آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۰۶۹۷۲
۰۱:۴۷

۱۴۰۴/۰۹/۱۸
روایتی از شهید غریب در اسارت «مجتبی احمد خانیها»

سرطان گوارش در اردوگاه موصل و عروج غریبانه در اسارت

شهید غریب در اسارت «مجتبی احمدخانیها»، جوان بسیجی تهرانی، در میان درد و رنج سرطان گوارش در اردوگاه موصل یک، نماد صبر و همدلی اسرا شد و در نهایت در ۱۹ شهریور ۱۳۶۶ به شهادت رسید و در قبرستانی غریب در بیرون شهر آرام گرفت.


به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ، برای بسیاری از ما آزادگان، سختی اسارت، زندان، شکنجه و گرسنگی بود؛ اما برای برخی دیگر، رنج مضاعفی در کار بود. شهدای غریبی که بیماری‌های سخت جسمی، مانند سرطان، در بستر اسارت به سراغشان می‌آمد. در شرایطی که امکانات پزشکی در حد صفر بود و حتی یک قرص مسکن ساده را باید با التماس از دشمن می‌گرفتند، آنها مجبور بودند با درد دست و پنجه نرم کنند. هر روز، پیروزی کوچکی بود که توانستند با لبخندی بر لب و دعایی در دل، زنده بمانند و ایمان خود را حفظ کنند. آنها در اوج ضعف جسمی، با تکیه بر معرفت همرزمانشان، رنج بیماری را به بهانه ملاقات با خدا تبدیل کردند.
 
شهید «مجتبی احمدخانی‌ها» ۲۰ آبان ۱۳۴۹، در تهران چشم به جهان گشود. پدر ایشان شکرالله و مادرشان، قیزبس نام داشت. وی تحصیلات خود را تا اخذ مدرک دیپلم در دوره متوسطه ادامه داد.
قبل از پیروزی انقلاب، مجتبی به عنوان سرباز پدافند نیروی هوایی در پایگاه اهواز خدمت می‌کرد. با آغاز جنگ تحمیلی، او خود را به جبهه رساند و در جریان عملیات والفجر مقدماتی در منطقه فکه مجروح و به اسارت دشمن بعثی درآمد. او در طول دوران اسارت، به مدت پنج سال در اردوگاه‌های دشمن با رنج و شکنجه‌های دژخیمان بعثی ایستادگی کرد و سرانجام در۱۹ شهریور ۱۳۶۶، در اردوگاه شماره یک موصل به شهادت رسید.
 
بسیجی تهرانی که در اردوگاه موصل، با سرطان جنگید و به شهادت رسید
 
علی علیدوست جانباز و آزاده سرافراز سال‌های دفاع مقدس ازدوست شهیدش «مجتبی احمد خانیها» اینگونه روایت می‌کند:
علی علیدوست هستم، دوستان آزاده به من «علی قزوینی» می‌گویند. اوایل جنگ، در مهرماه سال ۱۳۵۹ اسیر شدم و در روز ۲۶ مرداد ۱۳۶۹ آزاد شدم.
مرحوم مجتبی احمدخانی‌ها اواخر سال ۶۱ به آسایشگاه شماره ۲ اردوگاه موصل یک منتقل کردند. ما در اتاق ۳ بودیم و ایشان در اتاق ۲، بنابراین برخورد چندانی نداشتیم، اما او در ذهن همه ماند. مجتبی اهل تهران بود؛ یک جوان بسیجی حدوداً ۲۵ ساله و بسیار با معرفت.
متأسفانه، مجتبی به سرطان گوارش (کبد) مبتلا شد. او را مدام برای درمان به بیمارستان شهر یا بهداری اردوگاه می‌بردند و گاهی در بهداری می‌ماند و گاهی به آسایشگاه بازگردانده می‌شد. پس از مدتی، برای همه مسجل شد که وضعیت جسمانی مجتبی وخیم است. درد زیادی او را آزار می‌داد و روز به روز ضعیف‌تر و لاغرتر می‌شد، تا جایی که به سختی می‌توانست راه برود.
در ایام عید، وقتی بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند، او می‌آمد و کنار جمع می‌نشست و تماشای دوستانش برایش تسلی‌بخش بود. ما برای عیادت به او سر می‌زدیم و جویای حالش می‌شدیم. عراقی‌ها نیز پس از مدتی بیماری او را تأیید کردند. بچه‌های اردوگاه با صحبت و دلداری به او امید می‌دادند و هر طور که می‌توانستند کمکش می‌کردند. تا زمانی که توان داشت، کار‌های شخصی‌اش را خودش انجام می‌داد، اما در روز‌های پایانی، بیماری فشار زیادی بر او وارد کرد و کاملاً ناتوان شد.
در اواخر خرداد ۱۳۶۶بود که حال مجتبی خیلی بد شد و به دلیل درد شدید، شب را در بهداری اردوگاه سپری کرد و صبح روز بعد به ما خبر دادند که به شهادت رسیده است.
ما در لحظه شهادت بالای سرش نبودیم. روز بعد، پیکر او را از اردوگاه خارج کردند. دو نفر از اسرا داوطلب شدند تا کار غسل و کفن او را انجام دهند و او را در قبرستانی در بیرون شهر موصل به خاک سپردند. در آن قبرستان، گوشه‌ای با سیم خاردار محصور شده بود که اسرای ایرانی شهید شده را آنجا دفن می‌کردند. آیین دفن و غسل شهدا توسط دو نفر از اسرا انجام می‌شد و پس از آن به اردوگاه بازمی‌گشتند.
پیکر مطهر ایشان در قبرستان وادی البکا در بیرون شهر موصل عراق به خاک سپرده شد و حدود پانزده سال، غریبانه در آن دیار ماند. سال ۸۱ پیکر مجتبی را همراه شهید عباس دوران، شهید محمد اقبالی و چند شهید دیگر به ایران بازگشت و امروز، مزار او در قطعه ۵۰ گلزار شهدای بهشت زهرا (س) زیارتگاه عاشقان است.
ما با چشم خود دیدیم که چگونه عزیزانمان در غربت، در اوج درد جسمی، با سربلندی به ملاقات خدا شتافتند. این غربت، نه پایان داستان، که زیباترین فصل جاودانگی آنان بود.

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه