جبهههای دفاع مقدس مدرسه انسانسازی بودند
در روزگاری که حضور در جبهههای نبرد، تنها انتخابی شخصی نبود بلکه پاسخی آگاهانه به ندای ایمان و تکلیف انقلابی محسوب میشد، جوانانی از دل مردم برخاستند که جان خود را وقف دفاع از اسلام و میهن کردند. جانباز ۷۰ درصد دفاع مقدس «محمد کریمی سراحی» در گفتوگو با خبرنگار نوید شاهد هرمزگان، با بازخوانی سالهای حضور در بسیج و جبهههای جنوب کشور، از فضای معنوی سنگرها، مجروحیتهای سخت، بازگشت دوباره به میدان نبرد و ایثار همرزمانش سخن میگوید؛ روایتی صادقانه از مردی که رنج جانبازی را افتخار و خدمت به انقلاب را مسیری همیشگی در زندگی خود میداند.

جانباز 70 درصد دفاع مقدس «محمد کریمی سراحی»، از روزهایی روایت میکند که از نوجوانی در در شهر بندرعباس آغاز شد؛ روزهایی که با پیوستن به بسیج، حضور داوطلبانه در جبهههای حق علیه باطل، به مسیری از ایثار، ایمان و ماندگاری در دفاع از انقلاب اسلامی انجامید: با عرض سلام و درود بیپایان به پیشگاه حضرت ولیعصر (عج) و نایب برحقش، امام امت، رهبر معظم انقلاب اسلامی حضرت آیتالله العظمی امام خامنهای (مدّظلّهالعالی).
اینجانب محمد کریمی، ساکن بندرعباس و اصالتاً اهل روستاهای منطقه احمدی هستم و در همانجا به دنیا آمدهام. حدود ۳۸ تا ۴۰ سال است که به عنوان جانباز ۷۰ درصد دفاع مقدس زندگی میکنم؛ افتخاری که هرچند با درد و رنج جسمی همراه است، اما برای من نشانی از توفیق الهی و انجام وظیفه در مقطع حساسی از تاریخ این سرزمین محسوب میشود.
آشنایی با بسیج و فضای انقلابی
در دورانی که تصمیم گرفتم راهی جبهه شوم، عضو بسیج بودم. پایگاه بسیجی که در آن فعالیت داشتم، پایگاه امیرالمؤمنین (ع) در محله ۶۰۰ دستگاه بندرعباس بود؛ همانجایی که محل زندگیام نیز محسوب میشد. در آن پایگاه، توفیق همنفسی با انسانهای بزرگی را داشتم؛ از جمله سردار شهید علی سالاری که به رحمت خدا رفتند، همچنین اسماعیل خاورنژاد و عبدالحسین تخدی. ما با هم فعالیتهای بسیجی انجام میدادیم و در فضای ساده اما عمیق آن روزها، روحیه ایثار، خدمت و دفاع از انقلاب در وجودمان ریشه میدواند.
لبیک به فرمان امام و اعزام به جبهه
زمانی که پیر جماران، حضرت امام خمینی (ره) فرمان تشکیل ارتش ۲۰ میلیونی را صادر کردند، احساس کردیم که این فرمان، تکلیف مستقیم ماست. از روی علاقه و تعهدی که به میهن، انقلاب و کشورمان داشتیم، ابتدا وارد بسیج شدیم و پس از مدتی، در سال ۱۳۶۲ به جبهههای حق علیه باطل اعزام شدم.
منطقه اعزامیام جنوب کشور، استان خوزستان بود. نخستین حضور عملیاتیام در لشکر ۱۹ فجر رقم خورد. در آنجا در گردان بهداری خدمت میکردم و فرمانده گردان، آقای سبزچهره بودند که اگر در قید حیات هستند، برایشان آرزوی سلامتی دارم و اگر از میان ما رفتهاند، خداوند رحمتشان کند.
لحظه مجروحیت و آغاز فصل جدید زندگی
در دوران حضورم در جبهه، در منطقه پاسگاه زید، بر اثر اصابت ترکش خمپاره ۶۰ دچار مجروحیت شدید شدم. نتیجه آن حادثه، ضربه مغزی، آسیب به کانال نخاعی و باقی ماندن پنج ترکش در سر و دو ترکش در کانال نخاعی بود. اگر اشتباه نکنم، تاریخ این حادثه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۶۲ بود؛ روزی که مسیر زندگیام به طور کامل تغییر کرد.
