مادر شهید غریب «سیدجلال میری» وقتی پیکر فرزندش را دید، با همان آرامش و ایمان همیشگی گفت: «راضی هستم… همین که استخوانهای فرزندم برگشته، خدا را شکر.» این جملهاش برای همه ما یک دنیا معنا داشت.
سَراصلان لطفی از روزهای کشاورزی تا اعزام به جبهه، از عملیات کربلای ۶ تا سالهای طاقتفرسای اسارت در اردوگاه تکریت روایت میکند؛ روایتی صادقانه از انجام تکلیف، رفاقت در بند و شهادت مظلومانه همرزمی مؤمن که در غربت اسارت جان به جانآفرین تسلیم کرد.
شهید عباس جمالی، از آزادگان مظلوم دوران دفاع مقدس، در غربت اردوگاه تکریت و دور از وطن، جان خود را در راه ایمان و مقاومت تقدیم کرد؛ روایتی که همبندش آزاده و جانباز سیدحسین سالاری پس از سالها بازگو میکند.
سربازان عراقی از شهید «علی احمد مومنی روستایی» خواستند که بر روی عکس امام خمینی «ره» آب دهان بیندازد ولی او از این امتناع کرد و عراقی ها او را جلوی چشم همرزمانش به رگبار بستند.
«مسعود مونسی» همرزم شهید غریب «محمدرضا دشتی رحمت آبادی» میگوید: محمدرضا با چشمهایش به من التماس میکرد که نگذار اسیر شویم. در حالت نیمه بیهوش بود. من هم شهید شدن را به مراتب بهتر از اسارت میدیدم.
مادر شهید «ابراهیم مرموزی» بیان میکند: که زمانی که ایشان به جبهه اعزام شدند و شهید را از زیر قرآن رد کردم و به جبهه رفتند بعداز مدتی من خوابی را دیدم که فهمیدم پسرم شهید شده است.