سه راهی مرگ

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه، شهید «ابراهیم رستمی» یکم فروردین ۱۳۴۲ در اسلامآباد غرب به دنیا آمد. پدرش شهباز و مادرش فاطمه نام داشت. تا سوم متوسطه در رشته تجربی درس خواند. از سوی جهاد سازندگی در جبهه حضور یافت. ۳۱ فروردین ۱۳۶۵ با سمت فرمانده گردان امام حسن مجتبی (ع) در فاو عراق بر اثر اصابت ترکش به دست و صورت، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.
خاطرات «مصطفی باباکرمی» همرزم شهید
بهار سال ۱۳۶۵ در سه راهی نمک بودیم یا همان سه راهی مرگ بودیم. منطقه زیر آتش سنگین دشمن بود. هوای تاریک منطقه، هر چند لحظه یک بار با منور عراقیها روشن میشد و بچهها مجبور میشدند چند گلوله به طرف منورها شلیک کنند تا به این وسیله با سقوط منورها بتوانند در تاریکی کارشان را انجام بدهند. مایلرها خاک میآوردند و بولدوزرها با چند تیغه خاکها را صاف میکردند و سکو میزدند.
باید سکو و جایگاه برای تانک درست میکردیم تا سپاه بتواند در برابر پاتک عراقیها بایستد. چند کیسهی پر از شن را به شکل تنور دور هم چیده بودیم و بعد از انجام کار همانجا پناه میگرفتیم. هر ده دقیقه یا ربع ساعت، هفتاد یا هشتاد گلوله کاتیوشا روی منطقه میریختند. دشمن پی برده بود که در سه راهی نمک خبرهایی هست و انگار فهمیده بود که تقسیم نیروها در این منطقه انجام میگیرد به همین دلیل یک لحظه آنجا را آرام نمیگذاشت.
بچههای رزمنده بیشتر، شبها کار میکردند. داخل سنگر کورهای کورهای آمد و پرسید: حالتان خوبه؟ کم و کسری ندارید؟ چیزی لازم ندارید؟
گفتیم: نه، شکر خدا همه خوب هستیم. گفت: الحمدلله، پس من برم به خط مقدم و سری به بچههای اونجا بزنم شاید چیزی باشه.
حاج ابراهیم پنج شش متری از ما دور شد. راننده بولدوزر که کارش تمام شده بود از بولدوزر پایین آمد اینکه به طرف ما بیاید؛ ناگهان متوجه نور سبز رنگی شدیم که از خاکهای خور عبدالله به طرف ما میآمد. بعضی از دوستان که اطراف سنگر بودند، سریع داخل سنگر تنوری بی سقف پریدند. ناگهان صدای انفجار عجیبی همراه با کوهی از آتش پخش شد. گوش هایمان سنگین شد، دود غلیظی ما را در خودش گرفت، فکر کردیم کارمان تمام شده است! مدتی که گذشت، کمی دود، خاک و آتش فروکش کرد و توانستیم بیرون از سنگر کورهای را ببینیم. حاج ابراهیم را دیدم که شهید شمس اله رانندهی بولدوزر را در آغوش گرفته بود و با گریه به من میگفت: مصطفی! راننده شهید شده، باید ببرینش ستاد معراج.
گفتم: دوتا از لاستیکهای ماشینم پنچره، نمیتوانم به عقب برگردم حاج ابراهیم گفت: باید هر طوری شده ببرینش.
به کمک دو نفر دیگر، شمس الله را با ماشین پنچر به ستاد معراج بردیم تا آنها مشخصات شهید را یادداشت کردند، دو نفر از بچههای ستاد، لاستیکهای ماشین را پنچر گیری کردند. به دوستان گفتم: ما باید برگردیم و به کمک حاج ابراهیم برویم.
وقتی که به منطقه برگشتیم، دیدم نصف یکی از مایلرها ذوب شده و موتور عقبش میسوزد؛ بولدوزر هم بدون راننده روشن مانده و خبری هم حاج ابراهیم نبود.
وقتی از بچهها سراغ حاجی را گرفتم، با گریه گفتند: بعد از شهادت راننده، حاج ابراهیم خودش پشت بولدوزر نشست و خاکها رو روی تیغه میانداخت که گلولهی کاتیوشا کنارش خورد؛ کتفش زخمی شد و یک سره خون بالا میآورد. چند نفر از بچهها هم او را به پست امداد بردند.
یک باره چهرهی آن شب حاجی به ذهنم آمد؛ فهمیدم که او همان شب رفتنی بود.
انتهای پیام/