فاطمه بگزاده در کتاب «مدافع بانو» نقل میکند: «کیفش را روی شانه انداخت و تا توان داشت شروع به دویدن کرد، از این کوچه به آن کوچه، صدای همکلاسیها توی گوشش میپیچید: - کجا پسر؟ یه کم یواشتر الان میخوری زمین، ای باباااااا اصلا معلوم هست چته؟ به جلو در خانهشان که رسید برای چند ثانیه ایستاد. نفسی تازه کرد: آخی، بالاخره رسیدم. تند و تیز از پلهها بالا رفت. عقربهها ساعت دوازدهونیم ظهر را نشان میدادند. رو به منیرخانم که کنار سماور نشسته بود سلام کرد.»