حسین از جوانی با حکومت پهلوی مخالف بود البته این مخالفت از پدر ما رسیده بود. ما درخانواده از روزی که خود را شناختیم پدرمان از حکومت پهلوی بد می گفت و ما را در امور سیاست آشنا می کرد
او شخصی بود اهل مطالعه و همیشه براین سعی و تلاش بود به حق را در یابد و همیشه حق را بر زبان بیاورد و مسئله دستگیری برادرش سبب شد به او هم در سطحی پایین دست به فعالیت سیاسی بزند
بچه خوب و عاقل و فهمیده بود او از همان زمان کودکی تمام کارهایش با دیگر بچه ها فرق داشت او بچه عاقل و باشعوری بود. او در زمان انقلاب خواستند پادگان جمشیدیه را از دست رژیم طاغوت آزاد سازند او در آنجا مورد اصابت گلوله رژیم طاغوت قرار می گیرد و به شهادت می رسد.
یک تانک به قصد پیشروی در داخل شهر از خیابان تهران نو میگذشت وی با پرتاب بمب دستی آن را به آتش کشید و از حرکت باز داشت، اما توسط مزدوران نظامی همان تانک هدف گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید.
شهید دوست داشتند فرزندش نیز مرد اسلام و قرآن باشد و در آینده پیرو رهبر بزرگ اسلام امام خمینی باشند حسین کوچک با پدر با مهربان خود به مساجد می رفت و در کنار پدر مشغول یادگیری قرآن کریم بودند
سال 48 عده ای از افراد سازمان از دوبی به فلسطین عازم بودند، که آنها را به عنوان قاچاقچی دستگیر کردند . و با هواپیما به ایران فرستادند. در همین حین رسول با چند نفر از دوستانش از فلسطین به دبی رفتند و با هواپیما دوستانشان را در آسمان ربودند و به عراق بردند...
هميشه مورد ضرب و شتم ماموران ساواك قرار مي گرفت و دائما در حال مبارزه با آنها بود و چندين بار نيز به زندان مخوف ساواك افتاد و زير شكنجه آنها قرار گرفت.
شهید حسن جمراد در زمان کوتاه پدر بودنش به فرزندانش آموخت که از خودنمایی و استفاده از اشیای گرانبها بپرهیزند تا قلب مردم فقیر نشکند. لباس عید را در روز اول مدرسه پس از تعطیلات نپوشند تا کودکانی که خانوادههایشان قادر به خرید نیستند رنج نبرند و پیوسته مهربان و بخشنده باشند
قاسم خصوصیات اخلاقی زیادی داشت اما چشمگیرترین آنها از خودگذشتگی و ایثار او بود. در همان سال زمستان سختی پیش آمده بود و مردم مجبور بودند برای تهیه نفت ساعت ها در صف طویل نفت متظر باشند. قاسم با تلاش زیاد نفت و دیگر ارزاق عمومی را تهیه می کرد و به دست مستضعفین می رسانید
اکبر هرگز هیچگونه بی احترامی نسبت به من و پدرش نمیکرد و مرا بیش از حد دوست داشت و همیشه میگفت مادر من تو را خیلی دوست دارم تو برای من زحمت زیادی کشیده ای.
جواد یک ماه جلوتر به من گفته بود که من شهید میشوم می آمد منزل سر فرش میخوابید، یک ملحفه رویش می انداختم میگفتم چرا روی فرش میخوابی میگفت من یک ماه دیگر شهید میشوم خودش خواب دیده بود