شهید دستواره با گریه طلب شهادت میکرد
مجتبی عسکری همرزم شهید «سید محمدرضا دستواره» میگوید: «با شهادت ممقانی مسئول بهداری لشکر ۲۷، شهید دستواره میگفت: یکی از قدیمیترین رفقامان هم بالاخره رفت ولی ما هنوز زندهایم. بعد سرش را و دستهایش به آسمان بلند کرد و فریادی کشید که ۵۰ متر آن طرفتر هم اگر صدای گلوله نبود به وضوح شنیده میشد. «خدایا خسته شدم پس چرا مرا نمیبری؟»

به گزارش نوید شاهد شهرستانهای استان تهران، شهید «سیدمحمدرضا دستواره»، یادگار سیدنقی و قدسی یکم بهمن ماه سال ۱۳۳۸ در شهرستان ری به دنیا آمد. وی تا پایان دوره متوسطه در رشته تجربی درس خواند و دیپلم گرفت. مدتی در کمیته انقلاب اسلامی کار میکرد. سال ۱۳۶۲ ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد و سپس به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. این شهید گرانقدر سیزدهم تیر ماه سال ۱۳۶۵ با سمت قائم مقام لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) در مهران توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت ترکش به قلب و پهلو به شهادت رسید. مزار وی در بهشت زهرای شهرستان تهران واقع است.
لازم به ذکر است برادران دیگر سید محمدرضا که سیدمحمد و سیدحسن نام دارند نیز به شهادت رسیدند.
روایتی از مجتبی عسکری همرزم شهید «سید محمدرضا دستواره» را در ادامه میخوانیم:
۲ سه روز قبل از شهادت حاج رضا، مسئول بهداری لشکر ۲۷، ممقانی به شهادت رسید. میدانستم که این دو از سالهای ۵۹-۵۸ یعنی از مریوان با هم بودند و دوستی دیرینهای دارند. آن روز قرار شد خبر شهادت ممقانی را به سید برسانم. وقتی رسیدم خط، دیدم خوابیده.
با این که بدنش ضعیف و نحیف بود، اما خیلی پر کار بود. بعضی وقتها ۲ سه روز بیخوابی میکشید و اصلا نمیخوابید. برای همین وقتی میخوابید بچهها صدایش نمیکردند..
نشستم کنارش، ناگهان از خواب پرید. مرا که دید، شروع کرد به گریه کردن. بغلم کرد و گفت: «آره مجتبی یکی از قدیمیترین رفقامان هم بالاخره رفت ولی ما هنوز زندهایم.» بعد سرش را و دستهایش به آسمان بلند کرد و فریادی کشید که ۵۰ متر آن طرفتر هم اگر صدای گلوله نبود به وضوح شنیده میشد. «خدایا خسته شدم پس چرا مرا نمیبری؟»
گفتم: «رضا این حرفها چیه»؟ این همه بچهها رفتند، مگر ما دنبال چیز دیگری بودیم؟ شهادت ممقانی هم داغش کم نیست و تو حالا داری به این داغ نمک میزنی؟ اما او حرف خودش را زد و دعای خودش را کرد.
انتهای پیام/