خاطرات شهدا - صفحه 176

خاطرات شهدا
شهید عباس عزیزی شفیعی

شیوه جذب نوجوانان به مسجد در خاطرات شهید عباس عزیزی شفیعی

به این ترتیب نماز جماعت هم می‌خواندیم. امام جماعت نداشتیم، اما یکی از بچه‌ها پیش نماز می‌شد و ما هم به او اقتدا می‌کردیم. هر شب که می‌گذشت، به تعداد بچه ها اضافه می‌شد.
مصاحبه خودمانی نوید شاهد سمنان با خانواده معظم شهید جواد اعظمی

چادرم رو بستم دورکمرم و گفتم: خودم می خوام بچه ام را بخاک بسپارم

پسرخواهرم که سید و طلبه هست آمد وگفتم ، خاله میخواستم خودم جوادم روبسپارم دست خاک . ولی حالا که تواومدی خودت این کار رو بکن . همون اندازه ای که به دنیا اومده بودبا همون اندازه تحویل خدا دادمش .
شهید داود عزیز الدین

پذیرش مسئولیت و دفاع از حق مظلوم در خاطرات شهید داود عزیز الدین

هر جا حق مظلومی رو ضایع کنن، نمی تونم ساکت بمونم
خاطره ای از شهید محمد اسلامی نسب؛

کتابخانه خیاطی

محمد همیشه موتور گازی اش را پشت در خیاطی پارک می کرد. چشمم به خیاطی محمد افتاد، دیدم پسر بچه ای که در محل به شیطنت معروف بود و همه از دستش عاصی بودند، موتور محمد را برداشت و شروع کرد به دویدن .
شهید محمد علی عربیان

برگزاری عروسی ساده؛ خاطراتی از شهید محمد علی عربیان

میان شلوغی جمعیت کنار هم بودیم. زمزمه دعای محّمدعلی را می شنیدیم. چشم از حرم بر نمی‌داشتم. اولین سفرمان بعد عروسی بود.
مصاحبه خودمانی نوید شاهد سمنان با خانواده معظم شهید جمشید طاهر کرد

بعضی ها می گفتند: چرا نازنین پسرت رو فرستادی شهید بشه ؟!

همیشه میگم خدایا یه پسرم ودرراه تو دادم ، یکی دیگه دارم به من ببخش . من دو تا پسر داشتم که یکی شهید شد والان یکی دارم . من انقدر خدارو شکر میکردم که خدا می دونه . من هیچ وقت پیش پسر ودخترم وشوهرم گریه نمی کردم . شبها تا صبح از گوشه ی چشم هام اشک میامد . برادرم همیشه میگفت ، شاه پسند از حسین آقا خیلی صبورتر هست . زنداداشم یه روز گوشه خونه خواب بود ، من داشتم عکس پسرم ونگاه میکردم وآرام گریه می کردم که اون ها بیدار نشن . زنداداشم رو به برادرم گفت ، چهل روز گذشته این زن چهل ساعت خواب نکرده . فقط پیش شما حرفی نمیزنه .
قسمت نخست خاطرات شهید «سعیدرضا عربی»

با صدای الهی العفو او بیدار شدم

هم‌رزم شهید «سعیدرضا عربی» نقل می‌کند: «نیمه های شب همه خواب بودند. با صدای العفو او بیدار شدم. این طرف و آن طرف را نگاه کردم. بالای سرمان یک جای کوچکی بود. نوجوان پانزده شانزده ساله ای را دیدم که در سجده گریه می کرد.»
قسمت نخست خاطرات شهید «حسن عربی»

بی‌قراری‌های مادر

برادر شهید «حسن عربی» نقل می‌کند: «همه خوشحال بودند، مادر اما بی‌قرار بود. نه پای تلویزیون بند می‌شد و نه توی کوچه و خیابان. چهره گرفته مادر، جشن را از یادم می‌برد. بی‌تابی مادر به‌جا بود. برای رزمنده ما برگشتی توی کار نبود. خیلی نکشید که پیکرش را برایمان آوردند.»
شهید عمید(حمید) عبدوس

دست شکسته و وضو جبیره ای / خاطراتی از شهید عمید(حمید) عبدوس

می گفتم:«مادرجان! تو هنوز به تکلیف نرسیدی، اگر نماز نخونی مؤاخذه نمی‌شی».
شهید مهدی (حیدر) عبدوس

لب های تشنه و عنایات خدا / خاطراتی از شهید مهدی (حیدر) عبدوس

چاره ای نداشتیم. میان چند تخته سنگ مخفی شدیم. لب هایمان از شدّت گرما خشک شده و قمقمه هایمان خالی بود. تنها دل خوشی مان لباس سربازان عراقی بوده به تن داشتیم. شاید وقت خطر نجات مان می داد و شناسایی نمی شدیم.

