همسر شهید سیدسلیمان احمدی: "او تنها ماند، اما تسلیم نشد
من همسر شهید سیدسلیمان احمدی هستم. ما سال ۶۱ ازدواج کردیم و چهار سال و نیم با هم زندگی کردیم. بعد او به سربازی رفت. یک سال و نیم خدمت کرد؛ سال ۶۳ بود که پسرم به دنیا آمد. شش ماه مانده بود که خدمتش تمام شود که در منطقه سومار مفقودالاثر شد.
دوستانش به مرخصی آمدند؛ چون همیشه با هم میآمدند، ما رفتیم و از دوستانش پرسیدیم که چرا سیدسلیمان نیامده. نگفتند که مفقود شده. دوستش گفت: «من میروم جای او و منتظرم که او بیاید مرخصی.»
اینها ۱۲ نفر بودند که با هم به مأموریت رفته بودند. او آرپیچی زن بود و جلوتر از همه بود. بقیه پشت سرش بودند. آنها میبینند که عراقیها حمله کردهاند. دو نفرشان سریع فرار میکنند. او خبر نداشت که آنها فرار کردهاند؛ فکر میکرد پشت سرش میروند.
هشت نفری که پشت سرش بودند گفته بودند: «بیا فرار کنیم. فرمانده و بیسیمچی را عراقیها زدهاند و شهید شدهاند. بیا ما هم فرار کنیم.» او قبول نمیکند. میگوید: «من باید بروم آن طرف تپه.» چون کسی نبود که خبر بدهد، خودش آن طرف تپه صدا میزند: «کمکم کنید!» از ساعت ۱۲ شب تا ۶ صبح کمک میخواست؛ چون همه رفته بودند و او تنها بود.
هفت سال مفقود بود که من پیش پدرشوهرم بودم. بعد از دو سال آمدم مردآباد، پیش مادرم. پنج سال هم آنجا بودم که جنازهاش را آوردند.
خواب زیاد نمیبینم؛ فقط یک شب خواب دیدم که شوهرم با برادر بزرگترم به مسجد رفته بودند. وقتی برگشتند، شوهرم به من عصبانی شد و گفت: «چرا برادرت کفشهای مرا گذاشته آن بالا؟»
انتهای پیام/
