آخرین اخبار:
کد خبر : ۴۲۰۷۷۱
۱۲:۱۳

۱۳۹۶/۱۱/۱۴

خاطرات شهید کاظم رستگار؛ مثل همه بسيجي‌ ها

شهید کاظم رستگارفرمانده لشکر10 حضرت سیدالشهدا(ع) در بیست و پنجم اسفند ماه 1363 در منطقه هورالهویزه در عملیات بدر به همراه چند نفر از فرماندهان تیپ سیدالشهدا (ع) در حال شناسایی منطقه به شهادت رسید.


خاطرات شهید کاظم رستگار؛ مثل همه بسيجي‌ ها

نوید شاهد: مسؤولين گردان‌ها به نيروهاي تحت امر خود فرمان مي‌دادند و نيروها با شعارهاي كوبنده، يك صدا جواب فرمان مسؤولين را مي‌دادند.

ـ از جلو، از راست، نظام.

ـ الله.

ـ خبر دار.

ـ اسلام پيروز است، شرق و غرب نابود است.

ـ كی خسته است؟

ـ دشمن.

ـ خسته نباشيد.

ـ نصر من الله و فتحٌ قريب.

فرياد با صلابت نيروها در پادگان دوكوهه مي‌پيچيد و ساختمان‌ها را به لرزه وا مي‌داشت.

بعد از يكي دو عمليات مهم مسؤولين قرارگاه به خاطر نقش مثبت تيپ سيدالشهداء، مي‌خواستند اين تيپ را به عنوان لشكر معرفي كنند و امكانات و تجهيزات بيشتري به آن بدهند. به همين مناسبت آن روز همۀ گردان‌ها و يگان‌هاي تيپ جمع شده بودند و قرار بود حاج كاظم براي آن‌ها سخنراني كند. مسؤولين منتظر آمدن حاج كاظم بودند و چند دقيقه‌اي از آمدن همۀ نيروها مي‌گذشت. اما تا آن لحظه كسي حاجي را نديده بود. كم‌كم همه داشتند نگران مي‌شدند. مسؤولين گردان‌ها در گوش هم از حاجي مي‌پرسيدند و سراغ او را مي‌گرفتند. كسي نمي‌دانست حاج كاظم رستگار با لباس خاكي در ميان نيروها نشسته است؛ او سرش را از ته زده بود و ريش‌هايش را كوتاه كرده بود. براي همين نيروهاي تيپ كه اكثراً تازه به جبهه آمده بودند، حاجي را نمي‌شناختند. همه فكر مي‌كردند او هم يك بسيجي است كه در ميان آن‌ها نشسته. وقتي سكوت همه جا را فرا گرفت حاج كاظم از جايش بلند شد و به طرف تريبون رفت. نيروها كه هنوز فرمانده خود را تشخيص نداده بودند، با ديدن اين بسيجي ساده كه موهايش را هم از ته زده اعتراض كردند و گفتند: بلند نشو برادر، بگير سرجايت بنشين، آقا چرا سكوت را به هم مي‌زني. كجا داري مي‌روي؟...

هر كسي چيزي مي‌گفت. حاج كاظم فقط لبخند مي‌زد و در جواب اعتراض نيروها مي‌گفت: «چشم برادر، الان مي‌نشينم. اجازه بدهيد الان كارم تمام مي‌شود.

همين‌طور جواب بچه‌ها را مي‌داد و مي‌خنديد تا آنكه رفت و پشت تريبون قرار گرفت. وقتي نيروها فهميدند كه او همان حاج كاظم رستگار، فرمانده تيپ سيدالشهداء است، همگي با هم براي سلامتي او صلوات فرستادند و بعد از سخنراني به طرفش دويده و او را روي دست بلند كردند. بسيجي‌ها به داشتن چنين فرمانده‌اي افتخار مي‌كردند و به خود مي‌باليدند. حاج كاظم هيچ فرقي ميان خودش و آن بسيجي كم سن و سالي كه تازه به جبهه اعزام شده بود نمي‌ديد و حتي بسيجي‌ها را از خود بالاتر مي‌دانست. او مي‌گفت: «بسيجي‌ها ولي‌نعمت ما هستند. اگر آن‌ها نبودند ما هم نبوديم و اگر آن‌ها به جبهه نمي‌آمدند ما هم فرمانده نمي‌شديم.»

براي همين صفاي حاجي بود كه آن روز، بچه‌ها حاج كاظم را روي دست چرخاندند و صورتش را غرق بوسه كردند.


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه