روایت اول از مجموعه روزه داران شهید؛
«برادرم «علیرضا» مدتی بود که به اسارت دشمن درآمده بود و از او خبر دست و حسابی نداشتیم. مادرم همیشه می گفت: «دوست دارم اگر شده یک بار علیرضا را ببینم. می ترسم بمیرم و او را نبینم» و متاسفانه همان هم شد. آرزوی مادرم برای دیدار علیرضا هیچ گاه برآورده نشد که نشد...» در ادامه متن خاطره این شهید والامقام را از زبان دخترش در نوید شاهد بخوانید.