داغ حسین دل هایمان را سوزاند

به گزارش نوید شاهد همدان، شهدا شمع محفل بشریتند و اگر این شهدا در غربت و اسارت در دل تنگی به شهادت رسیده و نور دانش و امید را در دل اسرا روشن کرده باشند همه در رفتنش میسوزند، شهید هوشنگ الهی غریبی بود که در اردوگاههای عراق به شهادت رسید، اما قبل از پر کشیدنش آموختههای دنیاییاش را به جان تشنه اسرا داد تا آنها را سیراب دانش کند.
سعید علی حسن، جانباز و آزاده دوران دفاع مقدس مدتی از اسارت را در کنار شهید «هوشنگ الهی» سپری کرده است. گوشهای از خاطرات این شهید عزیز را به نقل از این آزاده دلاور میخوانیم.
اولین اردوگاه اسرا در شهر رمادیه تشکیل شد و پس از افزایش اسرا اردوگاهها گسترش یافته و به استان موصل نیز رسید و تا سال ۱۳۶۷ تعداد اسرا نزدیک به ۱۳ هزار نفر که کد صلیب داشتند، رسید.
در سالهای اولیه جنگ فقط اردوگاه رمادیه بود سپس موصل ۱ برای اسرا در نظرگرفته شد و بعدها موصل ۲، ۳ و ۴ ساخته شد و بیشترین حجم ورودی اسرا نیز پس از آتش بس انجام گرفت.
متاسفانه حزب بعث عراق در سال ۱۳۶۷ که آتش بس اعلام شد سعی کرد تعداد اسرا را افزایش دهد که بالغ بر سی هزار نفر در آن زمان افزایش یافت که بیشتر آنها مفقودالاثر بودند و در اردوگاههای تکریت و بعقوبه نگهداری میشدند.
اسارتگاههای عراقی در موصل قبل از رزمندگان ایرانی، نیروهای کُرد عراقی که مخالف دولت قبل از صدام به ریاست «حسن علی بکر» بودند به عنوان زندانی نگهداشته میشدند و پس از آغاز جنگ تحمیلی اردوگاههایی به نام «آلاتش» در خانقین ساخته شد که خانوادههای جنگ زده ایرانی و زنان و کودکانی که در شهرهای مرزی ساکن بودند و با حمله بعثیها به اسارت درآمده بودند، نگهداری میشدند و مردان و جوانان آنها در گروهکهایی به نام «رزگاری» به پشتیبانی دولت بعث عراق به اجبار به جاسوسی مشغول بودند و رزمندگانی که به گیر این گروهک تروریستی میافتادند یا شکنجه شده و یا به اسارت گرفته میشدند، با این اوصاف من و تعدادی از نیروها به اسارت این گروه درآمدیم، آنها به دروغ و برای پول بیشتر من را سرهنگ معرفی کرده بودند و عراقیها با شکنجه قصد داشتند اطلاعات زیادی از من دریافت کنند درحالی که من یک نیروی ساده ژاندارمری بودم.
اول اسارت به مدت چندین ماه در خانقین سپس بعقوبه و بعد الرشید که یک سال در سلولی به اندازه یک و نیم در دو متر و ۱۰ سانت که صدها بار اندازه اش گرفتیم، اسیر بودیم سپس به تعداد هزار و ۸۰۰ نفر در اردوگاه موصل یک مستقر شدیم. اردوگاه موصل در ۲۵ کیلومتری شهر موصل به سمت اربیل قرار داشت و یک ساختمان دو طبقه به شکل قلعه مانند بود که هشت اتاق کوچک داشت و ما در یکی از اتاقها مستقر بودیم.
شرایط اردوگاهها در آن زمان بسیار امنیتی بود و هرآن احتمال حضور جاسوس در جمع میرفت، هر زمانی که اسیر جدید اضافه میشد به شدت وی را تحت نظر قرار میدادیم که اگر جاسوس باشد وی را شناسایی کنیم، در یکی از روزها شهید «هوشنگ الهی» به اتاق ما وارد شد. هوشنگ بچه خوزستان و معلم نهضت بود، جوانی سربه زیر و نجیب که تمام فکر و ذکرش باسواد کردن اسرا بود چراکه بیشتر اسرا از کُردهای بومی و چوپان و بی سواد بودند و هوشنگ با عزمی راسخ بیشتر بی سوادان را با سواد و یا حافظ قرآن کرد.