صوت: گفتگو با خانواده و همرزمان شهیدان رضا و علی اکبر عمادی-قسمت 2

طلبه شهید رضا عمادی ششم آذر ماه سال 1345 در روستاي تفریجان از توابع شهرســتان همدان به دنیا آمد. پدرش اسد الله، کشاورزي مي کرد. تا اول متوسطه در رشته انساني درس خواند. سپس به تحصیل در علوم دینــي پرداخت. طلبه بود. از سوي بسیج در جبهه حضور یافت. چهارم ديماه 1365 در بصره عراق به شــهادت رسید. پیکرش مدت ها در منطقه بر جا ماند و پس از تفحص، در گلزار شهداي باغ بهشت شهرستان زادگاهش به خاک سپرده شد. شهید علی اکبر عمــادي بیســت و نهم اسفند سال 1347 در روســتاي تفریجان از توابع شهرستان همدان به دنیا آمد. پدرش اسد الله، کشاورز بود. تا پایان دوره راهنمایي درس خواند. از سوي بسیج در جبهه حضور یافت. بیستم شهریور 1365 در جزیره مجنون عراق به شهادت رسید. پیکرش مدت ها در منطقــه باقي ماند و پس از تفحــص وي را در گلزار شهداي باغ بهشت شهرستان زادگاهش به خاک سپردند. یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد

صوت: گفتگو با خانواده و همرزمان شهیدان رضا و علی اکبر عمادی-قسمت اول

طلبه شهید رضا عمادی ششم آذر ماه سال 1345 در روستاي تفریجان از توابع شهرســتان همدان به دنیا آمد. پدرش اسد الله، کشاورزي مي کرد. تا اول متوسطه در رشته انساني درس خواند. سپس به تحصیل در علوم دینــي پرداخت. طلبه بود. از سوي بسیج در جبهه حضور یافت. چهارم ديماه 1365 در بصره عراق به شــهادت رسید. پیکرش مدت ها در منطقه بر جا ماند و پس از تفحص، در گلزار شهداي باغ بهشت شهرستان زادگاهش به خاک سپرده شد. شهید علی اکبر عمــادي بیســت و نهم اسفند سال 1347 در روســتاي تفریجان از توابع شهرستان همدان به دنیا آمد. پدرش اسد الله، کشاورز بود. تا پایان دوره راهنمایي درس خواند. از سوي بسیج در جبهه حضور یافت. بیستم شهریور 1365 در جزیره مجنون عراق به شهادت رسید. پیکرش مدت ها در منطقــه باقي ماند و پس از تفحــص وي را در گلزار شهداي باغ بهشت شهرستان زادگاهش به خاک سپردند. یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد

امشب شهید می‌شوم

برادر شهید «مجید عبدوس» نقل می‌کند: «شب عملیات متوجه شدم یکی از بچه‌ها حال خیلی عجیبی داره. نماز می‌خونه و گریه می‌کنه. نزدیک رفتم. مجید بود کمی کنارش ایستادم. لذت می‌بردم. نمازش که تموم شد، بلند شد و من رو توی بغلش گرفت و گفت: امشب شهید می‌شم.»

شهید احمد امینی از نگاه پدر/ شهادت حق فرزندم بود

احمد من بچه ی خوبی بود، خیلی خوب . حقش بود برود جبهه ی جنگ و شهید شود؛ درست مثل علی اکبر امام حسین (ع) .

خاطره ای از شهید محمدجواد صادقی (2) / حضور مستمر در جبهه

یکبار که تازه از جبهه آمده بود، به دیدارش رفتم و گفتم: جواد، شما و برادرت که مرتب جبهه هستید، پدرتان هم که در جبهه کردستان است و خانواده شما تنها. نمیشه شما و آقا جعفر نوبتی به جبهه بروید! متعجبانه به من چشم دوخت و پس از مکثی کوتاه گفت: دائی جان خانواده من تنها نیستند، خدا با انهاست!

خاطره ای از شهید محمدجواد صادقی (1) / شهادت برادر

به من خبر دادند محمد جواد زخمی و در اصفهان بستری است. آدرس بیمارستان را گرفتم، همسرم که خواهر محمدجواد بود را همراه مادر ایشان به بهانه ای بردم اصفهان.
شهید سعید عباسی

اهمیت به نماز در سیره شهید سعید عباسی

اگر می اومدم باید شما رو از خواب بیدار می کردم. همون جا توی مسجد خوابیدم. نماز صبح رو به جماعت خوندم و اومدم
شهید یدالله طحانیان

اهمیت به قران در سیره شهید یدالله طحانیان

قرآن دستش بود و گریه می‌کرد. ترجمه‌اش را می‌خواند.
مصاحبه نوید شاهد سمنان با خانواده معظم شهید امیر طالب

خدایا بچه ام دست کموله ها نیافته. اگر صلاح میدونی شهیدش کن!

من بار آخر بهش گفتم ، دیگه نمیزارم بری . گفت ، باشه مامان تو خودت فردای قیامت جواب حضرت زهرا(س) رو میدی ؟ میدونی حضرت علی اکبر از حضرت زهرا (ُس) حلالیت خواست وایشون حلالش کرد ؟ میتونی جوابش روبدی ؟ گفتم ، نه . گفت ، پس چرا نمیزاری برم .
سالروز شهادت؛

خاطره خود نوشت شهید عوض میر غفاری / خاطره ای فراموش نشدنی

مهتاب دل آرا تازه از پشت کوه سر کشيده بود و همه جا را فرا گرفته بود نسيم ملايم تابستانی از لابه لای شاخسار درختان بلوط می وزيد و انسان را خاطرنشان می کرد . صدای دلنواز بلبل و قناری و ديگر پرنده های زيبا آدم را متوجه خود می کرد . آری انسان در آن حالت خداي خود را مي ديد .
طراحی و تولید: ایران سامانه