زمزمهی قرآن

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه، شهید «ابراهیم رستمی» یکم فروردین ۱۳۴۲ در اسلامآباد غرب به دنیا آمد. پدرش شهباز و مادرش فاطمه نام داشت. تا سوم متوسطه در رشته تجربی درس خواند. از سوی جهاد سازندگی در جبهه حضور یافت. ۳۱ فروردین ۱۳۶۵ با سمت فرمانده گردان امام حسن مجتبی (ع) در فاو عراق بر اثر اصابت ترکش به دست و صورت، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.
روایتی خواندنی از «اکبر ایاز» همرزم شهید
در یکی از شبهای دی ماه سال ۱۳۶۴ ساعت از دوازده و نیم شب گذشته بود که بچهها خبر آوردند دو دستگاه از بولدوزرها در منطقه، مورد اصابت قرار گرفتهاند. هر کدام از بولدوزرها در یک محور بودند؛ یکی در محوری علی احمد شیراوند و دیگری در محور ابراهیم رستمی بود.
منطقه دارخوین کمینگاه نیروهای عراقی و زیر نظر مستقیم آنها بود. عراقیها هر لحظه گلوله گلولههای تیربار و کاتیوشا و توپهای سنگین سبک و سنگین را مثل باران روی سر نیروهای ما میریختند. طوری که بچهها جرأت نمیکردند طرف بلدوزر محور شیراوند بروند. نیروهای ما در حال ساختن خاکریز و سنگر برای سپاه بودند و ما هم باید بلدوزرهای آسیب دیده را به عقب میآوردیم. هر چه به دنبال ابراهیم گشتیم او را پیدا نکردیم بنابراین به طرف محورها رفتیم. حدود ساعت یک به محور رسیدیم. میدانستیم که رستمی حتما" در محور است؛ اما کجا، نمیدانستیم. سنگر به سنگر را میگشتیم؛ ولی او را پیدا نمیکردیم. هرچه بیشتر میگشتیم، از پیدا کردنش نا امیدترمی شدیم. آقای امیدی خسته شد و گفت: اکبر! حتما" رستمی شهید شده، جستوجو فایدهای نداره بهتره برگردیم و چیزی برای خوردن پیدا کنیم.
دلم نمیآمد برگردیم. بدجوری دلم برای ابراهیم شور میزد، گفتم: هر طور شده باید پیداش کنیم. تازه گذشته از اینها اگه حاجی نباشه چطوری بلدوزر رو از محور بیرون بیاریم؟
آقای طاهری کمی سکوت کرد و گفت: باشه، میگردیم. در تاریکی شب، لحظهای که صدای تیراندازی عراقیها قطع میشد، گوش میکردیم تا شاید صدای ابراهیم را بشنویم. خوب گوش کردم، در دور دست صدای زمزمهی قرآن میآمد. به آقای طاهری گفتم: صبر کن، انگار صدای حاج ابراهیم میاد! آقای طاهری هم دقت کرد و گفت: آره؛ اما از کجا؟ معلوم نیست صدای حاجی باشه.
گفتم: خودشه، صداش رو خوب میشناسم. اگه کمی دقت کنی، میدانی که خودشه.
چند سنگر دیگر را پشت سر گذاشتیم و به صدا نزدیکتر شدیم. همان طور که به صدا نزدیک میشدیم، ترس از کمین دشمن هم بیشتر میشد. در آن تاریکی و راه پر پیچ و خم و پر از سنگ و کلوخ، سنگری را پیدا کردیم؛ پتویی بر در آن آویزان بود. تاریک بود؛ اما مرکز صدا همانجا بود. نزدیک رفتیم و پتو را کنار زدیم؛ ابراهیم بود که قرآن میخواند. ما که وارد شدیم آیه را تا آخر خواند و گفت: کجا بودین؟ فکر کردم شهید شدین که نیامدین.
طاهری خندید و به شوخی گفت: والا ما فکر کردیم تو شهید شدی که پیدات نبود. زیاد گشتیم، دیگه منتظر شام فاتحه ات بودیم!
ابراهیم خندید و به شوخی گفت: اون رو هم به وقتش میخورید. حالا خسته شدین بیاین یه چایی بخورین تا بعد بریم سراغ بولدوزر.
چند شیشهی جای مربا کنارش بود. چای را توی آنها ریخت. خسته شده بودیم. چایی حسابی حالمان را جا آورد. بعد از خوردن چای به طرف محور رفتیم. یک دستگاه بولدوزر را بردیم و بولدوزر آسیب دیده را به آن بکسل کردیم و آن را کشیدیم؛ ناگهان در حین کشیدن، بولدوزر به سیمهای خاردار گیر کرد و همه را با خودش کشید و انفجار عظیمی در منطقه رخ داد. عراقیها با شنیدن صدای انفجار، آتش سنگینی را روی منطقه ریختند.
ابراهیم با دیدن این حادثه فریاد زد: بولدوزر رو تله گذاری کردندهاند! توی میدان مین هستیم مواظب باشید! فقط کنار بولدوزرها بمانین تا آتش کم بشه، بعد میریم.
خدا رحم کرد که هیچ کدام از ما زخمی نشدیم. یکی دو ساعت عراقیها روی منطقه آتش ریختند. بعد از اینکه اوضاع کمی آرام شد به طرف مقر آمدیم. نزدیکیهای سحر بود که توانستیم بولدوزر آسیب دیده را با بولدوزر سالم به عقب بکشیم.
انتهای پیام/