آخرین اخبار:

شهید یداله آرمیده

شهید یداله آرمیده

نام پدر: اصغر
تاریخ تولد: 1344/7/10
تاریخ شهادت: 1361/1/1
محل شهادت: دشت عباس
مشاغل: ...........
محل تولد: قم - قم - قم
علت شهادت: ...........
محل دفن: بلوک: نام گلزار:شیخان شهر:قم - قم
ارمیده

بسم الله الرحمن الرحيم

 

«و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون»

 

قبل از هر چيز سلام به پدر و مادر و خواهرانم و برادرانم مادر و پدر عزيزم من اصلا راضي نیستم كه در مرگ من گريه كنيد چون مرگ من در راه خدا و براي خدا و براي پيروزي اسلام بوده است و در ضمن اين كه پس از مرگ من تنها به چيزي كه اهميت مي­خواهم بدهيد دفاع از اسلام و روحانيت به خصوص رهبر انقلاب اسلامي ايران امام خميني باشد و ديگر اين كه مرا در گلستان شهداي قم يعني شيخان دفن كنيد از طرف من از تمام دوستان و آشنايان حلاليت بطلبيد خدانگهدار شما باشد. به اميد پيروزي اسلام بر كفر، خداحافظ.

ارمیده

بسمه تعالي

شهيد آرميده در سال 1344 در شهرستان خون و حماسه ' قم‹ در خانوادهاي مذهبي و متوسط ديده به جهان گشوده و دوران كودكي را طي كرده تا در سن 7 سالگي به مدرسه رفت.

او فردي پر تلاش و فعال و استعداد زياد به فراگيري درس و كار داشت و در كلاس نمونه اي براي برادران ديگر بود و در حالي كه دوره ابتدايي را ميگذرانيد مواجه با 19 دي شد و بر اثر خفقان حكومت رضا خان با دوستان خود تصميم به ترك تحصيل گرفتند و درس را تعطيل و به مبارزه با رژيم و آگاه ساختن دوستان ديگر و پخش اعلاميه امام خميني پرداختند و هميشه در رديف اول تظاهرات با در دست داشتن سه راهي مبارزه را با مزدوران خون آشام شاه ادامه داد.

خلاصه انقلاب به پيروزي رسيد و بعد از انقلاب دوباره تصيميم به ادامه تحصيل گرفت و دوباره كلاس اول راهنمايي را شروع كرد. در اين هنگام مصادف با سر كار آمدن دولت موقت و تلاش براي حاكم كردن خط ليبرالها در ايران بود. شهيد دوباره خطر براي انقلاب را احساس ميكند و با شركت در جلسات مذهبي اصول عقايد و سياسي خود را براي مبارزه با اين خط و همراه شدن با روحانيت مبارز و اصيل آماده ميكند و با قاطعيت تمام از روحانيت مبارز و اصيل امام دقاع ميكند. بعد از آن بني صدر خائن به رياست جمهوري ميرسد و ميخواهد تا خط منافقين و ليبرال را حاكم بر ايران كند كه مبارزه او بيشتر ميشود و در زماني كه در مساجد آموزش نظامي شروع شد با علاقه اي كه داشت در اين كلاسها شركت ميكند تا خود را آماده براي مبارزه اصلي با ايادي آمريكا بكند و بهتر گوش به فرمان امام خود باشد و در حالي كه فعاليت خود را ستاد مقاومت ادامه ميداد و براي برادران نمونه بود جنگ تجميلي عراق عليه ايران شروع شد و با چند تن از برادان ديگر راهي جبهه حق عليه باطل شد. پس از شركت در حماسه حصر آبادان به قم بازگشت و بعد از چندي براي شركت در حمله بستان از ناحيه پا و سينه مجروح شد و بعد از مدت يك ماه تا اندازه اي بهبودي يافته و با آن حال دوباره راهي جبهه گشت و به جبهه شوش دانيال اعزام شد و به مدت سه ماه در آنجا بود تا اين كه حمله فتح المبين شروع شد و او در اين حمله شكارچي تانك بود و نمونه اي براي دوستان، تا اين كه در همين حمله در روز 61/1/3 پس از شكستن خط مقدم دشمن  كافر در سن 17 سالگي به لقاءالله پيوست و به آرزوي هميشگي اش كه همانا راه امام حسين(ع) بود دست يافت.

راهش پر رهرو و يادش جاويد باد

 

 

ارمیده

لحظه شماري شهيد به جبهه:

براي چندمين باري بود كه يدالله به جبهه ميرفت و آخرين باري كه قبل از شهادتش به جبهه ميرفت در حمله بستان بود كه همراه با عده اي از دوستانش در جبهه حضور بهم ميرساندند از جمله شهيد حميدرضا خلج و شهيد جواد خبازنو كه در اين حمله حميدرضا به شهادت رسيد و يدالله از ناحية پا مجروح ميشود كه به بيمارستان بقيه الله تهران منتقل شده و در آنجا بستري ميشود. يادمان هست وقتي خبر شهادت حميد در بيمارستان به او دادند بغض گلويش را گرفت و آرام اشك ريخت و گفت خوشا به حالش كه اين قدر عزيز بود و لياقت ديدار با حق را پيدا كرد. خدا خيلي او را دوست ميداشت كه به شهادت رسيد و من لياقت نداشتم بعد از اين كه يدالله از بيمارستان مرخص شد پايش را گچ گرفته بودند و به دستور دكتر معالج ميبايستي سه ماه پايش در گچ بماند. بعد از 10 روز كه از بيمارستان مرخص شده بود گويا به او الهام شده باشد روزي با عجله به منزل آمد و با ارّة آهني كه در دست داشت شروع كرد به بريدن گچ پايش با اين كه خانواده با اين كار او مخالفت ميكردند كه اين چه كاري است كه ميكني ايشان در جواب خانواده گفتند من ديگر صبرم تمام شده تمام رفقيهايم شهيد شدند من تنها ماندم و همه آنها رفتند لذا سريعا گچها را از پايش باز كرده و براي رفتن به جبهه بار ديگر عازم شد كه اين آخرين بار بود كه يدالله به جبهه ميرفت. هنگام رفت بسيار خندان و خوشحال بود گويي كسي به او خبري داده باشد. گويي به او الهام شده بود كه به ديدار يار ميرود.

راوی: اصغر آرميده
ارمیده

خاطره اي از زبان مادر شهيد

دو ماه قبل از شهادت پسرم كه ايشان در حملة بستان از ناحية پا مجروح شده بودند در بيمارستان به سر ميبردند و ما براي ملاقات با ايشان رفتيم. در همين عمليات بستان يكي از هم رزمان پسرم به نام حميدرضا خلج كه دوستي و صميميتي بسيار با هم داشتند به درجة رفيع شهادت نائل شدند. پسرم وقتي خبر شهادت نزديكترين دوستش را از زبان يكي از بستگان كه براي ملاقات با ايشان آمد بود، شنيدند بسيار غمگين شدند و در حالي كه سرشان را پايين گرفته بودند زير لب چيزي زمزمه كردند و به گونه اي دگرگون شدند كه شروع به گريستن كردند. ما به تصور اين كه ايشان از شهادت يار صميميشان اين چنين ناراحت شده اند علت را جويا شديم و ايشان با حالتي كه نشان از شرمندگي و حسرت داشت آهي كشيدند و گفتند: خوشا به حال حميدرضا كه آقا حسين او را طلبيد، كاش من به جاي او به شهادت ميرسيدم. شايد من لايق نبودهام. و همين بود كه متوجه شديم تأسف او نه براي شهادت هم رزمش است بلكه براي اين بود كه ديدار سرور شهيدان دو ماه به تأخير افتاده است.

 

چندرسانه‌ای
طراحی و تولید: ایران سامانه