غرق تماشای دعوای آن دو نفر بودم. چقدر جالب با هم بحث می کردند. متوجه شدم حسین نیست. این طرف و آن طرف را نگاه کردم. منتظر ماندم تا بالاخره حسین آمد،با چوب کبریتی در دست!
چون امام بزرگوار فرموده بود تمام کسانی که از جبهه رفتند سریعا به جبهه برگردند و جبهه را خالی نگذارند و ایشان بار دیگر عازم جبهه های جنگ شد تا به آرزوی قلبی اش برسد.
با اصرار زیاد و به واسطه یکی از پاسداران فامیل بدون اطلاع خانواده به جبهه اعزام شد و بخاطر قدرت بدنی و ورزشکار بودن مسئولیت آرپی جی زنی گروهان را به عهده گرفت.
به همراه دوستان انقلابی اش اولین پاسگاه ژاندار مری را محاصره کرد، راه را بر تانک های طاغوت بست، به جای همه به جبهه می رفت و در مباره با گروهک منافقین تلاش بسیاری کرد.