خاطرهای از شهید «غلام اعتمادی بنگ»
نامادری شهید تعریف میکند: بالاخره پدرش را راضی کرد و به مأموریت رفت و به شهادت رسید. هنوز هم بعضی وقتها صدایش را از گوشه و کنار خانه میشنوم. تنها آرزویم این است که بچههای خودم هم مثل غلام شوند؛ مهربان و صبور، تا همانطور که به غلام افتخار میکنم، به آنها هم افتخار کنم و مایه افتخار من و پدرشان باشند.