لباسهايش را در آورد و وضو گرفت. بچّه را از من گرفت. او را به پشت روي دست چپش خواباند. لبانش را نزديك سر محمّدرضا برد. به سرش دست كشيد و سوره حمد را با لحن آرامي خواند. چند لحظهاي كه گذشت بچّه خوابيد.
اخلاق و متانت او زبانزد عام و خاص بود و همه براي او احترام خاصي قايل بودند.او در جبهه عضو شوراي فرماندهي حفاظت- اطلاعات لشكر 17 علي بن ابي طالب(ع) در عمليات خيبر بود و در پشت جبهه جانشيني حفاظت اطلاعات سپاه پاسداران سمنان را بر عهده داشت.
شوکت پور پس از گفتن این حرف ها به طرف آنان دوید. عزیزی هم پشت سرش بود. به انها که رسیدند کمکشان کردند تا از داخل باتلاق نجات پیدا کنند. فقط یک نفر از رزمندگان درون باتلاق ماند و هر کاریمی کرد نمی توانست خود را به آن سمت که حسن می گفت بکشاند و هر لحظه بیشتر در باتلاق فرو می رفت و فریاد می کشید: «کمک!کمک!»
چه خوبست که مسئولیتی را که خداوند بر دوش ما گذاشته است و آن را پذیرفته ایم، این بار سنگین را هرچه بهتر بر دوش بکشیم و در قبال الله و جامعه، بطور کامل به انجام رسانیم.
کمی قبل از ورودی حرم با توقف اتوبوسها و باز شدن در، دیگر هیچکدام به حال خود نبودیم. تمام تهدیدهای فرمانده را از یاد برديم و فقط میخواستیم به حرم برسیم. آنجا بود که بعد از نُه سال، انگار طعم آزادی را میچشیديم و میتوانستيم پرواز کنيم.
از سوي جهاد سازندگي در جبهه حضور يافت. دوم مرداد 1362، با سمت مسئول ترابري قرارگاه در حاج عمران عراق بر اثر اصابت تركش به دست و پا و سينه، شهيد شد. مزار او در گلزار شهداي زادگاهش قرار دارد