فرزند شهید تعریف میکند: «پدرم گفت خون ما رنگینتر از خون نازدانههای اباعبدالله(ع) نیست و ما باید بمانیم تا به دشمنان ثابت کنیم ما مدافع انقلاب و اسلام هستیم.»
خواهر شهید تعریف میکند: «پدر شهید گفت «نه پسرم، این حرف را نزن، برو خدا به همراهت باشد، من تو را اولش به خدا و بعدش به خودت میسپارم، مواضب خودت باش»، وقتی میرفت انگار تمام دنیا را به او داده بودند.»
همرزم شهید تعریف میکند: «یک روز پشت سنگر در یک منطقه باز ایستاده بودیم که شهید به من گفت «تو چایی درست کن و من میروم نماز بخوانم»، همان لحظه یک خمپاره وسط منطقهای که ایستاده بودیم افتاد.»
مادر شهید تعریف میکند: «پسرم علی رو به رویم مینشست و میگفت «مادر من شهید میشوم، وقتی که شهید شدم برایم گریه نکنید. من غیر از شهادت راهی را نمیشناسم.»»
خواهر شهید تعریف میکند: «او تصمیم گرفته بود که به اتفاق دوستانش به جبهه برود اما وقتی این حرف را به من زد در آن لحظه بسیار گریه کردم و با رفتنش مخالفت کردم.»
دوست شهید تعریف میکند: «همیشه به همه و مردم روستا احترام زیادی میگذاشت و درس فداکاری و ایثار را به ما میآموخت. ما از این شهید عزیز خیلی درس گذشت و ایثار گرفتیم.»
همسر شهید تعریف میکند: «مهربانی و سخاوت همسرم را نباید از من، بلکه از مردم محله یا از فقرا و یتیمان که برایشان پدر، حامی و دوستی مهربان بود باید پرسید.»
فرزند شهید تعریف میکند: «شهید گفت پسرم دانشآموزان در کلاسهای درس و مدرسهها بیشتر به امدادگری شما احتیاج دارند، چون امکان بمباران مدرسهها هم هست و آنها آیندهسازان انقلاب هستند.»
مادر شهید تعریف میکند: «انگار از همان ابتدا میدانست که قرار است شهید شود. همیشه میگفت اگر شهید شدم و جنازهام را آوردند بر جنازه من گریه نکنید، من که از علیاکبر امام حسین(ع) بهتر و بالاتر نیستم.»