در قسمتی از کتاب «من محافظ حاج قاسمم» که روایتگر زندگی و خاطرات شهید «وحید زمانینیا» میخوانید: «وحید صبح زود از خواب بیدار شد. تیک تیک ساعت را میشمرد تا به هفت برسد. یک دست لباس به همراه روپوش مدرسه تنش کردم. کوله پشتی را روی دوش انداخت و کفشهایش را پوشید و راه افتاد. خیلی بامزه شده بود. پسرم حمید، آن زمان دوم دبیرستان بود. او هم همراه ما آمد. همگی ذوق داشتیم. مادران به همراه کودکانشان راهی مدرسه شده بودند.»