تحصیل، جبهه و محدودیتهای پس از جنگ
پیش از اعزام به جبهه، تحصیلاتم تا دوم راهنمایی بیشتر نبود. همان زمان از طریق بسیج راهی جبهه شدم. پس از بازگشت و به دلیل مشکلات عصبی و جسمی ناشی از مجروحیت، دیگر نتوانستم تحصیل را ادامه دهم. شرایط روحی و جسمیام به گونهای بود که ادامه درس برایم ممکن نبود، اما این موضوع هرگز باعث نشد احساس کمبود یا پشیمانی داشته باشم؛ چرا که مسیر دیگری برای خدمت انتخاب کرده بودم.
خانوادهای در مسیر ایثار
خانواده ما، خانوادهای درگیر با دفاع مقدس بود. پسرعمه، پسرعمو و پسر داییهایم در جبهه حضور داشتند. نخست شهید موسی کرمی و پس از آن شهید موسی کهوری که هر دو از بستگان نزدیک من بودند، به شهادت رسیدند. همچنین علی بلقامه داماد خانواده، از جانبازان و آزادگان دفاع مقدس است و حاج محمدپارسا پسرعمهام نیز جانباز میباشد. بستگان زیادی در جبهه حضور داشتند که متأسفانه الان همه اسامی در خاطرم نیست، وگرنه با افتخار از آنها یاد میکردم.
بازگشت دوباره به جبهه با وجود مجروحیت
پس از مجروح شدن، مرا به خانه بازگرداندند. مدتی دست و پایم دچار فلج نسبی بود و به سختی حرکت میکردم. اما یک روز که از جایم بلند شدم و دیدم دوباره میتوانم روی پای خود بایستم، همان شور، عشق و حالوهوای حسینی دوباره در وجودم زنده شد. با همان شرایط جسمی، تصمیم گرفتم بار دیگر به جبهه بازگردم و اینبار به لشکر ثارالله اعزام شدم.
پسر داییام، مرحوم کهوری، وقتی مرا دید، با تعجب گفت: «پسرم، تو با این وضعیت اینجا چیکار میکنی؟ نه دست داری نه پا!» به او گفتم: «اینجا محل خدمت است، من آمدهام خدمت کنم.» او گفت: «تو حتی نمیتوانی لباس خودت را بشوری و من باید کمکت کنم. از قبل خدمتت را انجام دادهای، برگرد.» با این حال، با وجود اصرار دوستان و همرزمان، حاضر نشدم جبهه را ترک کنم.
فضای جبههها سرشار از معنویت بود
فضای جبههها سرشار از معنویت بود. در سنگرها، هرکسی در گوشهای مشغول راز و نیاز با خدای خودش بود. آن فضا، مدرسه انسانسازی بود؛ جایی که دلها صاف میشد و آدمها به حقیقت خودشان نزدیکتر میشدند.
خاطرهای از خدمت در بهداری
به یاد دارم در یکی از مناطق عملیاتی، پشت یک خاکریز بزرگ، به همراه یک راننده آمبولانس حضور داشتم. خودم نیز امدادگر بودم. آقای حسین لشکری برگشت به من گفت: «همینجا پیش من بمان، من امدادگر ندارم، تو امدادگر آمبولانسم باش.» همانجا، با تمام توان و با وجود محدودیتها، سعی کردم جان رزمندگان را نجات بدهم.
مسئولین بدانند این آرامش، حاصل خون شهداست؛ پاسدار آن باشند
در پایان، از شما که در حوزه رسانه فعالیت میکنید، خواهش میکنم این پیام را به مسئولان کشور برسانید؛ یادتان نرود که چه کسانی هستید و کجا نشستهاید. جایگاه و آرامشی که امروز در آن قرار دارید، از برکت خون شهدا به دست آمده است. این مسئولیت، امانتی سنگین است که باید با اخلاص، عدالت و خدمت صادقانه از آن پاسداری شود.
انتهای متن/