی‌گردند. صالحی تاکید می‌کند که پس از بازگشت، مجددا به سپاه مراجعه کرده و برای اعزام‌های بعدی ثبت‌نام کرده است. خاطراتش از آن روزها، روایتی است از رشادت، محرومیت، و روحیه مقاومتی که در ساده‌ترین و سخت‌ترین شرایط متبلور می‌شد.

صدای آجر‌ها در کوره، نویدبخش فریاد‌های انقلاب شد


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه