همزمان با اوجگیری روزهای انقلاب فعالانه در تظاهرات علیه رژیم پهلوی حضور داشت. در بازار تهران و محله خود به همراه نیروهای جوان و پرشور مسلمان شرکت چشمگیری داشت
شهید شاهمرادی (حنیف) چه در غرب و چه در جبهه های مختلف دیگر، هر مسؤولیتی را که قبول می کرد، در تهیه لوازم آن مسؤولیت، به روز بود. این نشان دهنده این است که سردار حنیف، کاملاً نسبت به حیطه مسؤولیتش آگاهی داشته و با علاقه و انگیزه کار میکرده...
ر این برحه از زمان اسلام و مسلمانان در بوته آزمایش قرار گرفته اند و پس از امتحان اولیه (انقلاب) حالا امتحانی مشکل رویاروی مسلمانان ایران است (نگهداری انقلاب)، امتحانی که جهت قبولی آن باید از همه چیز دست کشید و باید خالص و مخلصانه پیش رفت.
خدایا! هر آنچه در هستی هست تویی و چیزی جز وجود مقدس تو در جهان هستی وجود ندارد، هر چه هست تویی، ای معبود من، تو از هر عیب و نقصی پاک و منزه ای و از هر اشتباه و لغزشی مبرائی، پس بار خدایا مرا به درگاهت بپذیر، چرا که من هم جلوه ای از تو هستم، اگر چه معصیت کارم و روسیاه.
محمدعلی رجایی در سال 1312 در شهر قزوین دیده به جهان گشود. در چهارسالگی همراه مادرش به تهران آمد و در منزلی که برادرش اجاره کرده بود ساکن شد و در بازار تهران به شاگردی پرداخت.
شهيد اسماعيل فرخي نژاد که بيش از هشت بار مجروحيت در زمان جنگ را به جان خريده بود، سرانجام در تاريخ روز بيستم دي ماه سال يکهزار و سيصد و شصت و پنج و در همين عمليات کربلاي 5 در منطقه شلمچه با اصابت ترکشي به ناحيه سر به درجه ي رفيع و مقدس شهادت نائل مي شوند.
ابومیثم یکی از فرماندهان برجسته ی سپاه بدر بود که سالها مجاهدت فراوان در جبهه های غرب و جنوب کشورمان داشت و در عملیات های متعدد سپاه پاسداران علیه رژیم بعثی صدام حضور چشمگیر داشت.
علیرضا همیشه دنبال جوانان مسلمان و معتقد بود و همراه در مسجد محل فعالیت زیادی می کردند و آنقدر مهربان و بی آزار بود که همه به او احترام می گذاشتند بیشتر نوارهای آقای مظاهری و قرآن و دعای کمیل آقای خورشیدی را گوش میداد
نوید شاهد ارومیه: می گفت که باید مردم از کوچک و بزرگ برای دفاع بسیج شوند و با ایثار و دلاوری رزمندگان اسلام خاک میهن عزیزمان را از دشمن بعثی عراق رها سازیم و آسایش و امنیت را به کشورمان باز گردانیم.
همیشه می گفت: «ما باید جواب این سوال ها رو با خودمان حل کنیم که چرا می خوریم، چرا می خوانیم، چرا ورزش می کنیم و چراهای دیگر.» مهدی می خواست اول خودش را بشناسد و بعد به خدا برسد و در این راه هر سختی را که بود، با دل و جان می پذیرفت.