دانشگاه تهران - صفحه 2

آخرین اخبار:
دانشگاه تهران

سوختي!پيشتر از انكه به پايان، برسي...

سوختي!پيشتر از انكه به پايان، برسي/ نه به پايان، كه به خورشيد درخشان، برسي/ پرسش سوختنت، ذهن جهان را، آشفت

سموم هرز، به تاراج تو، چه مي كوشند...

دلت اگر چه گرفته،شب از چه، بي ماه است/ بخوان پرنده!سكوت بهار،جانكاه است/ دلت شكسته، پرت خسته،چشمهايت خيس

سرنوشت تو، مثل نسيم...

يك روز سرنوشت تو، سر زد به جنگ ها/ چون شيشه اي كه بگذرد، از شهر سنگ ها/ سر زد كه شيشه باشد، اما بايستد
گفت و گوی نوید شاهد با نخبه کنکور 1398 در رشته هنر:

نیازی به سهمیه برای قبولی نداشتم/ «عدالت آموزشی» مهم تر است

یک از نخبگان کنکور امسال که پدرش جانباز است، گفت: برای قبول در کنکور اتکایی به سهیمه ایثارگران حسابی باز نکردم و قبولی ام در کنکور مرهون تلاش شبانه روزی ام برای تحصیل در رشته «طراحی صنعتی» دانشگاه تهران است و اتکایی به سهمیه ایثارگران نداشتم.

نوزدهمین یادواره شهید ادواردو آنیلی برگزار می‌شود

نوزدهمین یادواره شهید ادواردو آنیلی در دانشگاه تهران برگزار می‌شود.

سومین کنگره ملی نماز، سلامت روان و نشاط معنوی برگزار شد

سومین کنگره ملی نماز، سلامت روان و نشاط معنوی، دوازدهم آذر ماه به همت مرکز مشاوره دانشگاه تهران برگزار شد.

شیرین ترین لحظات یک شهید

شهید «صفر رستم رودی» در وصیت نامه اش آورده است: آخرین لحظات حیات که مطمئن شدم شهادت در راه الله در انتظارم هست آن لحظات و دقایق برایم شیرین ترین و بهترین محسوب می شود.

سرفه مي كند وطعم جبهه را،در هواي كوچه،مي پراكند...

سرفه كرد و از كنار من گذشت،چفيه پوش آشناي اين محل / او هنوز سر به زير و ساده است،مرد با خداي اين محل/ مي تواني از نگاه زرد او،خوشه هاي درد را درو كني

سر گلدسته هاي سبز يا قدوس،مي زد پر...

چنان پروانه،دور شعله ي فانوس مي زد پر/ دل دريايي اش،بر گرد اقيانوس،مي زد پر / زمان پر كشيدن بود واز شوقي كه مي جوشيد

نسيم درد مي وزد...

ببين كه مثل يك غزل،پر از هجاي زخمي ام /نسيم درد مي وزد ،به شاخه هاي زخمي ام / در انتهاي اين سفر،سري به خلوتم بزن!

زخم تو زخم دل است...

زخم تو زخم دل است،كهنه نمي شود اگر/ كهنه كه نه!مي شود،تازه تر و تازه تر/ چرخ زنان مي رسي،مرد ميان دار شهر

ز پا ره هاي زخم او، بهار ،زاده مي شود...

شبيه ابر شعله ور،دل سوار سوخته/ وفتح كرده قله را،مه شيار سوخته/ هنوز بوسه مي زند،به رد پاي زخم ها

دلم مثل نفسهايت، گرفته است...

انگار دريا،دل به رودي مي سپارد/ برسينه اش،وقتي سرم را مي فشارد/ بابا!دلم مثل نفسهايت،گرفته است اما خجالت مي كشم،باران ببارد

جرعه جرعه،زندگي نوشيده ام از جام مرگ

آتش خاموش را،خاكستري جا مانده ام / شعله آهنگم،ولي از شعله ها جا مانده ام / ريشه ام در آب مي نوشد،سموم درد را/ خنده ي زردم،كه در آغوش گل،جا مانده ام

درخت،فصل خزان هم،درخت مي ماند...

اگر چه شمعي و از سوختن، نپرهيزي/ نبينمت كه غريبانه، اشك مي ريزي/ بخند!گر چه تو با خنده هم،غم انگيزي

اي پيكرت،محراب زخم يادگاري ها!

بايد بگويم با تمام شرمساري ها/ چيزي نمي فهمند از بوران،بهاري ها/ اي گرد باد وموج و رود و باد وبارانها!/ اي پادشاه سرزمين بي قراري ها!

نامت آهنگ بلوغ ملكوت است...

روز ميلاد،سرشانه ي تو،خال افتاد/ مادرت خنده زنان گفت:كه اقبال افتاد/ عشق،همراه تو باليد ولي ساعت وصل

خاكسترم را جشن مي گيرند...

بر گامهاي خسته مي خندند،نمناكي لبهاي تاولها/ زنجير مي غلطيد ومي پوسيد،در انزواي خشك مفصلها/ اين كفشهاي كهنه مي دانند،من با صداي مرگ،رقصيدم

چنديست من، بر زخم هاي خود، يقين دارم...

مرغي غريبم،خسته ام،بال وپرم زخمي است/ ديگر سر رفتن ندارم،پيكرم زخمي است/ هم زخم كاري دارم و هم درد بي درمان

جان عاشق به ديدنش صدبار، قامت شوق را، دو تا مي كرد...

يك نفر از كرانه اي مبهم، عاشقانه مرا صدا مي كرد/ نغمه ي آشنا و پر مهرش، مثل خون، در دلم شنا مي كرد/ گر چه در مبهمي مه آلود، مانده بودم غريب و سردرگم
طراحی و تولید: ایران سامانه