همرزم شهید «نورالله عزالدین» نقل میکند: «گفتم: کجایی؟ همه توی چادر منتظرت هستن. گفت: همین دور و برها بودم تا مجوز بگیرم، کمی دیر شد. گفتم: مجوز چی؟ گفت: داشتم برای مجوز شهادت چونه میزدم. بالاخره گرفتم.»
پسردایی شهید «سلمان کاری» نقل میکند: «توی صنایع دفاع همکار بودیم و نمیتوانستیم مرخصی بگیریم. با حسرت گفت: نمیخوام همینطوری بمیرم. باید شهید بشم یا وقتی بمیرم که دارم یک کار مفید انجام میدم.»
از حسرتهای حاج احمد دوری از رفیق شفیقاش حاج حسین خرازی و از دلتنگیهایش فقدان شهید باکری بود. سالها بی قرار شهادت بود. روز تودیعش در هوافضای سپاه هم این جمله شگفت انگیز را گفت: «من دوست داشتم در نیروی هوایی شهید بشوم ولی امیدوارم دوران شهادت ما در نیروی زمینی فراهم شود...