شهید حسین الهی
از آنجایی که اسرا با نامهای مستعار در اردوگاهها زندگی میکردند و بیشتر افراد برای نام مستعار از اسامی اهل بیت استفاده میکردند هوشنگ نیز تصمیم گرفت تا وی را «حسین» بنامیم و اینگونه هوشنگ الهی به حسین الهی تغییر نام داد.
برای اسرایی، چون حسین غیرممکن وجود نداشت، پارچه را به کارتن میدوخت، روی آنها را صابون میزد و از پلاستیکهایی که گاهاً در اردوگاه از پس مانده گوشتهای بسته بندی دیده میشد روی کارتنها میکشید و به عنوان دفتر از آنها استفاده میکرد، بچهها چوبهای مسواکها را به سیمانهای دیواره و کف اردوگاه میکشیدند تا حالت نوک تیز پیدا کرده و به عنوان مداد از آنها استفاده کنند و اینگونه شد که با حداقلترین امکانات افراد زیادی باسواد شدند.
بعدها برای کتاب نیز کارتن تایدهایی که برای شست وشو در اردوگاه آورده میشد را در آب قرار میدادند و بعداز خیس شدن، کارتنهایی که لایه لایه شده را تفکیک و خشک میکرند، پس از خشک کردن به عنوان کتاب متنهای درسهای نهضت و دعا و احکام را روی آنها مینوشتند و در بین اسرا تقسیم میکردند.
هر اردوگاه به مثابه یک کشور بود و در آن رهبر، مدیرداخلی، شهردار، مسئول فرهنگی، حفاظت، ورزش و مسئول آموزش و ... تعریف شده بود که عراقیها از آنها بی اطلاع بودند و آنها فقط مسئول اردوگاه را انتخاب میکردند و در اردوگاه ما حسین الهی مسئولیت آموزش نهضت را برعهده داشت.
روزانه یک کامیون مواد مصرفی به اردوگاه آورده میشد و از یک کامیون شامل مواد غذایی برنج، روغن، گوشت، شوینده و ... هیچ دور ریزی دیده نمیشد چراکه اسرا نخهای مورد نیازشان را از گونیهای کنفی گوشت وبرنج و حوله و لباسها مصرف شده تامین میکردند، از پلاستیکهای بسته بندی گوشت برای تهیه آلبوم، از کارتنهای تاید برای کتاب و دفتر و ... که البته بعثیها با مداد و دفتر مخالف بودند و آنها را راهی برای آموزش و بصیرت اسرا میدانستند.
روزهای سخت و تلخ اسارت میگذشت و حسین هرروز افسرده و غمگینتر از روز قبل میشد، به تازگی شنیده بود همسرش ازدواج کرده و در نامههایی که برایش از ایران میآمد خبر شهادت برادرش را به او داده و داغ برادر بر دلش سنگینی میکرد، حسین غم بزرگی در دلش بود و آن را به کسی نمیگفت تا اینکه در ۲۴ اسفند ۱۳۶۷ به طرز مشکوکی به شهادت رسید.
بعدها متوجه شدیم نامههای ارسالی از ایران توسط منافقین تحریف میشده و خبرهای دروغین مثل ازدواج همسر، فوت افراد خانواده برای تضعیف روحیه اسرا در نامهها جاسازی میشد که حسین نیز اسیر این ترفند شده و به شهادت رسید.
محرم آهنگران فرمانده اردوگاه و اقای نادرلو حسین را به خارج از اردوگاه برده و در پشت اردوگاه، در مکانی به عنوان آرامستان، پیکر شکسته شهید حسین الهی به خاک سپرده شد و مشخصاتش در شیشهای در کنارش قرار داده شد. پیکر حسین در سال ۷۳ تفحص و به زادگاهش بازگشت.
گفت و گو از سمانه پورعبدالله